تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی
پیش ازین زان گفته بودیم اندکی
خود چه گوییم؟ از هزارانَش یکی
خواستم گفتن در آن تَحْقیقها
تا کُنون وا مانْد از تَعْویقها
حَملهٔ دیگر زِ بسیارش قَلیل
گفته آید شَرحِ یک عُضوی زِ پیل
گوش کُن هاروت را ماروت را
ای غُلام و چاکَرانْ ما روت را
مَست بودند از تماشایِ اِلٰه
وَزْ عَجایبهایِ اِسْتِدراجِ شاه
این چُنین مَستیست زِاسْتِدْراجِ حَق
تا چه مَستیها کُند مَعْراجِ حَق
دانهٔ دامَش چُنین مَستی نِمود
خوانِ اِنْعامَش چهها داند گشود
مَست بودند و رَهیده از کَمَنْد
هایْ هویِ عاشقانه میزدند
یک کَمین و اِمْتِحان در راه بود
صَرصَرش چون کاه کُهْ را میرُبود
اِمْتِحان میکردشان زیر و زَبَر
کِی بُوَد سَرمَست را زینها خَبَر؟
خَنْدق و میدان به پیشِ او یکیست
چاه و خَنْدق پیشِ او خوش مَسْلَکیست
آن بُزِ کوهی بر آن کوهِ بُلند
بَر دَوَد از بَهرِ خورْدی بیگَزَند
تا عَلَف چیند بِبینَد ناگهان
بازی یی دیگر زِ حُکْمِ آسْمان
بر کُهی دیگر بَر اَنْدازد نَظَر
ماده بُز بیند بر آن کوهِ دِگَر
چَشمِ او تاریک گردد در زمان
بَر جَهَد سَرمَست زین کُهْ تا بِدان
آن چُنان نزدیک بِنْمایَد وِرا
که دَویدن گِردِ بالوعهیْ سَرا
آن هزاران گَزْ دو گَز بِنْمایَدَش
تا زِ مَستی مَیْلِ جَستن آیَدَش
چون که بِجْهَد دَر فُتَد اَنْدَر میان
در میانِ هر دو کوهِ بیاَمان
او زِ صَیّادان به کُه بُگْریخته
خود پَناهَش خونِ او را ریخته
شِسْته صَیّادان میانِ آن دو کوه
اِنْتِظارِ این قَضایِ با شِکوه
باشد اَغْلَب صَید این بُز هم چُنین
وَرْنه چالاک است و چُست و خَصْمبین
رُستَم اَرْچه با سَر و سَبْلَت بُوَد
دامِ پاگیرش یَقینْ شَهْوت بُوَد
هَمچو من از مَستیِ شَهوت بِبُر
مَستیِ شَهوت بِبین اَنْدَر شُتُر
باز این مَستیِّ شَهْوت در جهان
پیشِ مَستیِّ مَلَک دان مُسْتَهان
مَستیِ آنْ مَستیِ این بِشْکَند
او به شَهْوت اِلْتِفاتی کِی کُند؟
آبِ شیرین تا نَخورْدی آبِ شور
خوش بُوَد خوشْ چون درونِ دیده نور
قطرهای از بادههایِ آسْمان
بَر کَند جان را زِ مِیْ وَزْ ساقیان
تا چه مَستیها بُوَد اَمْلاک را
وَزْ جَلالَتْ روحهایِ پاک را
که به بویی دل در آن مِیْ بَستهاَند
خُمِّ بادهیْ این جهان بِشْکَستهاَند
جُز مگر آنها که نومیدند و دور
هَمچو کُفّاری نَهُفته در قُبور
ناامید از هر دو عالَم گشتهاَند
خارهایِ بینِهایَت کَشتهاَند
پس زِ مَستیها بِگُفتند ای دَریغ
بر زمین باران بِدادیمی چو میغ
گُسْتَریدیمی دَرین بیداد جا
عدل و اِنْصاف و عبادات و وَفا
این بِگُفتند و قَضا میگفت بیست
پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بَسیست
هین مَدو گُستاخ در دشتِ بَلا
هین مَران کورانه اَنْدَر کَربَلا
که زِ موی و استخوانِ هالِکان
مینَیابَد راهْ پایِ سالِکان
جُملهٔ راهْ استخوان و موی و پَیْ
بَسْ که تیغِ قَهْر لاشَی کرد شَیْ
گفت حَق که بَندگانِ جُفتِ عَوْن
بر زمین آهسته میرانَند و هَوْن
پا بِرِهنه چون رَوَد در خارْزار؟
جُز به وَقْفه وْ فِکْرت و پَرهیزگار
این قَضا میگفت لیکِن گوشَشان
بَسته بود اَنْدَر حِجابِ جوشَشان
چَشمها و گوشها را بَستهاَند
جُز مَر آنها را که از خود رَستهاَند
جُز عِنایَت کِه گُشایَد چَشم را؟
جُز مَحَبَّت کِه نِشانَد خشم را؟
جَهْدِ بیتوفیقْ خود کَس را مَباد
در جهان وَاللهُ اَعْلَمْ بِالسَّداد
خود چه گوییم؟ از هزارانَش یکی
خواستم گفتن در آن تَحْقیقها
تا کُنون وا مانْد از تَعْویقها
حَملهٔ دیگر زِ بسیارش قَلیل
گفته آید شَرحِ یک عُضوی زِ پیل
گوش کُن هاروت را ماروت را
ای غُلام و چاکَرانْ ما روت را
مَست بودند از تماشایِ اِلٰه
وَزْ عَجایبهایِ اِسْتِدراجِ شاه
این چُنین مَستیست زِاسْتِدْراجِ حَق
تا چه مَستیها کُند مَعْراجِ حَق
دانهٔ دامَش چُنین مَستی نِمود
خوانِ اِنْعامَش چهها داند گشود
مَست بودند و رَهیده از کَمَنْد
هایْ هویِ عاشقانه میزدند
یک کَمین و اِمْتِحان در راه بود
صَرصَرش چون کاه کُهْ را میرُبود
اِمْتِحان میکردشان زیر و زَبَر
کِی بُوَد سَرمَست را زینها خَبَر؟
خَنْدق و میدان به پیشِ او یکیست
چاه و خَنْدق پیشِ او خوش مَسْلَکیست
آن بُزِ کوهی بر آن کوهِ بُلند
بَر دَوَد از بَهرِ خورْدی بیگَزَند
تا عَلَف چیند بِبینَد ناگهان
بازی یی دیگر زِ حُکْمِ آسْمان
بر کُهی دیگر بَر اَنْدازد نَظَر
ماده بُز بیند بر آن کوهِ دِگَر
چَشمِ او تاریک گردد در زمان
بَر جَهَد سَرمَست زین کُهْ تا بِدان
آن چُنان نزدیک بِنْمایَد وِرا
که دَویدن گِردِ بالوعهیْ سَرا
آن هزاران گَزْ دو گَز بِنْمایَدَش
تا زِ مَستی مَیْلِ جَستن آیَدَش
چون که بِجْهَد دَر فُتَد اَنْدَر میان
در میانِ هر دو کوهِ بیاَمان
او زِ صَیّادان به کُه بُگْریخته
خود پَناهَش خونِ او را ریخته
شِسْته صَیّادان میانِ آن دو کوه
اِنْتِظارِ این قَضایِ با شِکوه
باشد اَغْلَب صَید این بُز هم چُنین
وَرْنه چالاک است و چُست و خَصْمبین
رُستَم اَرْچه با سَر و سَبْلَت بُوَد
دامِ پاگیرش یَقینْ شَهْوت بُوَد
هَمچو من از مَستیِ شَهوت بِبُر
مَستیِ شَهوت بِبین اَنْدَر شُتُر
باز این مَستیِّ شَهْوت در جهان
پیشِ مَستیِّ مَلَک دان مُسْتَهان
مَستیِ آنْ مَستیِ این بِشْکَند
او به شَهْوت اِلْتِفاتی کِی کُند؟
آبِ شیرین تا نَخورْدی آبِ شور
خوش بُوَد خوشْ چون درونِ دیده نور
قطرهای از بادههایِ آسْمان
بَر کَند جان را زِ مِیْ وَزْ ساقیان
تا چه مَستیها بُوَد اَمْلاک را
وَزْ جَلالَتْ روحهایِ پاک را
که به بویی دل در آن مِیْ بَستهاَند
خُمِّ بادهیْ این جهان بِشْکَستهاَند
جُز مگر آنها که نومیدند و دور
هَمچو کُفّاری نَهُفته در قُبور
ناامید از هر دو عالَم گشتهاَند
خارهایِ بینِهایَت کَشتهاَند
پس زِ مَستیها بِگُفتند ای دَریغ
بر زمین باران بِدادیمی چو میغ
گُسْتَریدیمی دَرین بیداد جا
عدل و اِنْصاف و عبادات و وَفا
این بِگُفتند و قَضا میگفت بیست
پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بَسیست
هین مَدو گُستاخ در دشتِ بَلا
هین مَران کورانه اَنْدَر کَربَلا
که زِ موی و استخوانِ هالِکان
مینَیابَد راهْ پایِ سالِکان
جُملهٔ راهْ استخوان و موی و پَیْ
بَسْ که تیغِ قَهْر لاشَی کرد شَیْ
گفت حَق که بَندگانِ جُفتِ عَوْن
بر زمین آهسته میرانَند و هَوْن
پا بِرِهنه چون رَوَد در خارْزار؟
جُز به وَقْفه وْ فِکْرت و پَرهیزگار
این قَضا میگفت لیکِن گوشَشان
بَسته بود اَنْدَر حِجابِ جوشَشان
چَشمها و گوشها را بَستهاَند
جُز مَر آنها را که از خود رَستهاَند
جُز عِنایَت کِه گُشایَد چَشم را؟
جُز مَحَبَّت کِه نِشانَد خشم را؟
جَهْدِ بیتوفیقْ خود کَس را مَباد
در جهان وَاللهُ اَعْلَمْ بِالسَّداد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۶ - قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن
جَهْدِ فرعونی چو بیتوفیق بود
هرچه او میدوخت آن تَفْتیق بود
از مُنَجِّم بود در حُکْمَش هزار
وَزْ مُعَبِّر نیز و ساحِر بیشُمار
مَقْدَمِ موسیٰ نِمودَندَش به خواب
که کُند فرعون و مُلْکَش را خَراب
