تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۸ - بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی
چون سُلیمان کرد آغازِ بِنا
پاکْ چون کعبه هُمایونْ چون مِنی
در بِنایَش دیده می‌شُد کَرّ و فَر
نی فَسُرده چون بِناهای دِگَر
در بِنا هر سنگ کَزْ کُه می‌سُکُست
فاش سیروا بی هَمی‌گفت از نَخُست
هَمچو از آب و گِلِ آدم‌ کَده
نورْ ز آهَک پاره‌ها تابان شُده
سنگْ بی‌حَمّالْ آینده شُده
وان دَر و دیوارها زنده شُده
حَق هَمی‌گوید که دیوارِ بِهشت
نیست چون دیوارها بی‌جان و زِشت
چون دَر و دیوارِ تَنْ با آگَهی‌ست
زنده باشد خانه چون شاهَنْشَهی‌ست
هم درخت و میوه هم آبِ زُلال
با بِهِشتی در حَدیث و در مَقال
زان که جَنَّت را نه ز آلَت بَسته‌اند
بلکه از اَعْمال و نِیَّت بَسته‌اند
این بِنا ز آب و گِلِ مُرده بُده‌ست
وان بِنا از طاعَتِ زنده شُده‌ست
این به اَصْلِ خویش مانَد پُرخَلَل
وان به اَصْلِ خود که عِلْم است و عَمَل
هم سَریر و قَصر و هم تاج و ثیاب
با بهشتی در سؤال و در جواب
فَرشْ بی‌فَرّاش پیچیده شود
خانه بی‌مِکْناسْ روبیده شود
خانهٔ دلْ بین زِ غَم ژولیده شُد
بی‌کَناس از توبه‌یی روبیده شُد
تَختِ او سَیّارْ بی‌حَمّال شُد
حَلْقه و دَر مُطرِب و قَوّال شُد
هست در دل زندگی دارُالْخُلود
در زَبانَم چون نمی‌آید چه سود؟
چون سُلَیمان دَر شُدی هر بامْداد
مَسجد اَنْدَر بَهرِ اِرْشادِ عِباد
پَند دادی گَهْ بگفت و لَحْن و ساز
گَهْ به فِعْل اَعْنی رُکوعی یا نماز
پَندِ فِعْلی خَلْق را جَذّاب‌تَر
که رَسَد در جانِ هر باگوش و کَر
اَنْدَر آن وَهْمِ امیری کَمْ بُوَد
در حَشَمْ تاثیرِ آن مُحْکَم بُوَد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۹ - قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
قِصّهٔ عُثمان که بر مِنْبَر بِرَفت
چون خِلافَت یافت بِشْتابید تَفْت
مِنْبَرِ مِهْتَر که سه ‌پایه بُده‌ست
رَفت بوبَکْر و دُوُم پایه نِشَست
بر سِوُم پایه عُمَر در دور خویش
از برای حُرمَتِ اسلام و کیش
دورِ عُثمان آمد او بالایِ تَخت
بَر شُد و بِنْشَست آن مَحْمودبَخت
پَس سؤالَش کرد شَخصی بوالْفُضول
که آن دو نَنْشَسْتَنْد بر جایِ رَسول
پَس تو چون جُستی ازیشان بَرتَری
چون به رُتْبَتْ تو ازیشان کَم تَری
گفت اگر پایهٔ سِوُم را بِسْپَرَم
وَهم آید که مِثالِ عُمَّرَم
بر دُوُم پایه شَوَم من جایْ جو
گویی بوبَکْرست و این هم مِثْلِ او
هست این بالا مَقام مُصْطَفی
وَهْم مَثْلی نیست با آن شَهْ مرا
بَعد ازان بر جایْ خُطْبه آن وَدود
تا به قُربِ عَصْر لبْ‌خاموش بود
زَهْره نه کَس را که گوید هین بِخوان
یا بُرون آید زِ مَسْجِد آن زمان
هَیْبَتی بِنْشَسته بُد بر خاص و عام
پُر شُده نورِ خدا آن صَحْن و بام
هر کِه بینا ناظِرِ نورَش بُدی
کورْ زان خورشید هم گَرم آمدی
پَس زِ گَرمی فهم کردی چشم کور
که بَر آمَد آفتابی بی ‌فُتور
لیک این گرمی گُشایَد دیده را
تا بِبینَد عینِ هر بِشْنیده را
گَرمی‌اَش را ضَجْرَتیّ و حالَتی
زان تَبِشْ دل را گُشادی فُسْحَتی
کور چون شُد گرمْ از نورِ قِدَم
از فَرَح گوید که من بینا شُدم
سَخت خوش مَستی ولی ای بُوالْحَسَن
پاره‌‌یی راهست تا بینا شُدن
این نَصیبِ کور باشد ز آفتاب
صد چُنین واللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
وان کِه او آن نور را بینا بُوَد
شَرحِ او کِی کار بوسینا بُوَد؟
وَرْ شود صد تو کِه باشد این زبان
که بِجُنبانَد به کَف پَردهٔ‌یْ عِیان؟
وای بر وِیْ گَر بِسایَد پرده را
تیغِ اَللّهی کُند دَستَش جُدا
دَست چِه بْوَد خود سَرَش را بَر کَند
آن سَری کَزْ جَهْل سَرها می‌کُند
این به تَقدیرِ سُخَن گفتم تو را
وَرْنه خود دَستَش کجا و آن کجا؟
خاله را خایِه بدی خالو شُدی
این به تَقْدیر آمدست اَرْ او بُدی
از زبانْ تا چَشمْ کو پاک از شِکَست
صد هزاران ساله گویم اَنْدک است
هین مَشو نومید نور از آسْمان
حَق چو خواهد می‌رَسَد در یک زمان
صد اَثَر در کان‌ها از اَخْتَران
می‌رَسانَد قُدرَتَش در هر زمان
اَخْتَر گردون ظُلَم را ناسِخ است
اَخْتَرِ حَقْ در صِفاتَش راسِخ است
چَرخِ پانصد ساله راه ای مُسْتَعین
در اَثَر نزدیک آمد با زمین
سه هزاران سال و پانصد تا زُحَل
دَم به دَم خاصیَّتَش آرَد عَمَل
دَر هَمَش آرَد چو سایه در اِیاب
طولِ سایه چیست پیشِ آفتاب؟
وَزْ نُفوس پاک اَخْتَروَش مَدَد
سویِ اَخْتَرهایِ گَردون می‌رَسَد
ظاهِرِ آن اَخْتَرانْ قَوّامِ ما
باطِنِ ما گشته قَوّامِ سَما
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۰ - در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود
پَس به صورتْ عالَمِ اَصْغَر تویی