با مُعَبِّر گفت و با اَهْلِ نُجوم
چون بُوَد دَفْعِ خیال و خوابِ شُوم؟
جُمله گُفتَندَش که تَدبیری کنیم
راهِ زادن را چو رَهْزن میزنیم
تا رَسید آن شب که مَوْلِد بود آن
رایْ این دیدند آن فرعونیان
که بُرون آرَند آن روز از پِگاه
سویِ میدانْ بَزْم و تَختِ پادشاه
اَلصَّلا ای جُمله اِسْرائیلیان
شاه میخوانَد شما را زان مَکان
تا شما را رو نِمایَد بینِقاب
بر شما اِحْسان کُند بَهرِ ثَواب
کآن اسیران را به جُز دوری نبود
دیدنِ فرعون دَسْتوری نبود
گَر فُتادَندی به رَهْ در پیشِ او
بَهرِ آن یاسه بِخُفتَندی برو
یاسه این بُد که نَبینَد هیچ اسیر
در گَهْ و بیگَهْ لِقایِ آن امیر
بانگِ چاووشان چو در رَهْ بِشْنَود
تا نَبینَد رو به دیواری کُند
وَرْ بِبینَد رویِ او مُجْرِم بُوَد
آنچه بَتَّر بر سَرِ او آن رَوَد
بودشان حِرصِ لِقایِ مُمْتَنِع
چون حَریص است آدمی فیما مُنِعْ
هرچه او میدوخت آن تَفْتیق بود
از مُنَجِّم بود در حُکْمَش هزار
وَزْ مُعَبِّر نیز و ساحِر بیشُمار
مَقْدَمِ موسیٰ نِمودَندَش به خواب
که کُند فرعون و مُلْکَش را خَراب
با مُعَبِّر گفت و با اَهْلِ نُجوم
چون بُوَد دَفْعِ خیال و خوابِ شُوم؟
جُمله گُفتَندَش که تَدبیری کنیم
راهِ زادن را چو رَهْزن میزنیم
تا رَسید آن شب که مَوْلِد بود آن
رایْ این دیدند آن فرعونیان
که بُرون آرَند آن روز از پِگاه
سویِ میدانْ بَزْم و تَختِ پادشاه
اَلصَّلا ای جُمله اِسْرائیلیان
شاه میخوانَد شما را زان مَکان
تا شما را رو نِمایَد بینِقاب
بر شما اِحْسان کُند بَهرِ ثَواب
کآن اسیران را به جُز دوری نبود
دیدنِ فرعون دَسْتوری نبود
گَر فُتادَندی به رَهْ در پیشِ او
بَهرِ آن یاسه بِخُفتَندی برو
یاسه این بُد که نَبینَد هیچ اسیر
در گَهْ و بیگَهْ لِقایِ آن امیر
بانگِ چاووشان چو در رَهْ بِشْنَود
تا نَبینَد رو به دیواری کُند
وَرْ بِبینَد رویِ او مُجْرِم بُوَد
آنچه بَتَّر بر سَرِ او آن رَوَد
بودشان حِرصِ لِقایِ مُمْتَنِع
چون حَریص است آدمی فیما مُنِعْ
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۷ - به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیلهٔ ولادت موسی علیه السلام
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۸ - حکایت
هم چُنان کین جا مُغولِ حیلهدان
گفت میجویَم کسی از مصریان
مصریان را جمع آرید این طَرَف
تا دَر آیَد آن کِه میباید به کَف
هر کِه میآمد بِگُفتا نیست این
هین دَرآ خواجه در آن گوشه نِشین
تا بدین شیوه همه جمع آمدند
گَردنِ ایشان بِدین حیلَت زدند
شومیِ آن که سویِ بانگِ نماز
داعیُ اللّهْ را نَبُردَندی نیاز
دَعوتِ مَکّارشان اَنْدَر کَشید
اَلْحَذَر از مَکْرِ شَیْطان ای رَشید
بانگِ درویشان و مُحتاجان بِنوش
تا نگیرد بانگِ مُحْتالیْت گوش
گَر گدایان طامِعاَند و زشتخو
در شِکَمخواران تو صاحبْدل بِجو
در تَکِ دریا گُهَر با سنگهاست
فَخْرها اَنْدَر میانِ نَنْگهاست
پس بِجوشیدَند اسرائیلیان
از پِگَهْ تا جانِبِ میدانْ دَوان
چون به حیلَتْشان به میدان بُرد او
رویِ خود بِنْمودَشان بس تازهرو
کرد دِلْداریّ و بَخششها بِداد
هم عَطا هم وَعدهها کرد آن قُباد
بعد ازان گفت از برایِ جانَتان
جُمله در میدان بِخُسبید اِمْشَبان
پاسُخش دادند که خِدمَت میکنیم
گَر تو خواهی یک مَهْ این جا ساکِنیم
گفت میجویَم کسی از مصریان
مصریان را جمع آرید این طَرَف
تا دَر آیَد آن کِه میباید به کَف
هر کِه میآمد بِگُفتا نیست این
هین دَرآ خواجه در آن گوشه نِشین
تا بدین شیوه همه جمع آمدند
گَردنِ ایشان بِدین حیلَت زدند
شومیِ آن که سویِ بانگِ نماز
داعیُ اللّهْ را نَبُردَندی نیاز
دَعوتِ مَکّارشان اَنْدَر کَشید
اَلْحَذَر از مَکْرِ شَیْطان ای رَشید
بانگِ درویشان و مُحتاجان بِنوش
تا نگیرد بانگِ مُحْتالیْت گوش
گَر گدایان طامِعاَند و زشتخو
در شِکَمخواران تو صاحبْدل بِجو
در تَکِ دریا گُهَر با سنگهاست
فَخْرها اَنْدَر میانِ نَنْگهاست
پس بِجوشیدَند اسرائیلیان
از پِگَهْ تا جانِبِ میدانْ دَوان
چون به حیلَتْشان به میدان بُرد او
رویِ خود بِنْمودَشان بس تازهرو
کرد دِلْداریّ و بَخششها بِداد
هم عَطا هم وَعدهها کرد آن قُباد
بعد ازان گفت از برایِ جانَتان
جُمله در میدان بِخُسبید اِمْشَبان
پاسُخش دادند که خِدمَت میکنیم
گَر تو خواهی یک مَهْ این جا ساکِنیم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۹ - بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل
شَهْ شَبانگَهْ باز آمد شادمان
کاِمْشَبان حَمل است و دورَند از زنان
خازِنَش عِمْران هم اَنْدَر خِدمَتَش
هم به شهر آمد قَرینِ صُحبَتَش
گفت ای عِمْران بَرین دَر خُسپ تو
هین مَرو سویِ زن و صُحبَت مَجو
گفت خُسپَم هم بَرین دَرگاهِ تو
هیچ نَنْدیشَم به جُز دِلْخواهِ تو
بود عِمْران هم زِ اسرائیلیان
لیک مَر فرعون را دل بود و جان
کِی گُمان بُردی که او عِصیان کُند؟
آن که خَوْفِ جانِ فرعون آن کُند؟
کاِمْشَبان حَمل است و دورَند از زنان
خازِنَش عِمْران هم اَنْدَر خِدمَتَش
هم به شهر آمد قَرینِ صُحبَتَش
گفت ای عِمْران بَرین دَر خُسپ تو
هین مَرو سویِ زن و صُحبَت مَجو
گفت خُسپَم هم بَرین دَرگاهِ تو
هیچ نَنْدیشَم به جُز دِلْخواهِ تو
بود عِمْران هم زِ اسرائیلیان
لیک مَر فرعون را دل بود و جان
کِی گُمان بُردی که او عِصیان کُند؟
آن که خَوْفِ جانِ فرعون آن کُند؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۰ - جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیهالسلام
شب بِرَفت و او بر آن دَرگاه خُفت
نیمْشب آمد پِیِ دیدنْش جُفت
زن بَرو افتاد و بوسید آن لَبَش
بَر جَهانیدَش زِ خواب اَنْدَر شَبَش
گشت بیدار او و زن را دید خَوش
بوسه باران کرده از لب بر لَبَش
گفت عِمْران این زمان چون آمدی؟
گفت از شوق و قَضایِ ایزدی
دَر کَشیدش در کِنار از مِهرْ مَرد
بَر نیامَد با خود آن دَمْ در نَبَرد
جُفت شُد با او اَمانَت را سِپُرد
پس بِگُفت ای زن نه این کاریست خُرد
آهنی بر سنگ زد زاد آتشی
آتشی از شاه و مُلْکَش کینکَشی
من چو اَبرَم تو زمین موسیٰ نَبات
حَقْ شَهِ شطرنج و ما ماتیمْ مات
مات و بُرد از شاه میدان ای عروس
آن مَدان از ما مَکُن بر ما فُسوس
آنچه این فرعون میتَرسَد ازو
هست شُد این دَم که گشتم جُفتِ تو
نیمْشب آمد پِیِ دیدنْش جُفت
زن بَرو افتاد و بوسید آن لَبَش
بَر جَهانیدَش زِ خواب اَنْدَر شَبَش
گشت بیدار او و زن را دید خَوش
بوسه باران کرده از لب بر لَبَش
گفت عِمْران این زمان چون آمدی؟
گفت از شوق و قَضایِ ایزدی
دَر کَشیدش در کِنار از مِهرْ مَرد
بَر نیامَد با خود آن دَمْ در نَبَرد
جُفت شُد با او اَمانَت را سِپُرد
پس بِگُفت ای زن نه این کاریست خُرد
آهنی بر سنگ زد زاد آتشی
آتشی از شاه و مُلْکَش کینکَشی
من چو اَبرَم تو زمین موسیٰ نَبات
حَقْ شَهِ شطرنج و ما ماتیمْ مات
مات و بُرد از شاه میدان ای عروس
آن مَدان از ما مَکُن بر ما فُسوس
آنچه این فرعون میتَرسَد ازو
هست شُد این دَم که گشتم جُفتِ تو
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۱ - وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی
وا مَگَردان هیچ ازینها دَم مَزَن
تا نَیایَد بر من و تو صد حَزَن
عاقِبَت پیدا شود آثارِ این
چون عَلامَتها رَسید ای نازنین
در زمانْ از سویِ میدان نَعْرهها
میرَسید از خَلْق و پُر میشُد هوا
شاه ازان هَیَبت بُرون جست آن زمان
پابِرِهنه کین چه غُلغُلهاست هان؟
از سویِ میدان چه بانگ است و غَریو
کَزْ نِهیبَش میرَمَد جِنّیّ و دیو؟
گفت عِمْران شاهِ ما را عُمر باد
قومِ اسرائیلیانَند از تو شاد
از عَطایِ شاه شادی میکُنند
رَقْص میآرَند و کَفها میزَنند
گفت باشد کین بُوَد امّا وَلیک
وَهْم و اندیشه مرا پُر کرد نیک
تا نَیایَد بر من و تو صد حَزَن
عاقِبَت پیدا شود آثارِ این
چون عَلامَتها رَسید ای نازنین
در زمانْ از سویِ میدان نَعْرهها
میرَسید از خَلْق و پُر میشُد هوا
شاه ازان هَیَبت بُرون جست آن زمان
پابِرِهنه کین چه غُلغُلهاست هان؟
از سویِ میدان چه بانگ است و غَریو
کَزْ نِهیبَش میرَمَد جِنّیّ و دیو؟
گفت عِمْران شاهِ ما را عُمر باد
قومِ اسرائیلیانَند از تو شاد
از عَطایِ شاه شادی میکُنند
رَقْص میآرَند و کَفها میزَنند
گفت باشد کین بُوَد امّا وَلیک
وَهْم و اندیشه مرا پُر کرد نیک
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۲ - ترسیدن فرعون از آن بانگ
این صدا جانِ مرا تغییر کرد
از غَم و اندوهِ تَلْخَم پیر کرد
پیش میآمد سِپَس میرفت شَهْ
جُمله شب او هَمچو حامِل وَقتِ زَهْ
هر زمان میگفت ای عِمْران مرا
سخت از جا بُرده است این نَعْرهها
زَهْره نی عِمْرانِ مِسْکین را که تا
باز گوید اِخْتِلاطِ جُفت را
که زنِ عِمْران به عِمْران دَر خَزید
تا که شُد اِسْتارهٔ موسیٰ پَدید
هر پَیَمبَر که دَر آیَد در رَحِم
نَجْمِ او بر چَرخ گردد مُنْتَجِم
از غَم و اندوهِ تَلْخَم پیر کرد
پیش میآمد سِپَس میرفت شَهْ
جُمله شب او هَمچو حامِل وَقتِ زَهْ
هر زمان میگفت ای عِمْران مرا
سخت از جا بُرده است این نَعْرهها
زَهْره نی عِمْرانِ مِسْکین را که تا
باز گوید اِخْتِلاطِ جُفت را
که زنِ عِمْران به عِمْران دَر خَزید
تا که شُد اِسْتارهٔ موسیٰ پَدید
هر پَیَمبَر که دَر آیَد در رَحِم
نَجْمِ او بر چَرخ گردد مُنْتَجِم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۳ - پیدا شدن استارهٔ موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان
بر فَلَک پیدا شُد آن اِسْتارهاَش
کوریِ فرعون و مَکْر و چارهاَش
روز شُد گُفتَش که ای عِمْران بُرو
واقِفِ آن غُلغُل و آن بانگ شو
رانْد عِمْران جانِبِ میدان و گفت
این چه غُلْغُل بود؟ شاهَنْشَه نَخُفت
هر مُنَجِّم سَر بِرِهنه جامهپاک
هَمچو اَصْحابِ عَزا بوسیده خاک
هَمْچو اَصْحابِ عَزا آوازَشان
بُد گرفته از فَغان و سازَشان
ریش و مو بَر کَنده رو بِدْریدگان
خاک بر سَر کرده خونبر دیدگان
گفت خیراست این چه آشوب است و حال؟
بَد نِشانی میدَهَد مَنْحوسْ سال
عُذر آوردند و گفتند ای امیر
کرد ما را دستِ تَقدیرش اسیر
این همه کردیم و دولت تیره شُد
دشمنِ شَهْ هست گشت و چیره شُد
شبْ ستارهیْ آن پسر آمد عِیان
کوریِ ما بر جَبینِ آسْمان
زد ستارهیْ آن پَیَمبَر بر سَما
ما ستارهباز گشتیم از بُکا
با دلِ خوشْ شاد عِمْران وَزْ نِفاق
دست بر سَر میبِزَد کآهَ الْفِراق
کرد عِمْران خویش پُر خشم و تُرُش
رفت چون دیوانگانْ بیعقل و هُش
خویشتن را اَعْجَمی کرد و بِرانَد
گفتههایِ بَس خشن بر جَمع خوانْد
خویشتن را تُرش و غمگین ساخت او
نَرْدهایِ بازگونه باخت او
گُفتَشان شاهِ مرا بِفْریفتید
از خیانَت وَزْ طَمَع نَشْکیفتید
سویِ میدانْ شاه را اَنْگیختید
آبِ رویِ شاهِ ما را ریختید
دست بر سینه زَدیت اَنْدَر ضَمان
شاه را ما فارغ آریم از غَمان
شاه هم بِشْنید و گفت ای خائنان
من بَر آویزم شما را بیاَمان
خویش را در مَضْحَکه انداختم
مالها با دشمنان دَر باختم
تا که امشب جُمله اسرائیلیان
دورْ مانْدند از مُلاقاتِ زنان
مال رفت و آبِ رو و کارْ خام
این بُوَد یاریّ و اَفْعالِ کِرام؟
سالها اِدْرار و خِلْعَت میبَرید
مَمْلَکَتها را مُسَلَّم میخَورید
رایَتان این بود و فرهنگ و نُجوم؟
طَبْلخوارانید و مَکّارید و شوم
من شما را بَردَرَم و آتش زَنَم
بینی و گوش و لَبانْتان بَر کَنم
من شما را هیزُمِ آتش کُنم
عیشِ رفته بر شما ناخَوش کُنم
سَجْده کردند و بِگُفتند ای خَدیو
گَر یکی کَرَّت زِ ما چَربید دیو
سالها دَفْعِ بَلاها کردهایم
وَهْمْ حیرانْ زانچه ماها کردهایم
فوت شُد از ما و حَمْلَش شُد پَدید
نُطْفهاَش جَست و رَحِم اَنْدَر خَزید
لیکْ اِسْتِغْفارِ این روزِ ولاد
ما نِگَه داریم ای شاه و قُباد
روزِ میلادَش رَصَد بَندیم ما
تا نگردد فوت و نَجْهَد این قَضا
گَر نداریم این نِگَه ما را بِکُش
ای غُلامِ رایِ تو اَفْکار و هُش
تا به نُه مَهْ میشِمُرد او روزْ روز
تا نَپَرَّد تیرِ حُکْمِ خَصْمدوز
چون مَکان بر لا مَکان حمله بَرَد
سَرنگون آید زِ خونِ خود خَورَد
چون زمین با آسْمان خَصْمی کُند
شوره گردد سَر زِ مرگی بَر زَنَد
نَقْش با نَقّاش پَنجه میزَنَد
سَبْلَتان و ریشِ خود بَر میکَنَد
کوریِ فرعون و مَکْر و چارهاَش
روز شُد گُفتَش که ای عِمْران بُرو
واقِفِ آن غُلغُل و آن بانگ شو
رانْد عِمْران جانِبِ میدان و گفت
این چه غُلْغُل بود؟ شاهَنْشَه نَخُفت
هر مُنَجِّم سَر بِرِهنه جامهپاک
هَمچو اَصْحابِ عَزا بوسیده خاک
هَمْچو اَصْحابِ عَزا آوازَشان
بُد گرفته از فَغان و سازَشان
ریش و مو بَر کَنده رو بِدْریدگان
خاک بر سَر کرده خونبر دیدگان
گفت خیراست این چه آشوب است و حال؟
بَد نِشانی میدَهَد مَنْحوسْ سال
عُذر آوردند و گفتند ای امیر
کرد ما را دستِ تَقدیرش اسیر
این همه کردیم و دولت تیره شُد
دشمنِ شَهْ هست گشت و چیره شُد
شبْ ستارهیْ آن پسر آمد عِیان
کوریِ ما بر جَبینِ آسْمان
زد ستارهیْ آن پَیَمبَر بر سَما
ما ستارهباز گشتیم از بُکا
با دلِ خوشْ شاد عِمْران وَزْ نِفاق
دست بر سَر میبِزَد کآهَ الْفِراق
کرد عِمْران خویش پُر خشم و تُرُش
رفت چون دیوانگانْ بیعقل و هُش
خویشتن را اَعْجَمی کرد و بِرانَد
گفتههایِ بَس خشن بر جَمع خوانْد
خویشتن را تُرش و غمگین ساخت او
نَرْدهایِ بازگونه باخت او
گُفتَشان شاهِ مرا بِفْریفتید
از خیانَت وَزْ طَمَع نَشْکیفتید
سویِ میدانْ شاه را اَنْگیختید
آبِ رویِ شاهِ ما را ریختید
دست بر سینه زَدیت اَنْدَر ضَمان
شاه را ما فارغ آریم از غَمان
شاه هم بِشْنید و گفت ای خائنان
من بَر آویزم شما را بیاَمان
خویش را در مَضْحَکه انداختم
مالها با دشمنان دَر باختم
تا که امشب جُمله اسرائیلیان
دورْ مانْدند از مُلاقاتِ زنان
مال رفت و آبِ رو و کارْ خام
این بُوَد یاریّ و اَفْعالِ کِرام؟
سالها اِدْرار و خِلْعَت میبَرید
مَمْلَکَتها را مُسَلَّم میخَورید
رایَتان این بود و فرهنگ و نُجوم؟
طَبْلخوارانید و مَکّارید و شوم
من شما را بَردَرَم و آتش زَنَم
بینی و گوش و لَبانْتان بَر کَنم
من شما را هیزُمِ آتش کُنم
عیشِ رفته بر شما ناخَوش کُنم
سَجْده کردند و بِگُفتند ای خَدیو