پَس به مَعنی عالَمِ اَکْبَر تویی
ظاهِرِ آن شاخْ اَصْلِ میوه است
باطِنا بَهرِ ثمر شُد شاخ هست
گَر نَبودی مَیْل و اومیدِ ثَمَر
کِی نِشانْدی باغْبانْ بیخِ شَجَر؟
پَس به مَعنی آن شَجَر از میوه زاد
گَر به صورتْ از شَجَر بودَش وِلاد
مُصْطَفی زین گفت کآدم وَانْبیا
خَلْف من باشند در زیر لِوا
بَهرِ این فرموده است آن ذوفُنون
رَمْزِ نَحْنُ الاْخِرون السّابِقون
گَر به صورتْ من زِ آدم زاده‌اَم
من به مَعنی جَدِّ جَدِّ افتاده‌اَم
کَزْ برایِ من بُدَش سَجْده‌یْ مَلَک
وَزْ پِیِ من رَفت بر هفتم فَلَک
پَس زِ من زایید در مَعنی پدر
پَس زِ میوه زادْ در مَعنی شَجَر
اَوّلِ فِکْر آخِر آمد در عَمَل
خاصه فِکْری کو بُوَد وَصْفِ اَزَل
حاصِل اَنْدر یک زمان از آسْمان
می‌رَوَد می‌آیَد ایدَر کارَوان
نیست بر این کارَوان این رَهْ دِراز
کِی مَفازه زَفْت آید با مَفاز؟
دل به کعبه می‌رَوَد در هر زمان
جسمْ طَبْعِ دل بِگیرَد زِامْتِنان
این دِراز و کوتَهی مر جسم راست
چه دراز و کوتَه آن جا که خداست؟
چون خدا مَر جسم را تَبدیل کرد
رَفتَنَش بی‌فَرسَخ و بی‌میل کرد
صد امیدست این زمان بَردار گام
عاشقانه ای فَتی خَلِّ الْکَلام
گَرچه پلِّهٔ‌یْ چَشمْ بر هم می‌زَنی
در سَفینه خُفته‌‌یی رَهْ می‌کُنی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۱ - تفسیر این حدیث کی مثل امتی کمثل سفینة نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق
بَهرِ این فرمود پیغامبر که من
هَمچو کَشتی‌اَم به طوَفانِ زَمَن
ما و اَصْحابَم چو آن کَشتیِّ نوح
هر که دست اندر زند یابد فتوح
چون که با شَیخی تو دور از زشتی‌یی
روز و شبْ سَیّاری و در کَشتی‌یی
در پَناه جانِ جانْ‌بَخشی تویی
کَشتی اَنْدر خُفته‌یی رَهْ می‌رَوی
مَسْکُل از پیغامبرِ اَیّامِ خویش
تِکْیه کم کُن بر فَن و بر گامِ خویش
گَرچه شیری چون رَوی رَهْ بی‌دَلیل
خویشْ بین و در ضَلالیّ و ذَلیل
هین مَپَر اِلّا که با پَرهایِ شیخ
تا بِبینی عَوْن و لشکَرهای شیخ
یک زمانی موجِ لُطْفَش بال توست
آتشِ قَهْرَش دَمی حَمّالِ توست
قَهْرِ او را ضِدِّ لُطْفَش کَمْ شُمَر
اِتِّحادِ هر دو بین اَنْدَر اَثَر
یک زمانْ چون خاکْ سَبزَت می‌کُند
یک زمانْ پُر باد و گَبْزَت می‌کُند
جسمِ عارف را دَهَد وَصْفِ جَماد
تا بَرو رویَد گُل و نَسرینِ شاد
لیکْ او بینَد نَبینَد غَیْرِ او
جُز به مَغْزِ پاک نَدْهَد خُلدْ بو
مَغْز را خالی کُن از اِنْکارِ یار
تا که ریحان یابَد از گُلزارِ یار
تا بِیابی بویِ خُلدْ از یارِ من
چون مُحَمَّد بوی رَحْمان از یَمَن
در صَفِ مِعْراجیان گَر بیستی
چون بُراقَت بَر کَشانَد نیستی
نه چو مِعْراج زمینی تا قَمَر
بلکه چون مِعْراجِ کِلْکی تا شِکَر
نه چو مِعْراجِ بُخاری تا سَما
بَلْ چو معراج جَنینی تا نُهی
خوش بُراقی گشت خِنْگِ نیستی
سویِ هستی آرَدَت گَر نیستی
کوه و دریاها سُمَش مَسْ می‌کُند
تا جهانِ حِسّ را پَس می‌کُند
پا بِکَش در کَشتی و می‌رو َروان
چون سویِ معشوقِ جان جانِ رَوان
دَست نَه و پایْ نَه رو تا قِدَم
آن چُنان که تاختْ جان‌ها از عَدَم
بَردَریدی در سُخَن پَردهٔ‌یْ قیاس
گَر نَبودی سَمْعِ سامِع را نُعاس
ای فَلَک بر گفتِ او گوهر بِبار
از جهان او جَهانا شَرم دار
گَر بِباری گوهَرَت صد تا شود
جامِدَت بیننده و گویا شود
پَس نِثاری کرده باشی بَهرِ خود
چون که هر سَرمایهٔ تو صد شود
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام
هَدیهٔ بِلْقیس چِلْ اَسْتَر بُده‌ست
بارِ آن‌ها جُمله خِشْتِ زَر بُده‌ست
چون به صَحرای سُلیمانی رَسید
فَرشِ آن را جُمله زَرِّ پُخته دید
بر سَرِ زَرْ تا چِهِل مَنْزِل بِرانْد
تا که زَر را در نَظَر آبی نَماند
بارها گفتند زَرّ را وا بَریم
سویِ مَخْزَن ما چه بیگار اَنْدَریم
عَرصه‌یی کِشْ خاکْ زَرِّ دَهْ دَهی‌ست
زَر به هَدیه بُردن آن جا اَبْلَهی‌ست
ای بِبُرده عقلْ هَدیه تا اِله
عقل آن جا کَم‌تراَست از خاکِ راه
چون کَسادِ هَدیه آن جا شُد پَدید
شَرمْساریشان هَمی واپَس کَشید
باز گفتند اَرْ کَساد و اَرْ رَوا
چیست بر ما؟ بَنده فَرمانیم ما
گَر زَر و گَر خاکْ ما را بُردنی‌ست
اَمْرِ فرمان‌دِهْ به جا آوَردَنی‌ست
گر بِفَرمایَند که واپَس بَرید
هم به فَرمانْ تُحْفه را باز آورید
خَنْدَه‌ش آمد چون سُلیمان آن بِدید
کَزْ شما من کِی طَلَب کردم ثَرید؟
من نمی‌گویم مرا هَدیه دهید
بلکه گفتم لایِقِ هَدیه شوید
که مرا از غَیْبْ نادِر هَدیه‌هاست
که بَشَر آن را نَیارَد نیز خواست
می‌پَرستید اَخْتَری کو زَر کُند
رو باو آرید کو اَخْتَر کُند
می‌پَرستید آفتابِ چَرخ را
خوار کرده جانِ عالی‌نرخ را
آفتاب از اَمْرِ حَقْ طَبّاخِ ماست
اَبْلَهی باشد که گوییم او خداست