گَر یکی کَرَّت زِ ما چَربید دیو
سالها دَفْعِ بَلاها کردهایم
وَهْمْ حیرانْ زانچه ماها کردهایم
فوت شُد از ما و حَمْلَش شُد پَدید
نُطْفهاَش جَست و رَحِم اَنْدَر خَزید
لیکْ اِسْتِغْفارِ این روزِ ولاد
ما نِگَه داریم ای شاه و قُباد
روزِ میلادَش رَصَد بَندیم ما
تا نگردد فوت و نَجْهَد این قَضا
گَر نداریم این نِگَه ما را بِکُش
ای غُلامِ رایِ تو اَفْکار و هُش
تا به نُه مَهْ میشِمُرد او روزْ روز
تا نَپَرَّد تیرِ حُکْمِ خَصْمدوز
چون مَکان بر لا مَکان حمله بَرَد
سَرنگون آید زِ خونِ خود خَورَد
چون زمین با آسْمان خَصْمی کُند
شوره گردد سَر زِ مرگی بَر زَنَد
نَقْش با نَقّاش پَنجه میزَنَد
سَبْلَتان و ریشِ خود بَر میکَنَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۴ - خواندن فرعون زنان نوزاده را سوی میدان هم جهت مکر
بعدِ نُه مَهْ شَهْ بُرون آوَرْد تَخت
سویِ میدان و مُنادی کرد سَخت
کِی زنان با طِفْلَکان میدان رَوید
جُمله اسرائیلیان بیرون شوید
آن چُنان که پارْ مَردان را رَسید
خِلْعَت و هر کَس ازیشان زَر کَشید
هین زنان اِمْسال اِقْبالِ شماست
تا بیابَد هر یکی چیزی که خواست
مَر زنان را خِلْعَت و صِلَّت دَهَد
کودکان را هم کُلاهِ زَر نَهَد
هر کِه او این ماه زاییدهست هین
گنجها گیرید از شاهِ مَکین
آن زنان با طِفْلَکان بیرون شُدند
شادمان تا خیمهٔ شَهْ آمدند
هر زنِ نوزاده بیرون شُد زِ شهر
سویِ میدان غافِل از دَستان و قَهْر
چون زنان جُمله بِدو گِرد آمدند
هرچه بود آن نَر زِ مادر بِسْتَدند
سَر بُریدَندش که این است احتیاط
تا نَرویَد خَصْم و نَفْزاید خُباط
سویِ میدان و مُنادی کرد سَخت
کِی زنان با طِفْلَکان میدان رَوید
جُمله اسرائیلیان بیرون شوید
آن چُنان که پارْ مَردان را رَسید
خِلْعَت و هر کَس ازیشان زَر کَشید
هین زنان اِمْسال اِقْبالِ شماست
تا بیابَد هر یکی چیزی که خواست
مَر زنان را خِلْعَت و صِلَّت دَهَد
کودکان را هم کُلاهِ زَر نَهَد
هر کِه او این ماه زاییدهست هین
گنجها گیرید از شاهِ مَکین
آن زنان با طِفْلَکان بیرون شُدند
شادمان تا خیمهٔ شَهْ آمدند
هر زنِ نوزاده بیرون شُد زِ شهر
سویِ میدان غافِل از دَستان و قَهْر
چون زنان جُمله بِدو گِرد آمدند
هرچه بود آن نَر زِ مادر بِسْتَدند
سَر بُریدَندش که این است احتیاط
تا نَرویَد خَصْم و نَفْزاید خُباط
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۵ - بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانهٔ عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز
خود زنِ عِمْران که موسیٰ بُرده بود
دامَن اَنْدَر چید ازان آشوب و دود
آن زنانِ قابِلِه در خانهها
بَهرِ جاسوسی فرستاد آن دَغا
غَمْز کردندش که این جا کودکیست
نامَد او میدان که در وَهْم و شکیست
اَنْدَرین کوچه یکی زیبا زنیست
کودکی دارد وَلیکِن پُرفَنیست
پس عَوانان آمدند او طِفْل را
در تَنور انداخت از اَمرِ خدا
وَحی آمد سویِ زن زان با خَبَر
که زِ اصلِ آن خَلیل است این پسر
عِصْمَتِ یا نارُ کونی بارِدا
لا تَکُونَ النّارُ حَرًّا شارِدا
زن به وَحی انداخت او را در شَرَر
بر تَنِ موسی نکرد آتش اَثَر
پس عَوانانْ بیمُراد آن سو شُدند
بازْ غَمّازان کَزْ آن واقِف بُدند
با عَوانان ماجَرا بَر داشتند
پیشِ فرعون از برایِ دانگِ چند
کِی عوانان باز گردید آن طَرَف
نیکْ نیکو بِنْگَرید اَنْدَر غُرَف
دامَن اَنْدَر چید ازان آشوب و دود
آن زنانِ قابِلِه در خانهها
بَهرِ جاسوسی فرستاد آن دَغا
غَمْز کردندش که این جا کودکیست
نامَد او میدان که در وَهْم و شکیست
اَنْدَرین کوچه یکی زیبا زنیست
کودکی دارد وَلیکِن پُرفَنیست
پس عَوانان آمدند او طِفْل را
در تَنور انداخت از اَمرِ خدا
وَحی آمد سویِ زن زان با خَبَر
که زِ اصلِ آن خَلیل است این پسر
عِصْمَتِ یا نارُ کونی بارِدا
لا تَکُونَ النّارُ حَرًّا شارِدا
زن به وَحی انداخت او را در شَرَر
بر تَنِ موسی نکرد آتش اَثَر
پس عَوانانْ بیمُراد آن سو شُدند
بازْ غَمّازان کَزْ آن واقِف بُدند
با عَوانان ماجَرا بَر داشتند
پیشِ فرعون از برایِ دانگِ چند
کِی عوانان باز گردید آن طَرَف
نیکْ نیکو بِنْگَرید اَنْدَر غُرَف
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۶ - وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن
باز وَحی آمد که در آبَش فَکَن
رویْ در اومید دار و مو مَکَن
دَر فَکَن در نیلَش و کُن اِعْتِماد
من تو را با وِیْ رَسانَم رو سپید
این سُخَن پایان ندارد مَکْرهاش
جُمله میپیچید هم در ساق و پاش
صد هزاران طِفْل میکُشت او بُرون
موسی اَنْدَر صَدْرِ خانه در دَرون
از جُنون میکُشت هر جا بُد جَنین
از حِیَل آن کورْ چَشمِ دوربین
اَژدَها بُد مَکْرِ فرعونِ عَنود
مَکْرِ شاهانِ جهان را خورده بود
لیک ازو فرعونتَر آمد پَدید
هم وِرا هم مَکْرِ او را دَر کَشید
اَژدَها بود و عَصا شُد اَژدَها
این بِخورْد آن را به توفیقِ خدا
دست شُد بالایِ دست این تا کجا
تا به یَزدان که اِلَیْهِ الْمِنْتَهیٰ
کان یکی دریاست بیغور و کَران
جُمله دریاها چو سَیلی پیشِ آن
حیلهها و چارهها گَر اَژدَهاست
پیشِ اِلّا اللهْ آنها جُمله لاست
چون رَسید این جا بَیانَم سَر نَهاد
مَحْو شُد وَاللهُ اَعْلَم بِالرَّشاد
آنچه در فرعون بود آن در تو هست
لیک اَژدَرهات مَحْبوسِ چَهْ است
ای دریغ این جُمله اَحْوالِ تو است
تو بر آن فرعون بَر خواهیش بَست
گَر زِ تو گویند وحشت زایَدَت
وَرْ ِز دیگر آفْسان بِنْمایَدَت
چه خَرابَت میکُند نَفْسِ لَعین
دور میاَنْدازَدَت سخت این قَرین
آتشَت را هیزُمِ فرعون نیست
وَرْنه چون فرعون او شُعلهزَنیست
رویْ در اومید دار و مو مَکَن
دَر فَکَن در نیلَش و کُن اِعْتِماد
من تو را با وِیْ رَسانَم رو سپید
این سُخَن پایان ندارد مَکْرهاش
جُمله میپیچید هم در ساق و پاش
صد هزاران طِفْل میکُشت او بُرون
موسی اَنْدَر صَدْرِ خانه در دَرون
از جُنون میکُشت هر جا بُد جَنین
از حِیَل آن کورْ چَشمِ دوربین
اَژدَها بُد مَکْرِ فرعونِ عَنود
مَکْرِ شاهانِ جهان را خورده بود
لیک ازو فرعونتَر آمد پَدید
هم وِرا هم مَکْرِ او را دَر کَشید
اَژدَها بود و عَصا شُد اَژدَها
این بِخورْد آن را به توفیقِ خدا
دست شُد بالایِ دست این تا کجا
تا به یَزدان که اِلَیْهِ الْمِنْتَهیٰ
کان یکی دریاست بیغور و کَران
جُمله دریاها چو سَیلی پیشِ آن
حیلهها و چارهها گَر اَژدَهاست
پیشِ اِلّا اللهْ آنها جُمله لاست
چون رَسید این جا بَیانَم سَر نَهاد
مَحْو شُد وَاللهُ اَعْلَم بِالرَّشاد
آنچه در فرعون بود آن در تو هست
لیک اَژدَرهات مَحْبوسِ چَهْ است
ای دریغ این جُمله اَحْوالِ تو است
تو بر آن فرعون بَر خواهیش بَست
گَر زِ تو گویند وحشت زایَدَت
وَرْ ِز دیگر آفْسان بِنْمایَدَت
چه خَرابَت میکُند نَفْسِ لَعین
دور میاَنْدازَدَت سخت این قَرین
آتشَت را هیزُمِ فرعون نیست
وَرْنه چون فرعون او شُعلهزَنیست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد
یک حِکایَت بِشْنو از تاریخگویْ
تا بَری زین رازِ سَرپوشیده بویْ