آفتابَت گَر بِگیرد چون کُنی؟
آن سیاهی زو تو چون بیرون کُنی؟
نه به دَرگاهِ خدا آری صُداع
که سیاهی را بِبَر وا دِهْ شُعاع؟
گَر کُشَنْدَت نیمْ شب خورشید کو
تا بِنالی یا اَمان خواهی ازو؟
حادِثاتْ اَغْلَب به شب واقِع شود
وان زمانْ مَعْبودِ تو غایِب بُوَد
سویِ حَقْ گَر راسْتانه خَم شَوی
وا رَهی از اَخْتَران مَحْرَم شَوی
چون شَوی مَحْرَم گُشایَم با تو لب
تا بِبینی آفتابی نیمْ‌ شب
جُز رَوانِ پاکْ او را شَرق نَه
در طُلوعَش روز و شب را فَرقْ نه
روز آن باشد که او شارِق شود
شب نَمانَد شب چو او بارِق شود
چون نِمایَد ذَرّه پیشِ آفتاب
هم‌چُنان است آفتابْ اَنْدَر لُباب
آفتابی را که رَخْشان می‌شود
دیده پیشَش کُند و حِیران می‌شود
هَمچو ذَرّه بینی اَش در نور عَرْش
پیش نورِ بی حَدِ مَوفورِ عَرْش
خوار و مِسکین بینی او را بی‌قَرار
دیده را قُوَّت شده از کِردِگار
کیمیایی که ازو یک مَاثری
بر دُخان افتاد گشت آن اَخْتَری
نادِر اکْسیری که از وِیْ نیم تاب
بر ظَلامی زَد بهکَردَشْ آفتاب
بوالْعَجَب میناگَری کَزْ یک عَمَل
بَست چندین خاصیَت را بر زُحَل
باقی اَخْتَرها و گوهرهای جان
هم بَرین مِقْیاس ای طالِب بِدان
دیدهٔ حِسّی زَبونِ آفتاب
دیدهٔ رَبّانی‌یی جو و بِیاب
تا زَبون گردد به پیش آن نَظَر
شَعْشَعاتِ آفتابِ با شَرَر
که آن نَظَر نوریّ و این ناری بُوَد
نارْ پیشِ نورْ بس تاری بُوَد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۳ - کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره
گفت عَبْدُاللهْ شیخِ مَغْربی
شصت سال از شب ندیدم من شبی
من ندیدم ظُلْمَتی در شصت سال
نه به روز و نه به شبْ نه زِ اعْتِلال
صوفیان گفتند صِدْقِ قالِ او
شب هَمی‌رَفتیم در دنبالِ او
در بیابان‌هایِ پُرّ از خار و گَو
او چو ماهِ بَدْر ما را پیشْ‌ رَو
روی پَس ناکَرده می‌گفتی به شب
هین گَو آمد مَیْل کُن در سویِ چَب
باز گفتی بَعدِ یک دَمْ سویِ راست
مَیْل کُن زیرا که خاری پیشِ پاست
روزْ گشتی پاش را ما پایْ‌بوس
گشته و پایَش چو پاهایِ عروس
نه زِ خاک و نه زِ گِلْ بر وِیْ اَثَر
نَزْ خَراش خار و آسیبِ حَجَر
مَغْربی را مَشرقی کرده خدای
کرده مَغْرب را چو مَشرق نورْزای
نورِ این شَمْسِ شُموسی فارِس است
روزِ خاص و عام را او حارِس است
چون نباشد حارِس آن نورِ مَجید
که هزاران آفتاب آرَد پَدید؟
تو به نورِ او هَمی‌رو در اَمان
در میانِ اَژدَها و گَزْدُمان
پیش پیشَت می‌رَوَد آن نورِ پاک
می‌کُند هر رَهْ‌زَنی را چاکْ چاک
یَوْمَ لا یُخْزِی الَّنبیَّ راست دان
نورُ یَسْعی بَیْنَ اَیْدیهِم بِخوان
گَرچه گردد در قیامَت آن فُزون
از خدا اینجا بخواهید آزْمون
کو بِبَخشَد هم به میغ و هم به ماغ
نورِ جان وَاللهُ اَعْلَمْ بِالْبَلاغ
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۴ - بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستی
باز گردید ای رسولان خَجِل
زَر شما را دلْ به من آرید دل
این زَرِ من بر سَرِ آن زَر نَهید
کوری تَنْ فَرْجِ اَسْتَر را دهید
فَرْجِ اَسْتَر لایِق حَلْقهٔ زَراست
زَرِّ عاشقْ رویِ زَردِ اَصْفَرست
که نَظَرگاهِ خداوندست آن
کَزْ نَظَراَنْدازِ خورشید است کان
کو نَظَرگاه شُعاع آفتاب؟
کو نَظَرگاهِ خداوندِ لُباب؟
از گرفتِ منْ زِ جانْ اِسْپَر کُنید
گَرچه اکنون هم گرفتارِ مَنید
مُرغِ فِتْنه‌ی ْدانه بر بامست او
پَر گُشاده بَستهٔ دام است او
چون به دانه داد او دل را به جان
ناگرفته مَر وِرا بِگْرفته دان
آن نَظَرها که به دانه می‌کُند
آن گِرِه دان کو به پا بَرمی‌زَنَد
دانه گَوید گر تو می‌دُزدی نَظَر
من هَمی‌دُزدم زِ تو صَبر و مَقَر
چون کَشیدَت آن نَظَر اَنْدر پِی‌اَم
پَس بِدانی کَزْ تو من غافِل نی‌اَم
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان
پیشِ عَطّاری یکی گِل‌خوار رَفت
تا خَرَد اَبْلوجِ قَندِ خاصِ زَفْت
پَس بَرِ عَطّارِ طَرّارِ دودِل
موضِعِ سنگِ تَرازو بود گِل
گفت گِل سنگِ تَرازویِ من است
گَر تورا مَیْلِ شِکَر بِخْریدن است
گفت هستم در مُهِمّی قَندجو
سنگِ میزانْ هر چه خواهی باش گو
گفت با خود پیشِ آن که گلْ‌خَورست
سنگ چِه بْوَد؟ گِل نِکوتَر از َزرست
هَمچو آن دَلّاله که گفت ای پسر
نو عروسی یافتم بَسْ خوبْ‌فَر
سَخت زیبا لیکْ هم یک چیز هست
کان سَتیره دخترِ حَلواگَرست
گفت بهتر این چُنین خود گَر بُوَد
دختر او چَرب و شیرین‌تَر بُوَد
گَر نداری سنگ و سَنْگَت از گِل است
این بِهْ و بِهْ گِل مرا میوه‌یْ دل است
اَنْدَر آن کَفّه‌یْ تَرازو زِاعْتِداد
او به جای سنگْ آن گِل را نهاد
پَس برای کَفّهٔ دیگر به دَست
هم به قَدَرِ آن شِکَر را می‌شِکَست
چون نبودش تیشه‌یی او دیر مانْد
مُشتری را مُنْتَظِر آن جا نِشانْد
رویَش آن سو بود گِل‌خور ناشِکِفت
گِل ازو پوشیده دُزدیدن گرفت
تَرسْ تَرسان که نباید ناگهان
چَشم او بر من فُتَد از اِمْتِحان
دید عَطّار آن و خود مشغول کرد
که فُزون‌تَر دُزد هین ای رویْ‌ْزَرد
گَر بِدُزدی وَزْ گل من می‌بَری
رو که هم از پَهْلویِ خود می‌خَوری
تو هَمی‌تَرسی زِ من لیک از خَری
من هَمی‌تَرسَم که تو کم تر خَوری
گَرچه مَشغولَم چُنان اَحْمَق نی‌اَم
که شِکَر اَفْزون کَشی تو از نِی‌اَم
چون بِبینی مَر شِکَر را زآزْمود
پَس بِدانی اَحْمَق و غافِل کِی بود
مُرغ زان دانه نَظَر خَوش می‌کُند
دانه هم از دورْ راهَش می‌زَنَد
کَزْ زِنایِ چَشْمْ حَظّی می‌بَری
نه کَباب از پَهْلوی خود می‌خَوری؟
این نَظَر از دور چون تیرست و سَم
عشقَت اَفْزون می‌شود صَبرِ تو کَم
مالِ دنیا دامِ مُرغانِ ضَعیف
مُلْکِ عُقبی دامِ مُرغانِ شَریف
تا بِدین مُلْکی که او دامست ژَرْف
در شِکار آرَنْد مُرغانِ شِگَرف
من سُلیمان می‌نخواهم مُلْکَتان
بلکه من بِرْهانَم از هر هُلْکَتان
کین زمان هستید خود مَمْلوکِ مُلْک
مالِکِ مُلْک آن که بِجْهید او زِ هُلْک
بازگونه ای اسیرِ این جهان
نامِ خود کردی امیرِ این جهان
ای تو بَندهٔ‌یْ این جهانْ مَحْبوس جان
چند گویی خویش را خواجه‌یْ جهان؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۶ - دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان
ای رسولان می‌فِرِسْتَمْتانْ رَسول
رَدِّ من بهتر شما را از قَبول
پیش بِلقیس آنچه دیدیْت از عَجَب
باز گویید از بیابانِ ذَهَب
تا بِدانَد که به زَر طامِع نِه‌ایم
ما زَر از زَرْآفرین آوَرْده‌ایم
آن کِه گَر خواهد همه خاکِ زمین
سَر به سَر زَر گردد و دُرِّ ثَمین
حَق برای آن کُند ای زَرگُزین
روزِ مَحْشَر این زمین را نُقْره گین
فارِغیم از زَرْ که ما بَسْ پر فَنیم
خاکیان را سَر به سر زَرّین کُنیم
از شما کِی کُدْیهٔ زَر می‌کُنیم؟
ما شما را کیمیاگَر می‌کُنیم
تَرکِ آن گیرید گَر مُلْکِ سَباست
که بُرونِ آب و گِل بَسْ مُلْک‌هاست
تَخته‌بَندست آن کِه تَختَش خوانده‌یی
صَدْرِ پِنْداریّ و بر دَر مانده‌یی
پادشاهی نیستَت بر ریشِ خَود
پادشاهی چون کُنی بر نیک و بَد؟
بی‌مُرادِ تو شود ریشَت سِپید
شَرم دار از ریشِ خود ای کَژْ امید
مالِکُ الْمُلْک است هر کِش سَر نَهَد
بی‌جهانِ خاکْ صد مُلْکَش دَهَد
لیکْ ذوقِ سَجْده‌ای پیشِ خدا
خوش‌تَر آید از دو صد دولتْ تو را
پَس بِنالی که نخواهم مُلْک‌ها
مُلْکِ آن سَجْده مُسَلَّم کُن مرا
پادشاهانِ جهان از بَدرَگی
بو نَبُردَند از شرابِ بَندگی
وَرْنه اَدْهَم‌وار سَرگَردان و دَنگ
مُلْک را بَرهَم زَدَندی بی‌دِرَنگ
لیکْ حَق بَهرِ ثَباتِ این جهان
مُهْرَشان بِنْهاد بر چَشم و دَهان
تا شود شیرین بریشان تَخت و تاج
که سِتانیم از جَهانْدارانْ خَراج
از خَراج اَرْ جَمع آری زَرْ چو ریگ
آخِر آن از تو بِمانَد مُرده ریگ
هم رَهْ جانَت نَگَردد مُلْک و زَر
زَر بِدِه سُرمه سِتانْ بَهرِ نَظَر
تا بِبینی کین جهان چاهی‌ست تَنگ
یوسُفانه آن رَسَن آری به چَنگ
تا بگوید چون زِ چاه آیی به بام
جان که یا بُشرایّ هذا لی غُلام
هست در چاه اِنْعِکاساتِ نَظَر
کَم‌تَرین آن که نِمایَد سنگْ زَر
وَقتِ بازی کودکان را زِ اخْتِلال
می‌نِمایَد آن خَزَف‌ها زَرّ و مال
عارِفانَش کیمیاگَر گشته‌اند
تا که شُد کان‌ها بَرِ ایشان نَژَند
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۷ - دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ
آن یکی درویش گفت اَنْدَر سَمَر
خِضْریان را من بِدیدم خواب دَر
گفتم ایشان را که روزیِّ حَلال
از کجا نوشَم که نَبْوَد آن وَبال؟
مَر مرا سویِ کُهِسْتان رانْدَند
میوه‌ها زان بیشه می‌اَفْشانْدَند
که خدا شیرین بِکَرد آن میوه را
در دَهانِ تو به هِمَّت‌هایِ ما
هین بِخور پاک و حَلال و بی‌حِساب
بی صُداع و نَقْل و بالا و نِشیب
پَس مرا زان رِزْقْ نُطْقی رو نِمود
ذوقِ گفتِ من خِرَدها می‌رُبود
گفتم این فِتْنه‌ست ای رَبِّ جهان
بَخشِشی دِهْ از همه خَلْقان نَهان
شُد سُخَن از من دلِ خوش یافتم
چون اَنار از ذوقْ می‌بِشْکافتم
گفتم اَرْ چیزی نباشد در بِهِشت
غَیْرِ این شادی که دارم در سِرشِت
هیچ نِعْمَت آرزو نایَد دِگَر
زین نَپَردازَم به حور و نِیشِکَر
مانده بود از کَسْب یک دو حَبّه‌اَم
دوخته در آستینِ جُبّه‌ام
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت او
آن یکی دَرویش هیزُم می‌کَشید
خسته و مانده زِ بیشه دَر رَسید
پَس بگفتم من زِ روزی فارِغَم
زین سِپَس از بَهرِ رِزْقَم نیست غَم
میوهٔ مَکْروه بر من خوش شُده‌ست
رِزْقِ خاصی جسم را آمد به دَست