مارگیری رفت سویِ کوهْسار
تا بگیرد او به اَفْسون هاش مار
گَر گِران و گَر شِتابَنده بُوَد
آن کِه جویندهست یابَنده بُوَد
در طَلَب زن دایما تو هر دو دست
که طَلَب در راهْ نیکو رَهْبر است
لَنْگ و لوک و خُفتهشَکْل و بیاَدَب
سویِ او میغیژ و او را میطَلَب
گَهْ به گفت و گَهْ بخاموشیّ و گَهْ
بوی کردن گیر هر سو بویِ شَهْ
گفت آن یعقوب با اَوْلادِ خویش
جُستنِ یوسُف کُنید از حَدّ بیش
هر حِسِ خود را دَرین جُستن بِه جِد
هر طَرَف رانید شَکْلِ مُسْتَعِد
گفت از رَوْحِ خدا لا تَیْاَسوا
هَمچو گُم کرده پسر رو سو به سو
از رَهِ حِسِّ دَهانْ پُرسان شوید
گوش را بر چارْ راهِ آن نَهید
هر کجا بویِ خوش آید بو بَرید
سویِ آن سِر کآشْنایِ آن سَرید
هر کجا لُطْفی بِبینی از کسی
سویِ اصلِ لُطْفْ رَهْ یابی عَسی
این همه خوشها زِ دریاییست ژَرْف
جُزو را بُگْذار و بر کُلّ دار طَرْف
جنگهایِ خَلْقْ بَهرِ خوبی است
بَرگِ بیبَرگی نِشانِ طوبی است
خشمهایِ خَلْقْ بَهرِ آشتیست
دامِ راحتْ دایما بیراحتیست
هر زدن بَهرِ نَوازش را بُوَد
هر گِلِه از شُکر آگَهْ میکُند
بوی بَر از جُزو تا کُلّ ای کَریم
بوی بَر از ضِدّ تا ضِدّ ای حَکیم
جنگها میآشتی آرَد دُرُست
مارگیر از بَهرِ یاریْ مار جُست
بَهرِ یاری مار جویَد آدمی
غَم خورَد بَهرِ حَریفِ بیغَمی
او هَمیجُستی یکی ماری شِگَرف
گِردِ کوهستان و در اَیّامِ برف
اَژدَهایی مُرده دید آن جا عَظیم
که دِلَش از شَکْلِ او شُد پُر زِ بیم
مارگیر اَنْدَر زمستانِ شَدید
مار میجُست اَژدَهایی مُرده دید
مارگیر از بَهرِ حیرانیِّ خَلْق
مار گیرد اینْت نادانیِّ خَلْق
آدمی کوهیست چون مَفْتون شود؟
کوه اَنْدَر مارْ حیران چون شود؟
خویشتن نَشْناخت مِسْکین آدمی
از فُزونی آمد و شُد در کَمی
خویشتن را آدمی اَرْزان فُروخت
بود اَطْلَس خویش بر دَلْقی بِدوخت
صد هزاران مار و کُهْ حیرانِ اوست
او چرا حیران شُدهست و ماردوست؟
مارگیر آن اَژدَها را بَر گرفت
سویِ بغداد آمد از بَهرِ شِگِفت
اَژدَهایی چون سُتونِ خانهیی
میکَشیدَش از پِیِ دانگانهیی
کَاژْدَهایِ مُردهیی آوَرْدهام
در شِکارش من جِگَرها خَورْدهام
او هَمی مُرده گُمان بُردَش وَلیک
زنده بود و او نَدیدَش نیکْ نیک
او زِ سَرماها و برفْ اَفْسرده بود
زنده بود و شَکْلِ مُرده مینِمود
عالَم اَفْسردست و نامِ او جَماد
جامِد اَفْسرده بُوَد ای اوسْتاد
باش تا خورشیدِ حَشْر آید عِیان
تا بِبینی جُنبِشِ جسمِ جهان
چون عَصایِ موسی این جا مار شُد
عقل را از ساکِنانْ اِخْبار شُد
پارهٔ خاکِ تورا چون مَرد ساخت
خاکها را جُملگی شاید شِناخت
مُرده زین سو یَند و زان سو زندهاند
خامُش این جا وان طَرَف گویندهاند
چون از آن سوشان فِرِستَد سویِ ما
آن عَصا گردد سویِ ما اَژدَها
کوهها هم لَحْنِ داودی کُند
جوهرِ آهن به کَفْ مومی بُوَد
بادْ حَمّالِ سُلَیمانی شود
بَحْر با موسیٰ سُخَندانی شود
ماه با اَحمَد اشارتْبین شود
نارْ ابراهیم را نَسرین شود
خاکْ قارون را چو ماری دَر کَشَد
اُسْتُنِ حَنّانه آید در رَشَد
سنگ بر اَحمَد سلامی میکُند
کوهْ یَحییٰ را پیامی میکُند
ما سَمیعیم و بَصیریم و خوشیم
با شما نامَحْرمانْ ما خامُشیم
چون شما سویِ جَمادی میرَوید
مَحْرمِ جانِ جَمادان چون شوید؟
از جَمادی عالَمِ جانها رَوید
غُلْغُلِ اَجْزایِ عالَم بِشْنَوید
فاش تَسْبیحِ جَمادات آیَدَت
وَسوَسهیْ تاویلها نَرْبایَدَت
چون ندارد جانِ تو قِنْدیلها
بَهرِ بینِش کردهیی تاویلها
که غَرَض تَسْبیحِ ظاهر کِیْ بُوَد؟
دَعویِ دیدنْ خیالِ غَی بُوَد
بلکه مَر بیننده را دیدارِ آن
وَقتِ عِبْرَت میکُند تَسْبیحخوان
پس چو از تَسْبیحْ یادت میدَهَد
آن دَلالَت هَمچو گفتن میبُوَد
این بُوَد تاویلِ اَهْلِ اِعْتِزال
وانِ آن کَس کو ندارد نورِ حال
چون زِ حِس بیرون نَیامَد آدمی
باشد از تَصویرِ غَیْبی اَعْجَمی
این سُخَن پایان ندارد مارگیر
میکَشید آن مار را با صد زَحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامهجو
تا نَهَد هنگامهیی بر چارْسو
بر لبِ شَطْ مَرْد هنگامه نَهاد
غُلْغُله در شهرِ بغداد اوفْتاد
مارگیری اَژدَها آوَرْده است
بوالْعَجَب نادر شِکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خامریش
صَیْدِ او گشته چو او از اَبْلَهیش
مُنْتَظِر ایشان و هم او مُنتَظِر
تا که جمع آیند خَلْقِ مُنْتَشِر
مَردمِ هنگامه اَفْزونتَر شود
کُدیه و توزیعْ نیکوتَر رَوَد
جمع آمد صد هزاران ژاژخا
حَلْقه کرده پُشتِ پا بر پُشتِ پا
مَرد را از زَن خَبَر نه زِازْدِحام
رَفته درهم چون قیامَت خاص و عام
چون هَمی حُرّاقه جُنْبانید او
میکُشیدند اَهْلِ هنگامه گِلو
وَاژْدَها کَزْ زَمْهَریر اَفْسرده بود
زیرِ صد گونه پَلاس و پَرده بود
بَسته بودَش با رَسَنهایِ غَلیظ
احتیاطی کرده بودَش آن حَفیظ
در دِرَنگِ اِنْتِظار و اِتِّفاق
تافت بر آن مارْ خورشیدِ عِراق
آفتابِ گرمْسَیْرش گرم کرد
رَفت از اَعْضایِ او اَخْلاطِ سرد
مُرده بود و زنده گشت او از شِگِفت
اَژدَها بر خویش جُنْبیدن گرفت
خَلْق را از جُنْبشِ آن مُرده مار
گَشتَشان آن یک تَحَیُّر صد هزار
با تَحَیُّر نَعْرهها اَنْگیختند
جُملگان از جُنْبشَش بُگْریختند
میسُکُسْت او بَند و زان بانگِ بُلند
هر طَرَف میرفت چاقاچاقِ بَند
بَندها بُگْسَست و بیرون شُد زِ زیر
اَژدَهایی زشتِ غُرّان هَمچو شیر
در هَزیمَت بَس خَلایِق کُشته شُد
از فُتاده وْ کُشتگانْ صد پُشته شُد
مارگیر از تَرسْ بَر جا خُشک گشت
که چه آوَرْدم من از کُهْسار و دشت؟
گُرگ را بیدار کرد آن کور میش
رَفت نادانْ سویِ عِزْرائیلِ خویش
اَژدَها یک لُقْمه کرد آن گیج را
سَهْل باشد خونْخوری حَجّاج را
خویش را بر اُسْتُنی پیچید و بَست
استخوانِ خورده را دَر هَم شِکَست
نَفْسَت اَژْدَرهاست او کِی مُرده است؟
از غَم و بیآلَتی اَفْسرده است
گَر بَیابَد آلَتِ فرعونْ او
که به اَمرِ او هَمیرفت آبِ جو
آن گَهْ او بُنیادِ فرعونی کُند
راهِ صد موسیّ و صد هارون زَنَد
کِرْمَک است آن اَژدَها از دستِ فَقر
پَشّهیی گردد زِ جاه و مالْ صَقْر
اَژدَها را دار در برفِ فِراق
هین مَکَش او را به خورشیدِ عِراق
تا فَسُرده میبُوَد آن اَژدَهات
لُقمهٔ اویی چو او یابَد نَجات
مات کُن او را و ایمِن شو زِ مات
رَحْم کَم کُن نیست او زَاهْلِ صَلات
کان تَفِ خورشیدِ شَهْوت بَر زَنَد
آن خُفاشِ مُرده ریگَت پَر زَنَد
میکَشانَش در جِهاد و در قِتال
مَردْوار اَللهُ یُجْزیکَ الْوِصال
چون که آن مَرد اَژدَها را آوَرید
در هوایِ گرم خوش شُد آن مَرید
لاجَرَم آن فِتْنهها کرد ای عزیز
بیست هم چَندان که ما گفتیم نیز
تو طَمَع داری که او را بیجَفا
بَسته داری در وَقار و در وَفا؟
هر خَسی را این تَمَنّا کِی رَسَد؟
موسی یی باید که اَژدَرها کَشَد
صدهزاران خَلْق زَ اژْدَرهایِ او
در هَزیمَت کُشته شُد از رایِ او
تا بَری زین رازِ سَرپوشیده بویْ
مارگیری رفت سویِ کوهْسار
تا بگیرد او به اَفْسون هاش مار
گَر گِران و گَر شِتابَنده بُوَد
آن کِه جویندهست یابَنده بُوَد
در طَلَب زن دایما تو هر دو دست
که طَلَب در راهْ نیکو رَهْبر است