چون که من فارغ شُدَسْتم از گِلو
حَبّه‌یی چنداست این بِدْهَم بِدو
بِدْهَم این زَر را بِدین تَکلیف‌کَش
تا دو سه روزک شود از قوتْ خَوش
خود ضَمیرم را هَمی‌دانست او
زان که سَمْعَش داشت نور از شمعِ هو
بود پیشَش سِرِّ هر اندیشه‌یی
چون چراغی در دَرونِ شیشه‌یی
هیچ پنهان می‌نَشُد از وِیْ ضَمیر
بود بر مَضْمونِ دل‌ها او امیر
پَس هَمی مُنْگید با خود زیرِ لب
در جوابِ فِکْرَتَم آن بوالْعَجَب
که چُنین اندیشی از بَهرِ مُلوک
کَیفَ تَلْقَی الرِّزْقَ اِنْ لَمْ یَرْزُقوک
من نمی‌کردم سُخن را فَهْم لیک
بر دِلَم می‌زد عِتابَش نیکْ نیک
سویِ من آمد به هَیبَت هَمچو شیر
تَنگِ هیزُم را زِ خود بِنْهاد زیر
پَرتوِ حالی که او هیزُم نَهاد
لَرزه بر هر هفت عُضوِ من فُتاد
گفت یا رَب گَر ترا خاصان هَی‌اَند
که مُبارک‌دَعوت و فَرُّخ‌پَی‌اَند
لُطفِ تو خواهم که میناگَر شود
این زمانْ این تَنگِ هیزُم زَر شود
در زمان دیدم که زَر شد هیزُمَش
هَمچو آتش بر زمین می‌تافت خَوش
من در آن بی‌خود شُدم تا دیرگَهْ
چون که با خویش آمدم من از وَلَهْ
بَعد از آن گفت ای خداگَر آن کِبار
بَسْ غَیورَند و گُریزان زِ اشْتِهار
باز این را بَندِ هیزُم ساز زود
بی‌تَوَقُّف هم بر آن حالی که بود
در زمان هیزُم شُد آن اَغْصان زَر
مَست شُد در کارِ او عقل و نَظَر
بَعد از آن برداشت هیزُم را و رفت
سویِ شهر از پیشِ من او تیز و تَفْت
خواستم تا در پِیِ آن شَهْ رَوَم
پُرسَم از وِیْ مُشکلات و بِشْنَوم
بَسته کرد آن هَیبَتِ او مَر مرا
پیشِ خاصان رَهْ نباشد عامه را
وَرْ کسی را رَهْ شود گو سَر فَشان
کان بُوَد از رَحمَت و از جَذْبَشان
پَس غَنیمَت دار آن توفیق را
چون بیابی صُحبَتِ صِدّیق را
نه چو آن اَبْلَه که یابَد قُربِ شاه
سَهْل و آسان دَر فُتَد آن دَم زِ راه
چون زِ قُربانی دَهَنْدَش بیش‌تَر
پَس بگوید رانِ گاواست این مگر؟
نیست این از رانِ گاو ای مُفْتَری
رانِ گاوت می‌نِمایَد از خَری
بَذْل شاهانه‌ست این بی رِشْوَتی
بَخشِشِ مَحْض است این از رَحمَتی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۲۹ - تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان
هم‌چُنان که شَهْ سُلَیمان در نَبَرد
جَذْبِ خَیْل و لشکَرِ بِلْقیس کرد
که بِیایید ای عزیزان زودْ زود
که بَرآمَد موج‌ها از بَحْرِ جود
سویِ ساحِل می‌فَشانَد بی‌خَطَر
جوشِ موجَش هر زمانی صد گُهَر
اَلصَّلا گفتیم ای اَهْل رَشاد
کین زمانْ رِضْوانْ در جَنَّت گُشاد
پَس سُلَیمان گفت ای پیکان رَوید
سویِ بِلْقیس و بدین دین بِگْرَوید
پَس بِگوییدَش بیا این جا تمام
زود که اَنَّ اللهَ یَدْعُوا بِالسَّلام
هین بیا ای طالبِ دولتْ شِتاب
که فُتوح است این زمان و فَتْحِ باب
ای کِه تو طالب نه‌یی تو هم بیا
تا طَلَب یابی ازین یارِ وَفا
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان
مُلْک بَرهَم زن تو اَدْهَم‌وار زود
تا بیابی هَمچو او مُلْکِ خُلود
خُفته بود آن شَهْ شَبانه بر سَریر
حارِسان بر بامْ انَدَر دار و گیر
قَصدِ شَهْ از حارِسان آن هم نبود
که کُند زان دَفْعِ دُزدان و رُنود
او هَمی دانِسْت کآن کو عادل است
فارغ است از واقِعه ایمِن دل است
عَدل باشد پاسْبانِ کام‌ها
نه به شب چوبَک‌ْزَنان بر بام‌ها
لیک بُد مَقْصودش از بانگِ رَباب
هَمچو مُشتاقانْ خیالِ آن خِطاب
نالهٔ سُرنا و تَهْدیدِ دُهُل
چیزَکی مانَد بِدان ناقورِ کُل
پَس حکیمان گفته‌اند این لَحْن‌ها
از دَوارِ چَرخْ بِگْرفتیم ما
بانگِ گَردش‌هایِ چَرخ است این که خَلْق
می‌سَرایَنْدش به طَنْبور و به حَلْق
مؤمنان گویند کآثارِ بِهِشت
نَغْز گردانید هر آوازِ زشت
ما همه اَجْزایِ آدم بوده‌ایم
در بِهِشت آن لَحْن‌ها بِشْنوده‌ایم
گَرچه بر ما ریخت آب و گِل شَکی
یادمان آمد از آن‌ها چیزَکی
لیک چون آمیخت با خاکِ کُرَب
کِی دَهَند این زیر و آن بَمْ آن طَرَب؟
آب چون آمیخت با بَوْل و کُمیز
گشت ز آمیزِشْ مِزاجَش تَلْخ و تیز
چیزکی از آب هَستَش در جَسَد
بَوْل گیرش آتشی را می‌کُشَد
گَر نَجِس شُد آب این طَبْعَش بِمانْد
کآتشِ غَم را به طَبْع خود نِشانْد
پَس غذایِ عاشقان آمد سَماع
که دَرو باشد خیالِ اِجْتِماع
قُوَّتی گیرد خیالاتِ ضَمیر
بلکه صورت گردد از بانگ و صَفیر
آتشِ عشق از نَواها گشت تیز
آن چُنان که آتشِ آن جَوْزْریز
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد
در نُغولی بود آب آن تشنه رانْد
بر درختِ جَوْزْ جَوْزی می‌فَشانْد
می‌فُتاد از جَوْزبُنْ جَوزْ اَنْدَر آب
بانگ می‌آمد هَمی دید او حَباب
عاقلی گُفتَش که بُگذار ای فَتی
جَوزْها خود تشنگی آرَد تورا
بیش تر در آب می‌اُفْتَد ثَمر
آب در پَستی‌ست از تو دور در