لَنْگ و لوک و خُفتهشَکْل و بیاَدَب
سویِ او میغیژ و او را میطَلَب
گَهْ به گفت و گَهْ بخاموشیّ و گَهْ
بوی کردن گیر هر سو بویِ شَهْ
گفت آن یعقوب با اَوْلادِ خویش
جُستنِ یوسُف کُنید از حَدّ بیش
هر حِسِ خود را دَرین جُستن بِه جِد
هر طَرَف رانید شَکْلِ مُسْتَعِد
گفت از رَوْحِ خدا لا تَیْاَسوا
هَمچو گُم کرده پسر رو سو به سو
از رَهِ حِسِّ دَهانْ پُرسان شوید
گوش را بر چارْ راهِ آن نَهید
هر کجا بویِ خوش آید بو بَرید
سویِ آن سِر کآشْنایِ آن سَرید
هر کجا لُطْفی بِبینی از کسی
سویِ اصلِ لُطْفْ رَهْ یابی عَسی
این همه خوشها زِ دریاییست ژَرْف
جُزو را بُگْذار و بر کُلّ دار طَرْف
جنگهایِ خَلْقْ بَهرِ خوبی است
بَرگِ بیبَرگی نِشانِ طوبی است
خشمهایِ خَلْقْ بَهرِ آشتیست
دامِ راحتْ دایما بیراحتیست
هر زدن بَهرِ نَوازش را بُوَد
هر گِلِه از شُکر آگَهْ میکُند
بوی بَر از جُزو تا کُلّ ای کَریم
بوی بَر از ضِدّ تا ضِدّ ای حَکیم
جنگها میآشتی آرَد دُرُست
مارگیر از بَهرِ یاریْ مار جُست
بَهرِ یاری مار جویَد آدمی
غَم خورَد بَهرِ حَریفِ بیغَمی
او هَمیجُستی یکی ماری شِگَرف
گِردِ کوهستان و در اَیّامِ برف
اَژدَهایی مُرده دید آن جا عَظیم
که دِلَش از شَکْلِ او شُد پُر زِ بیم
مارگیر اَنْدَر زمستانِ شَدید
مار میجُست اَژدَهایی مُرده دید
مارگیر از بَهرِ حیرانیِّ خَلْق
مار گیرد اینْت نادانیِّ خَلْق
آدمی کوهیست چون مَفْتون شود؟
کوه اَنْدَر مارْ حیران چون شود؟
خویشتن نَشْناخت مِسْکین آدمی
از فُزونی آمد و شُد در کَمی
خویشتن را آدمی اَرْزان فُروخت
بود اَطْلَس خویش بر دَلْقی بِدوخت
صد هزاران مار و کُهْ حیرانِ اوست
او چرا حیران شُدهست و ماردوست؟
مارگیر آن اَژدَها را بَر گرفت
سویِ بغداد آمد از بَهرِ شِگِفت
اَژدَهایی چون سُتونِ خانهیی
میکَشیدَش از پِیِ دانگانهیی
کَاژْدَهایِ مُردهیی آوَرْدهام
در شِکارش من جِگَرها خَورْدهام
او هَمی مُرده گُمان بُردَش وَلیک
زنده بود و او نَدیدَش نیکْ نیک
او زِ سَرماها و برفْ اَفْسرده بود
زنده بود و شَکْلِ مُرده مینِمود
عالَم اَفْسردست و نامِ او جَماد
جامِد اَفْسرده بُوَد ای اوسْتاد
باش تا خورشیدِ حَشْر آید عِیان
تا بِبینی جُنبِشِ جسمِ جهان
چون عَصایِ موسی این جا مار شُد
عقل را از ساکِنانْ اِخْبار شُد
پارهٔ خاکِ تورا چون مَرد ساخت
خاکها را جُملگی شاید شِناخت
مُرده زین سو یَند و زان سو زندهاند
خامُش این جا وان طَرَف گویندهاند
چون از آن سوشان فِرِستَد سویِ ما
آن عَصا گردد سویِ ما اَژدَها
کوهها هم لَحْنِ داودی کُند
جوهرِ آهن به کَفْ مومی بُوَد
بادْ حَمّالِ سُلَیمانی شود
بَحْر با موسیٰ سُخَندانی شود
ماه با اَحمَد اشارتْبین شود
نارْ ابراهیم را نَسرین شود
خاکْ قارون را چو ماری دَر کَشَد
اُسْتُنِ حَنّانه آید در رَشَد
سنگ بر اَحمَد سلامی میکُند
کوهْ یَحییٰ را پیامی میکُند
ما سَمیعیم و بَصیریم و خوشیم
با شما نامَحْرمانْ ما خامُشیم
چون شما سویِ جَمادی میرَوید
مَحْرمِ جانِ جَمادان چون شوید؟
از جَمادی عالَمِ جانها رَوید
غُلْغُلِ اَجْزایِ عالَم بِشْنَوید
فاش تَسْبیحِ جَمادات آیَدَت
وَسوَسهیْ تاویلها نَرْبایَدَت
چون ندارد جانِ تو قِنْدیلها
بَهرِ بینِش کردهیی تاویلها
که غَرَض تَسْبیحِ ظاهر کِیْ بُوَد؟
دَعویِ دیدنْ خیالِ غَی بُوَد
بلکه مَر بیننده را دیدارِ آن
وَقتِ عِبْرَت میکُند تَسْبیحخوان
پس چو از تَسْبیحْ یادت میدَهَد
آن دَلالَت هَمچو گفتن میبُوَد
این بُوَد تاویلِ اَهْلِ اِعْتِزال
وانِ آن کَس کو ندارد نورِ حال
چون زِ حِس بیرون نَیامَد آدمی
باشد از تَصویرِ غَیْبی اَعْجَمی
این سُخَن پایان ندارد مارگیر
میکَشید آن مار را با صد زَحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامهجو
تا نَهَد هنگامهیی بر چارْسو
بر لبِ شَطْ مَرْد هنگامه نَهاد
غُلْغُله در شهرِ بغداد اوفْتاد
مارگیری اَژدَها آوَرْده است
بوالْعَجَب نادر شِکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خامریش
صَیْدِ او گشته چو او از اَبْلَهیش
مُنْتَظِر ایشان و هم او مُنتَظِر
تا که جمع آیند خَلْقِ مُنْتَشِر
مَردمِ هنگامه اَفْزونتَر شود
کُدیه و توزیعْ نیکوتَر رَوَد
جمع آمد صد هزاران ژاژخا
حَلْقه کرده پُشتِ پا بر پُشتِ پا
مَرد را از زَن خَبَر نه زِازْدِحام
رَفته درهم چون قیامَت خاص و عام
چون هَمی حُرّاقه جُنْبانید او
میکُشیدند اَهْلِ هنگامه گِلو
وَاژْدَها کَزْ زَمْهَریر اَفْسرده بود
زیرِ صد گونه پَلاس و پَرده بود
بَسته بودَش با رَسَنهایِ غَلیظ
احتیاطی کرده بودَش آن حَفیظ
در دِرَنگِ اِنْتِظار و اِتِّفاق
تافت بر آن مارْ خورشیدِ عِراق
آفتابِ گرمْسَیْرش گرم کرد
رَفت از اَعْضایِ او اَخْلاطِ سرد
مُرده بود و زنده گشت او از شِگِفت
اَژدَها بر خویش جُنْبیدن گرفت
خَلْق را از جُنْبشِ آن مُرده مار
گَشتَشان آن یک تَحَیُّر صد هزار
با تَحَیُّر نَعْرهها اَنْگیختند
جُملگان از جُنْبشَش بُگْریختند
میسُکُسْت او بَند و زان بانگِ بُلند
هر طَرَف میرفت چاقاچاقِ بَند
بَندها بُگْسَست و بیرون شُد زِ زیر
اَژدَهایی زشتِ غُرّان هَمچو شیر
در هَزیمَت بَس خَلایِق کُشته شُد
از فُتاده وْ کُشتگانْ صد پُشته شُد
مارگیر از تَرسْ بَر جا خُشک گشت
که چه آوَرْدم من از کُهْسار و دشت؟
گُرگ را بیدار کرد آن کور میش
رَفت نادانْ سویِ عِزْرائیلِ خویش
اَژدَها یک لُقْمه کرد آن گیج را
سَهْل باشد خونْخوری حَجّاج را
خویش را بر اُسْتُنی پیچید و بَست
استخوانِ خورده را دَر هَم شِکَست
نَفْسَت اَژْدَرهاست او کِی مُرده است؟
از غَم و بیآلَتی اَفْسرده است
گَر بَیابَد آلَتِ فرعونْ او
که به اَمرِ او هَمیرفت آبِ جو
آن گَهْ او بُنیادِ فرعونی کُند
راهِ صد موسیّ و صد هارون زَنَد
کِرْمَک است آن اَژدَها از دستِ فَقر
پَشّهیی گردد زِ جاه و مالْ صَقْر
اَژدَها را دار در برفِ فِراق
هین مَکَش او را به خورشیدِ عِراق
تا فَسُرده میبُوَد آن اَژدَهات
لُقمهٔ اویی چو او یابَد نَجات
مات کُن او را و ایمِن شو زِ مات
رَحْم کَم کُن نیست او زَاهْلِ صَلات
کان تَفِ خورشیدِ شَهْوت بَر زَنَد
آن خُفاشِ مُرده ریگَت پَر زَنَد
میکَشانَش در جِهاد و در قِتال
مَردْوار اَللهُ یُجْزیکَ الْوِصال
چون که آن مَرد اَژدَها را آوَرید
در هوایِ گرم خوش شُد آن مَرید
لاجَرَم آن فِتْنهها کرد ای عزیز
بیست هم چَندان که ما گفتیم نیز
تو طَمَع داری که او را بیجَفا
بَسته داری در وَقار و در وَفا؟
هر خَسی را این تَمَنّا کِی رَسَد؟
موسی یی باید که اَژدَرها کَشَد
صدهزاران خَلْق زَ اژْدَرهایِ او
در هَزیمَت کُشته شُد از رایِ او
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۸ - تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام
گفت فرعونَش چرا تو ای کَلیم
خَلْق را کُشتیّ و اَفْکَندی تو بیم؟
در هَزیمَت از تو افتادند خَلْق
در هَزیمَت کُشته شُد مَردم زِ زَلْق
لاجَرَم مَردمْ تو را دشمن گرفت
کینِ تو در سینه مَرد و زن گرفت
خَلْق را میخوانْدی بَر عَکس شُد
از خِلافَت مردمان را نیست بُد
من هم از شَرَّت اگر پَس میخَزَم
در مُکافاتِ تو دیگی میپَزَم
دل ازین بَر کَن که بِفْریبی مرا
یا به جُز فَی پَسرُوی گردد تو را
تو بِدان غِرِّه مَشو کِش ساختی
در دلِ خَلْقانْ هَراس اَنْداختی
صد چُنین آریّ و هم رُسوا شَوی
خوار گردی ضُحْکهٔ غوغا شَوی
هَمچو تو سالوس بسیاران بُدند
عاقِبَت در مصرِ ما رُسوا شُدند
خَلْق را کُشتیّ و اَفْکَندی تو بیم؟
در هَزیمَت از تو افتادند خَلْق
در هَزیمَت کُشته شُد مَردم زِ زَلْق
لاجَرَم مَردمْ تو را دشمن گرفت
کینِ تو در سینه مَرد و زن گرفت
خَلْق را میخوانْدی بَر عَکس شُد
از خِلافَت مردمان را نیست بُد
من هم از شَرَّت اگر پَس میخَزَم
در مُکافاتِ تو دیگی میپَزَم
دل ازین بَر کَن که بِفْریبی مرا
یا به جُز فَی پَسرُوی گردد تو را
تو بِدان غِرِّه مَشو کِش ساختی
در دلِ خَلْقانْ هَراس اَنْداختی
صد چُنین آریّ و هم رُسوا شَوی
خوار گردی ضُحْکهٔ غوغا شَوی
هَمچو تو سالوس بسیاران بُدند
عاقِبَت در مصرِ ما رُسوا شُدند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۹ - جواب موسی فرعون را در تهدیدی کی میکردش
گفت با اَمرِ حَقَم اِشْراک نیست
گَر بِریزَد خونَم اَمْرَش باک نیست
راضیاَم من شاکِرَم من ای حَریف
این طَرَف رُسوا و پیشِ حَق شَریف
پیشِ خَلْقانْ خوار و زار و ریشْخَند
پیشِ حَقْ مَحْبوب و مَطْلوب و پَسَند
از سُخَن میگویم این وَرْنه خدا
از سِیَهرویان کُند فردا تو را
عِزَّت آنِ اوست وانِ بَندگانْش
ز آدم و اِبْلیس بَر میخوان نِشانْش
شَرحِ حَق پایان ندارد هَمچو حَق
هین دَهان بَربَند و بَرگَردان وَرَق
گَر بِریزَد خونَم اَمْرَش باک نیست
راضیاَم من شاکِرَم من ای حَریف
این طَرَف رُسوا و پیشِ حَق شَریف
پیشِ خَلْقانْ خوار و زار و ریشْخَند
پیشِ حَقْ مَحْبوب و مَطْلوب و پَسَند
از سُخَن میگویم این وَرْنه خدا
از سِیَهرویان کُند فردا تو را
عِزَّت آنِ اوست وانِ بَندگانْش
ز آدم و اِبْلیس بَر میخوان نِشانْش
شَرحِ حَق پایان ندارد هَمچو حَق
هین دَهان بَربَند و بَرگَردان وَرَق
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۰ - پاسخ فرعون موسی را علیه السلام
گفت فرعونَش وَرَق درحُکْمِ ماست
دَفتر و دیوانِ حُکْمْ این دَمْ مراست
مَر مرا بِخْریدهاَند اَهْلِ جهان
از همه عاقل تَری تو ای فُلان
موسیا خود را خریدی هین بُرو
خویشتن کَم بین به خود غِرِّه مَشو
جَمع آرَم ساحِرانِ دَهْر را
تا که جَهْلِ تو نِمایَم شهر را
این نخواهد شُد بروزیّ و دو روز
مُهْلَتَم دِهْ تا چهل روزِ تَموز
دَفتر و دیوانِ حُکْمْ این دَمْ مراست
مَر مرا بِخْریدهاَند اَهْلِ جهان
از همه عاقل تَری تو ای فُلان
موسیا خود را خریدی هین بُرو
خویشتن کَم بین به خود غِرِّه مَشو
جَمع آرَم ساحِرانِ دَهْر را
تا که جَهْلِ تو نِمایَم شهر را
این نخواهد شُد بروزیّ و دو روز
مُهْلَتَم دِهْ تا چهل روزِ تَموز
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۱ - جواب موسی فرعون را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۲ - جواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیهالسلام
گفت نه نه مُهْلَتم باید نَهاد
عِشوهها کَم دِهْ تو کَم پِیْمایْ باد
حَق تَعالیٰ وَحی کَردَش در زمان
مُهْلَتَش دِهْ مُتَّسِع مَهْراس ازان
این چِهِل روزَش بِدِه مُهْلَت به طَوْع
تا سِگالَد مَکْرها او نوعْ نوع
تا بِکوشَد او که نی من خُفتهام
تیز رو گو پیشِ رَهْ بِگْرفتهام
حیلههاشان را همه بَرهَم زَنَم
و انچه اَفْزایَند من بر کَم زَنَم
آب را آرَند من آتش کُنم
نوش و خوش گیرند و من ناخَوش کُنم
مِهْر پیوندند و منْ ویران کُنم
آن که اَنْدَر وَهْم نارَند آن کُنم
تو مَتَرس و مُهْلَتَش دِهْ دُمدراز
گو سِپَه گِرد آر و صد حیله بِساز
عِشوهها کَم دِهْ تو کَم پِیْمایْ باد
حَق تَعالیٰ وَحی کَردَش در زمان
مُهْلَتَش دِهْ مُتَّسِع مَهْراس ازان
این چِهِل روزَش بِدِه مُهْلَت به طَوْع
تا سِگالَد مَکْرها او نوعْ نوع
تا بِکوشَد او که نی من خُفتهام
تیز رو گو پیشِ رَهْ بِگْرفتهام
حیلههاشان را همه بَرهَم زَنَم
و انچه اَفْزایَند من بر کَم زَنَم
آب را آرَند من آتش کُنم
نوش و خوش گیرند و من ناخَوش کُنم
مِهْر پیوندند و منْ ویران کُنم
آن که اَنْدَر وَهْم نارَند آن کُنم
تو مَتَرس و مُهْلَتَش دِهْ دُمدراز
گو سِپَه گِرد آر و صد حیله بِساز
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۳ - مهلت دادن موسی علیهالسلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین
گفت اَمر آمد بُرو مُهْلَت تو را
من به جایِ خود شُدم رَستی زِ ما
او هَمیشُد وَاژْدَها اَنْدَر عَقِب
چون سگِ صَیّاد دانا و مُحِب
چون سگِ صَیّاد جُنْبان کرده دُم
سنگ را میکرد ریگ او زیرِ سُم
سنگ و آهن را به دَم دَر میکَشید
خُرد میخایید آهن را پَدید
در هوا میکرد خود بالایِ بُرج
که هَزیمَت میشُد از وِیْ روم و گُرج
کَفْک میانداخت چون اُشتُر زِ کام
قَطرهیی بر هر کِه زد میشُد جُذام
ژَغْ ژَغِ دَندانِ او دل میشِکَست
جانِ شیرانِ سِیَه میشُد زِ دست
چون به قَوْمِ خود رَسید آن مُجْتَبیٰ
شِدْقِ او بِگْرفت باز او شُد عَصا
تَکیه بر وِیْ کرد و میگفت ای عَجَب
پیشِ ما خورشید و پیشِ خَصْمْ شب
ای عَجَب چون مینَبینَد این سپاه
عالَمی پُر آفتابِ چاشْتگاه؟
چَشمْ باز و گوشْ باز و این ذُکا
خیرهاَم در چَشمبَندیِّ خدا
من ازیشان خیره ایشان هم زِ من
از بَهاری خارْ ایشان من سَمَن
پیشَشان بُردم بَسی جامِ رَحیق
سنگ شُد آبَش به پیشِ این فَریق
دسته گُل بَستَم و بُردم به پیش
هر گُلی چون خار گشت و نوشْ نیش
آن نَصیبِ جانِ بیخویشان بُوَد
چون که با خویشَند پیدا کِی شود؟
خُفتهٔ بیدار باید پیشِ ما
تا به بیداری بِبینَد خوابها
دُشمنِ این خوابِ خوش شُد فِکْرِ خَلْق
تا نَخُسبَد فِکْرَتَش بستهست حَلْق
حیرتی باید که روبَد فکر را
خورده حیرتْ فِکْر را و ذِکْر را
هر کِه کاملتَر بُوَد او در هُنر
او به مَعنی پس به صورتْ پیشتَر
راجِعون گفت و رُجوع این سان بُوَد
که گَلِه واگردد و خانه رَوَد
چون که واگردید گَلّه از ورود
پَس فُتَد آن بُز که پیش آهنگ بود
پیش اُفْتَد آن بُزِ لَنْگِ پَسین
اَضْحَکَ الرُّجْعیٰ وجوهَ الْعابِسین
از گِزافه کِی شُدند این قَوْم لَنْگ؟
فَخْر را دادند و بِخْریدَند نَنْگ
پا شِکَسته میرَوَند این قَوْم حَج
از حَرَج راهیست پنهان تا فَرَج
دل زِ دانشها بِشُستَند این فَریق
زان که این دانش نَدانَد آن طَریق
دانشی باید که اَصلَش زان سَر است
زان که هر فَرعی به اَصْلَش رَهْبر است
هر پَری بر عَرضِ دریا کِی پَرَد؟
تا لَدُنْ عِلْمِ لَدُنّی میبَرَد
پس چرا عِلْمی بیاموزی به مَرد
کِش بِبایَد سینه را زان پاک کرد؟
پس مَجو پیشی ازین سَر لَنْگ باش
وَقتِ وا گشتنْ تو پیش آهنگ باش
آخِرونَ السّابِقون باش ای ظَریف
بر شَجَر سابِق بُوَد میوهیْ طَریف
گَرچه میوه آخِر آید در وجود
اَوَّل است او زان که او مَقْصود بود
چون مَلایِک گویْ لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
گَر دَرین مَکْتَب ندانی تو هِجا