تا تو از بالا فُرو آیی به زور
آبِ جویَش بُرده باشد تا به دور
گفت قَصدَم زین فَشاندن جَوْز نیست
تیزتَر بِنْگَر بَرین ظاهِر مَایست
قَصدِ من آن است کآیَد بانگِ آب
هم بِبینَم بر سَرِ آبْ این حَباب
تشنه را خود شُغلْ چِه بْوَد در جهان؟
گِردِ پایِ حوض گشتنْ جاودان
گِرْدِ جو و گِرْدِ آب و بانگِ آب
هَمچو حاجی طایِفِ کعبهٔ‌یْ صَواب
هم‌چُنان مَقْصودِ من زین مَثنوی
ای ضیاءُ الْحَقْ حُسامُ الدّین تویی
مَثنوی اَنْدَر فُروع و در اُصول
جُمله آنِ توست کَردَسْتی قَبول
در قَبول آرَند شاهانْ نیک و بَد
چون قَبول آرند نَبْوَد بیشْ رَد
چون نِهالی کاشْتی آبَش بِدِه
چون گُشادش داده‌یی بگُشا گِرِه
قَصدَم از اَلْفاظِ او رازِ تواست
قَصدَم از اِنْشایَش آوازِ تواست
پیشِ من آوازَتْ آوازِ خداست
عاشق از معشوقْ حاشا که جُداست
اِتّصالی بی‌تَکَیُّف بی‌قیاس
هست رَبُّ النّاس را با جانِ ناس
لیک گفتم ناسْ من نَسْناس نی
ناسْ غَیْرِ جانِ جانْ‌اِشْناس نی
ناسْ مَردم باشد و کو مَردمی؟
تو سَرِ مَردم نَدیدَسْتی دُمی
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ خوانده‌یی
لیک جسمی در تَجَزّی مانده‌یی
مُلْکِ جسمَت را چو بِلْقیس ای غَبی
تَرک کُن بَهر سُلَیمانِ نَبی
می‌کُنم لا حَوْل نه از گفتِ خویش
بلکه از وَسْواسِ آن اندیشه کیش
کو خیالی می‌کُند در گفتِ من
در دل از وَسْواس و اِنْکاراتِ ظَن
می‌کُنم لا حول یعنی چاره نیست
چون تورا در دل به ضِدَّم گُفتنی‌ست
چون که گفتِ من گِرفتَت در گِلو
من خَمُش کردم تو آنِ خود بگو
آن یکی ناییِّ خوش نِیْ می‌زده‌ست
ناگهان از مَقْعَدَش بادی بِجَست
نای را بر کون نَهاد او که زِ من
گَر تو بهتر می‌زَنی بِسْتان بزَن
ای مُسلمان خود اَدَب اَنْدر طَلَب
نیست اِلّا حَمْل از هر بی‌اَدَب
هر کِه را بینی شکایت می‌کند
که فُلان کَس راست طَبْع و خویِ بَد
این شِکایت‌گَر بِدان که بَدخو است
که مَر آن بَدخوی را او بَدگو است
زان که خوشْ‌ْخو آن بُوَد کو در خُمول
باشد از بَدخو و بَدطَبْعان حَمول
لیک در شیخ آن گِلِه زآمْرِ خداست
نه پِیِ خشم و مُمارات و هواست
آن شِکایَت نیست هست اِصْلاحِ جان
چون شِکایَت کردنِ پِیغامبران
ناحَمولی اَنْبیا از اَمْر دان
وَرْنه حَمّال است بَد را حِلْمَشان
طَبْع را کُشتند در حَمْلِ بَدی
ناحَمولی گَر بُوَد هست ایزدی
ای سُلیمان در میانِ زاغ و باز
حِلْمِ حَق شو با همه مُرغان بِساز
ای دو صد بِلْقیس حِلْمَت را زَبون
کِه اهْدِ قَوْمی اِنَّهُمْ لا یَعْلَمون
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۲ - تهدید فرستادن سلیمان علیه‌السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن
هین بیا بِلْقیس وَرْنه بَد شود
لشکَرَت خَصْمَت شود مُرتَد شود
پَرده‌دارِ تو دَرَت را بَر کَند
جانِ تو با تو به جانْ خَصْمی کُند
جُمله ذَرَّاتِ زمین و آسْمان
لشکَرِ حَقَّند گاهِ اِمْتِحان
باد را دیدی که با عادان چه کرد؟
آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟
آنچه بر فرعون زَد آن بَحْرِ کین
وانچه با قارون نِموده‌ست این زمین
وانچه آن بابیل با آن پیل کرد
وانچه پَشّه کَلِّهٔ نِمْرود خَورْد
وان که سنگ انداخت داودی به دَست
گشت شصد پاره و لشکَر شِکَست
سنگ می‌بارید بر اَعْدایِ لوط
تا که در آبِ سِیَه خورْدند غوط
گَر بگویم از جَماداتِ جهان
عاقلانه یاریِ پیغامبران
مَثنوی چندان شود که چِلْ شُتُر
گَر کَشَد عاجُز شود از بارِ پُر
دَست بر کافِر گواهی می‌دَهَد
لشکَرِ حَق می‌شود سَر می‌نَهَد
ای نِموده ضِدِّ حَقْ در فِعْلْ درس
در میانِ لشکَرِ اویی بِتَرس
جُزوْ جُزوَت لشکَرِ از در وِفاق
مَر ترا اکنون مُطیع‌اَند از نِفاق
گَر بگوید چَشم را کو را فَشار
دَردِ چَشم از تو بَر آرَد صد دَمار
وَرْ به دَندان گوید او بِنْما وَبال
پَس بِبینی تو زِ دَندانْ گوشْمال
باز کُن طِب را بِخوان بابُ الْعِلَل
تا بِبینی لشکَرِ تَن را عَمَل
چون که جانِ جانِ هر چیزی وِی است
دشمنی با جانِ جانْ آسان کِی است؟
خود رَها کُن لشکَرِ دیو و پَری
کَزْ میانِ جانْ کُنَندَم صَفْدَری
مُلک را بُگْذار بِلْقیس از نَخُست
چون مرا یابی همه مُلْک آنِ توست
خود بِدانی چون بَرِ من آمدی
که تو بی من نَقْشِ گرمابه بُدی
نَقْش اگر خود نَقْشِ سُلطان یا غَنی‌ست
صورت است از جانِ خود بی‌چاشْنی‌ست
زینَتِ او از برایِ دیگران
باز کرده بیهُده چَشم و دَهان
ای تو در بیگارْ خود را باخته
دیگِران را تو زِ خود نَشْناخته
تو به هر صورت که آیی بیْستی
که مَنَم این وَاللهْ آن تو نیستی
یک زَمان تنها بِمانی تو زِ خَلْق
در غَم و اندیشه مانی تا به حَلْق
این تو کِی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی
که خوش و زیبا و سَرمَستِ خَودی
مُرغِ خویشی صَیدِ خویشی دامِ خویش
صَدْرِ خویشی فَرشِ خویشی بامِ خویش
جوهر آن باشد که قایِم با خودست
آن عَرَض باشد که فَرعِ او شُده‌ست
گَر تو آدم‌زاده‌یی چون او نِشین
جُمله ذُریّات را در خود بِبین
چیست اَنْدَر خُم که اَنْدَر نَهْر نیست؟
چیست اَنْدَر خانه کَنْدر شهر نیست؟
این جهان خُم است و دلْ چون جویِ آب
این جهانْ حُجْره‌است و دلْ شهرِ عُجاب
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۳ - پیدا کردن سلیمان علیه‌السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله
هین بیا که من رَسولَم دَعوتی
چون اَجَل شَهوت‌کُشَم نه شَهْوتی
وَرْ بُوَد شَهوت امیرِ شَهْوتَم
نه اسیرِ شَهوتِ رویِ بُتَم
بُت‌شِکَن بوده‌ست اَصْلِ اَصْلِ ما
چون خَلیلِ حَقّ و جُمله اَنْبیا
گَر دَر آییم ای رَهی در بُتکَدِه
بُتْ سُجود آرَد نه ما در مَعْبَدِه
اَحمَد و بوجَهْل در بُتْخانه رفت
زین شُدن تا آن شُدن فرقی‌ست زَفْت
این دَرآیَد سَر نَهَند او را بُتان
آن دَرآیَد سَر نَهَد چون اُمَّتان
این جهانِ شَهْوتی بُتخانه‌یی‌ست
اَنْبیا و کافِران را لانه‌یی‌ست
لیکْ شَهوتْ بَندهٔ پاکان بُوَد
زَر نَسوزَد زان که نَقْدِ کان بُوَد
کافِران قَلْب‌اَند و پاکانْ همچو زَر
اَنْدَرین بوته دَرَند این دو نَفَر
قَلْبْ چون آمد سِیَه شُد در زمان
زَر دَر آمَد شُد زَریِّ او عِیان
دَست و پا انداخت زَرْ در بوته خَوش
در رُخِ آتش هَمی‌خَندَد رَگَش
جسمِ ما روپوشِ ما شُد در جَهان
ما چو دریا زیرِ این کَهْ در نَهان
شاهِ دین را مَنْگَر ای نادان به طین
کین نَظَر کرده‌ست اِبْلیس لَعین
کِی توان اَنْدود این خورشید را
با کَفِ گِلْ؟ تو بگو آخِر مرا
گَر بِریزی خاک و صَد خاکستَرَش
بر سَرِ نور او بَرآیَد بر سَرَش
کِهْ کِه باشد کو بِپوشَد رویِ آب؟
طین کِه باشد کو بِپوشَد آفتاب؟
خیزْ بِلْقیسا چو اَدْهَمْ شاهْ‌وار
دود ازین مُلکِ دو سه روزه بَر آر
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۴ - باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدس‌الله سره
بر سَرِ تَختی شَنید آن نیکْ‌نام
طَقْطَقیّ و های و هویی شب زِ بام
گام‌هایِ تُند بر بامِ سَرا
گفت با خود این چُنین زَهْره کِه را؟
بانگ زَد بر روزَنِ قَصر او که کیست؟
این نباشد آدمی مانا پَری‌ست
سَر فُرو کردند قومی بوالْعَجَب
ما هَمی‌گردیم شبْ بَهْرِ طَلَب
هین چه می‌جویید؟ گفتند اُشْتُران
گفت اُشتُر بامْ بر کی جُست؟ هان
پَس بِگُفتَندَش که تو بر تَختِ جاه
چون هَمی‌جویی مُلاقاتِ اِله؟
خود همان بُد دیگر او را کَس نَدید
چون پَری از آدمی شُد ناپَدید
مَعنی‌اَش پنهان و او در پیشِ خَلْق
خَلْق کی بینَند غَیْرِ ریش و دَلْق؟
چون زِ چَشمِ خویش و خَلْقان دور شُد
هَمچو عَنْقا در جهانْ مَشْهور شُد
جانِ هر مُرغی که آمد سویِ قاف
جُملهٔ عالَم ازو لافَنْد لاف
چون رَسید اَنْدَر سَبا این نورِ شرق
غُلْغُلی افتاد در بِلْقیس و خَلْق
روح‌هایِ مُرده جُمله پَر زَدَند
مُردگان از گورِ تَنْ سَر بَر زَدَند
یکدِگَر را مُژده می‌دادند هان
نَکْ نِدایی می‌َرَسَد از آسْمان
زان نِدا دین‌ها هَمی‌گردند گَبْز
شاخ و بَرگِ دل هَمی‌گردند سَبز
از سُلیمان آن نَفَس چون نَفْخِ صور
مُردگان را وا رَهانید از قُبور
مَر تورا بادا سَعادت بَعد ازین
این گُذشت اللهُ اَعْلَمْ بِالْیَقین
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۵ - بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه‌السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او
قِصّه گویم از سَبا مُشتاقْ‌وار
چون صَبا آمد به سویِ لاله‌زار
لاقَتِ الْاَاَشْباحُ یَوْمَ وَصْلِها
عادَتِ الْاَوْلادُ صَوْبَ اَصْلِها
اُمَةُ الْعِشْقِ الْخَفیّ فِی الْاُمَمْ
مِثْلُ جودٍ حَوْلَهُ لَوْمُ السَّقَمْ
ذِلَّةُ الْاَرْواحِ مِنْ اَشْباحِها
عِزَّةُ الْاَشْباحِ مِنْ اَرْواحِها
اَیُّهَا العُشّا قُ اَلسُّقْیا لَکَم
اَنْتُمُ الباقونَ و الْبُقیالَکُمْ
اَیُّهَا السّالو نَ قوموا وَاعْشَقوا
ذاکَ ریحُ یوسُفَ فَاسْتَنْشِقوا
مَنْطِقُ‌الطَّیْرِ سُلَیمانی بیا
بانگِ هر مُرغی که آید می‌سَرا
چون به مُرغانَت فرستاده‌ست حَق
لَحْنِ هر مُرغی بِدادَسْتَت سَبَق
مُرغِ جَبْری را زبانِ جَبْرگو
مُرغِ پَراِشْکَسته را از صَبر گو
مُرغِ صابِر را تو خوش دار و مُعاف
مُرغِ عَنْقا را بِخوان اَوْصاف قاف
مَر کبوتر را حَذَر فرما زِ باز
باز را از حِلْم گو و اِحْتِراز
وان خُفاشی را که مانْد او بی‌نَوا
می‌کُنَش با نورْ جُفت و آشنا
کَبْکِ جنگی را بیاموزان تو صُلْح
مَر خُروسان را نِما اَشْراطِ صُبح
هم‌چُنان می‌رو زِ هُدْهُد تا عُقاب
رَهْ نِما وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۶ - آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت
چون سُلیمان سویِ مُرغانِ سَبا
یک صَفیری کرد بَست آن جُمله را
جُز مگر مُرغی که بُد بی‌جان و پَر
یا چو ماهی گُنْگ بود از اَصْل کَر
نی غَلَط گفتم که کَر گَر سَر نَهَد
پیشِ وَحْیِ کِبْریا سَمْعَش دَهَد
چون که بِلْقیس از دل و جانْ عَزْم کرد
بر زمانِ رفته هم اَفْسوس خَورْد
تَرکِ مال و مُلْک کرد او آن چُنان
که به تًرکِ نام و نَنْگْ آن عاشقان
آن غُلامان و کَنیزان بِناز
پیشِ چَشمَش هَمچو پوسیده پیاز
باغ‌ها و قَصرها و آبِ رود
پیش چَشمْ از عشقْ گُلْخَن می‌نِمود
عشقْ در هنگامِ اِسْتیلا و خشم
زشت گَردانَد لَطیفان را به چَشم
هر زُمرُّد را نِمایَد گَنْدنا
غَیرتِ عشق این بُوَد معنیِّ لا
لااِلهْ اِلّا هو اینست ای پَناه
که نِمایَد مَهْ تورا دیگِ سیاه
هیچ مال و هیچ مَخْزَن هیچ رَخْت
می‌دَریغَش نامَد اِلّا جُز که تَخت
پَس سُلَیمان از دِلَش آگاه شُد
کَزْ دلِ او تا دلِ او راه شُد
آن کسی که بانگِ موران بِشْنَوَد
هم فَغانِ سِرِّ دوران بِشْنَوَد
آن کِه گوید رازِ قالَتْ نَمْلَةٌ
هم بِدانَد رازِ این طاقِ کُهُن
دید از دورش که آن تَسْلیم کیش
تَلْخَش آمد فُرقَتِ آن تَختِ خویش
گَر بگویم آن سَبَب گردد دِراز
که چرا بودَش به تَختْ آن عشق و ساز
گَرچه این کِلْکِ قَلَم خود بی‌حسی‌ست
نیست جِنْسِ کاتب او را مونِسی‌ست
هم‌چُنین هر آلَتِ پیشه‌وَری
هست بی‌جانْ مونسِ جانِوَری
این سَبَب را من مُعیَّن گُفتَمی
گَر نبودی چَشمِ فَهْمَت را نَمی
از بزرگی تَخت کَزْ حَد می‌فُزود
نَقْل کردن تَخت را امکان نَبود
خُرده کاری بود و تَفْریقَش خَطَر
هَمچو اَوْصالِ بَدَن با همدِگر
پَس سُلیمان گفت گر چه فِی‌الْاَخیر
سرد خواهد شُد بَرو تاج و سَریر
چون زِ وَحْدت جان بُرون آرَد سَری
جِسم را با فَرِّ او نَبْوَد فَری
چون بَرآیَد گوهر از قَعْرِ بِحار
بِنْگَری اَنْدَر کَف و خاشاکْ خوار
سَر بر آرَد آفتابِ با شَرَر
دُمِّ عَقْرب را کِه سازد مُسْتَقَر؟
لیک خود با این همه بر نَقْدِ حال
جُست باید تَختِ او را اِنْتِقال
تا نَگَردد خسته هنگامِ لِقا
کودکانه حاجَتَش گردد رَوا
هست بر ما سَهْل و او را بَسْ عَزیز
تا بُوَد بر خوانِ حورانْ دیو نیز
عِبْرَتِ جانَش شود آن تَختِ ناز
هَمچو دَلْق و چارُقی پیشِ اَیاز
تا بِدانَد در چه بود آن مُبْتَلا
از کجاها دَر رَسید او تا کجا
خاک را و نُطْفه را و مُضْغه را
پیشِ چَشمِ ما هَمی‌دارد خدا
کَزْ کجا آوَرْدَمَت ای بَدنِیَت
که از آن آیَد هَمی خِفْریقی اَت
تو بر آن عاشق بُدی در دورِ آن
مُنْکِرِ این فَضْل بودی آن زمان
این کَرَم چون دَفْعِ آن اِنْکار توست
که میانِ خاک می‌کردی نَخُست
حُجَّتِ اِنْکار شُد اِنْشارِ تو
از دَوا بَدْتَر شُد این بیمارِ تو
خاک را تَصویرِ این کار از کجا
نُطْفه را خَصْمیّ و اِنْکار از کجا؟
چون در آن دَمْ بی‌دل و بی‌سَر بُدی
فِکْرَت و اِنْکار را مُنْکِر بُدی
از جَمادی چون که اِنْکارَت بِرُست
هم ازین اِنْکار حَشْرَت شُد دُرُست
پَس مِثالِ تو چو آن حَلْقه‌زَنی‌ست
کَزْ درونَش خواجه گوید خواجه نیست
حَلْقه‌زَن زین نیست دَریابَد که هست
پَس زِ حَلْقه بَر نَدارد هیچ دَست
پَس هم اِنْکارَت مُبَیَّن می‌کُند
کَزْ جَماد او حَشْرِ صَد فَن می‌کُند
چند صَنْعَت رفت ای اِنْکار تا
آب و گِل اِنْکار زاد از هَلْ اَتی
آب وگِل می‌گفت خود اِنْکار نیست
بانگ می‌زَد بی‌خَبَر کِاخْبار نیست
من بگویم شَرِح این از صد طَریق
لیکْ خاطِر لَغْزَد از گفتِ دَقیق
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۳۷ - چاره کردن سلیمان علیه‌السلام در احضار تخت بلقیس از سبا
گفت عِفْریتی که تَختَش را به فَن
حاضِر آرَم تا تو زین مَجْلِس شُدن
گفت آصَف من به اسمِ اَعْظَمَش
حاضر آرم پیش تو در یک دَمَش
گَرچه عِفْریت اوسْتادِ سِحْر بود
لیک آن از نَفْخِ آصَف رو نِمود
حاضِر آمد تَختِ بِلْقیس آن زمان
لیک ز آصَف نَزْفَنِ عِفْریتیان
گفت حَمْدِاللهْ بَرین و صد چُنین
که بِدیدَسْتَم زِ رَبُّ العالَمین
پَس نَظَر کرد آن سُلَیمان سوی تَخت
گفت آری گول‌گیری ای درخت
پیشِ چوب و پیشِ سنگِ نَقْش کَند
ای بَسا گولان که سَرها می‌نَهَند
ساجِد و مَسْجود از جانْ بی‌خَبَر
دیده از جانْ جُنْبِشی وَانْدَک اَثَر
دیده در وقتی که شُد حیران و دَنْگ
کُهْ سُخن گفت و اشارت کرد سنگ
نَرْدِ خِدمَت چون بنا موضِع بِباخت
شیرِ سنگین را شَقی شیری شِناخت
از کَرَم شیرِ حقیقی کرد جود
استخوانی سویِ سگ اَنْداخت زود
گفت گَرچه نیست آن سگ بر قِوام
لیکْ ما را استخوان لُطْفی‌ست عام