هَمچو اَحمَد پُرّی از نورِ حِجیٰ
گَر نباشی نامْدار اَنْدَر بِلاد
گُم نهیی اَللهُ اَعْلَمْ بِالْعِباد
اَنْدَر آن ویران که آن مَعْروف نیست
از برایِ حِفْظْ گنجینهیْ زَریست
موضِعِ مَعْروف کِی بِنْهَند گنج؟
زین قِبَل آمد فَرَج در زیرِ رنج
خاطِر آرَد بَس شِکالْ این جا وَلیک
بِسْکَلَد اِشْکال را اُسْتورِ نیک
هست عشقش آتشی اِشْکالْسوز
هر خیالی را بِروبَد نورِ روز
هم از آن سو جو جواب ای مُرتَضیٰ
کین سؤال آمد از آن سو مَر تو را
گوشهٔ بیگوشهٔ دلْ شَهْرَهیست
تابِ لا شَرقیّ و لا غَربْ از مَهیست
تو ازین سو و از آن سو چون گدا
ای کُهِ مَعنی چه میجویی صَدا؟
هم ازان سو جو که وَقتِ دَردْ تو
میشَوی در ذِکْرِ یا رَبّی دوتو
وَقتِ دَرد و مرگ آن سو مینَمی
چون که دَردَت رفت چونی؟ اَعْجَمی
وَقتِ مِحْنَت گشتهیی اَلله گو
چون که مِحْنَت رَفت گویی راه کو؟
این از آن آمد که حَق را بیگُمان
هر کِه بِشْناسَد بُوَد دایم بر آن
وان کِه در عقل و گُمان هَستَش حِجاب
گاه پوشیدهست و گَهْ بِدْریده جیب
عقلِ جُزوی گاه چیره گَهْ نِگون
عقلِ کُلّی ایمِن از رَیْبُ الْمَنون
عقلْ بِفْروش و هُنر حیرت بِخَر
رو به خواری نه بُخارا ای پسر
ما چه خود را در سُخَن آغشتهایم
کَزْ حِکایَتْ ما حِکایَت گشتهایم
من عَدَم وَافْسانه گردم در حَنین
تا تَقَلُّب یابَم اَنْدَر ساجِدین
این حِکایَت نیست پیشِ مَردِ کار
وَصْفِ حال است و حُضورِ یارِ غار
آن اساطیر اَوَّلین که گفت عاق
حَرفِ قرآن را بُد آثارِ نِفاق
لامَکانی که دَرو نورِ خداست
ماضی و مُسْتَقبَل و حال از کجاست؟
ماضی و مُسْتَقبَلَش نِسْبَت به توست
هر دو یک چیزاَند پِنْداری که دوست
یک تَنی او را پدر ما را پسر
بامْ زیرِ زَیْد و بر عَمْرو آن زَبَر
نِسْبَتِ زیر و زَبَر شُد زان دو کَس
سَقْف سویِ خویش یک چیز است بَس
نیست مِثْلِ آن مِثال است این سُخَن
قاصِر از مَعنّیِ نو حَرفِ کُهَن
چون لبِ جو نیست مَشْکا لب بَبَند
بیلب و ساحِل بُدهست این بَحْرِ قَند
من به جایِ خود شُدم رَستی زِ ما
او هَمیشُد وَاژْدَها اَنْدَر عَقِب
چون سگِ صَیّاد دانا و مُحِب
چون سگِ صَیّاد جُنْبان کرده دُم
سنگ را میکرد ریگ او زیرِ سُم
سنگ و آهن را به دَم دَر میکَشید
خُرد میخایید آهن را پَدید
در هوا میکرد خود بالایِ بُرج
که هَزیمَت میشُد از وِیْ روم و گُرج
کَفْک میانداخت چون اُشتُر زِ کام
قَطرهیی بر هر کِه زد میشُد جُذام
ژَغْ ژَغِ دَندانِ او دل میشِکَست
جانِ شیرانِ سِیَه میشُد زِ دست
چون به قَوْمِ خود رَسید آن مُجْتَبیٰ
شِدْقِ او بِگْرفت باز او شُد عَصا
تَکیه بر وِیْ کرد و میگفت ای عَجَب
پیشِ ما خورشید و پیشِ خَصْمْ شب
ای عَجَب چون مینَبینَد این سپاه
عالَمی پُر آفتابِ چاشْتگاه؟
چَشمْ باز و گوشْ باز و این ذُکا
خیرهاَم در چَشمبَندیِّ خدا
من ازیشان خیره ایشان هم زِ من
از بَهاری خارْ ایشان من سَمَن
پیشَشان بُردم بَسی جامِ رَحیق
سنگ شُد آبَش به پیشِ این فَریق
دسته گُل بَستَم و بُردم به پیش
هر گُلی چون خار گشت و نوشْ نیش
آن نَصیبِ جانِ بیخویشان بُوَد
چون که با خویشَند پیدا کِی شود؟
خُفتهٔ بیدار باید پیشِ ما
تا به بیداری بِبینَد خوابها
دُشمنِ این خوابِ خوش شُد فِکْرِ خَلْق
تا نَخُسبَد فِکْرَتَش بستهست حَلْق
حیرتی باید که روبَد فکر را
خورده حیرتْ فِکْر را و ذِکْر را
هر کِه کاملتَر بُوَد او در هُنر
او به مَعنی پس به صورتْ پیشتَر
راجِعون گفت و رُجوع این سان بُوَد
که گَلِه واگردد و خانه رَوَد
چون که واگردید گَلّه از ورود
پَس فُتَد آن بُز که پیش آهنگ بود
پیش اُفْتَد آن بُزِ لَنْگِ پَسین
اَضْحَکَ الرُّجْعیٰ وجوهَ الْعابِسین
از گِزافه کِی شُدند این قَوْم لَنْگ؟
فَخْر را دادند و بِخْریدَند نَنْگ
پا شِکَسته میرَوَند این قَوْم حَج
از حَرَج راهیست پنهان تا فَرَج
دل زِ دانشها بِشُستَند این فَریق
زان که این دانش نَدانَد آن طَریق
دانشی باید که اَصلَش زان سَر است
زان که هر فَرعی به اَصْلَش رَهْبر است
هر پَری بر عَرضِ دریا کِی پَرَد؟
تا لَدُنْ عِلْمِ لَدُنّی میبَرَد
پس چرا عِلْمی بیاموزی به مَرد
کِش بِبایَد سینه را زان پاک کرد؟
پس مَجو پیشی ازین سَر لَنْگ باش
وَقتِ وا گشتنْ تو پیش آهنگ باش
آخِرونَ السّابِقون باش ای ظَریف
بر شَجَر سابِق بُوَد میوهیْ طَریف
گَرچه میوه آخِر آید در وجود
اَوَّل است او زان که او مَقْصود بود
چون مَلایِک گویْ لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
گَر دَرین مَکْتَب ندانی تو هِجا
هَمچو اَحمَد پُرّی از نورِ حِجیٰ
گَر نباشی نامْدار اَنْدَر بِلاد
گُم نهیی اَللهُ اَعْلَمْ بِالْعِباد
اَنْدَر آن ویران که آن مَعْروف نیست
از برایِ حِفْظْ گنجینهیْ زَریست
موضِعِ مَعْروف کِی بِنْهَند گنج؟
زین قِبَل آمد فَرَج در زیرِ رنج
خاطِر آرَد بَس شِکالْ این جا وَلیک
بِسْکَلَد اِشْکال را اُسْتورِ نیک
هست عشقش آتشی اِشْکالْسوز
هر خیالی را بِروبَد نورِ روز
هم از آن سو جو جواب ای مُرتَضیٰ
کین سؤال آمد از آن سو مَر تو را
گوشهٔ بیگوشهٔ دلْ شَهْرَهیست
تابِ لا شَرقیّ و لا غَربْ از مَهیست
تو ازین سو و از آن سو چون گدا
ای کُهِ مَعنی چه میجویی صَدا؟
هم ازان سو جو که وَقتِ دَردْ تو
میشَوی در ذِکْرِ یا رَبّی دوتو
وَقتِ دَرد و مرگ آن سو مینَمی
چون که دَردَت رفت چونی؟ اَعْجَمی
وَقتِ مِحْنَت گشتهیی اَلله گو
چون که مِحْنَت رَفت گویی راه کو؟
این از آن آمد که حَق را بیگُمان
هر کِه بِشْناسَد بُوَد دایم بر آن
وان کِه در عقل و گُمان هَستَش حِجاب
گاه پوشیدهست و گَهْ بِدْریده جیب
عقلِ جُزوی گاه چیره گَهْ نِگون
عقلِ کُلّی ایمِن از رَیْبُ الْمَنون
عقلْ بِفْروش و هُنر حیرت بِخَر
رو به خواری نه بُخارا ای پسر
ما چه خود را در سُخَن آغشتهایم
کَزْ حِکایَتْ ما حِکایَت گشتهایم
من عَدَم وَافْسانه گردم در حَنین
تا تَقَلُّب یابَم اَنْدَر ساجِدین
این حِکایَت نیست پیشِ مَردِ کار
وَصْفِ حال است و حُضورِ یارِ غار
آن اساطیر اَوَّلین که گفت عاق
حَرفِ قرآن را بُد آثارِ نِفاق
لامَکانی که دَرو نورِ خداست
ماضی و مُسْتَقبَل و حال از کجاست؟
ماضی و مُسْتَقبَلَش نِسْبَت به توست
هر دو یک چیزاَند پِنْداری که دوست
یک تَنی او را پدر ما را پسر
بامْ زیرِ زَیْد و بر عَمْرو آن زَبَر
نِسْبَتِ زیر و زَبَر شُد زان دو کَس
سَقْف سویِ خویش یک چیز است بَس
نیست مِثْلِ آن مِثال است این سُخَن
قاصِر از مَعنّیِ نو حَرفِ کُهَن
چون لبِ جو نیست مَشْکا لب بَبَند
بیلب و ساحِل بُدهست این بَحْرِ قَند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران
چون کهِ موسیٰ بازگشت و او بِمانْد
اَهْلِ رای و مَشورت را پیش خوانْد
گفته با هم ساحِران داریم ما
هر یکی در سِحْر فَرد و پیشوا
آن چُنان دیدند کَزْ اَطْرافِ مصر
جمع آرَدْشان شَهْ و صَرّافِ مصر
او بَسی مَردم فرستاد آن زمان
هر نَواحی بَهرِ جَمعِ جادُوان
هر طَرَف که ساحِری بُد نامْدار
کرد پَرّان سویِ او دَهْ پیکِ کار
دو جوان بودند ساحِر مُشْتَهِر
سِحْرِ ایشان در دلِ مَهْ مُسْتَمِر
شیر دوشیده زِ مَهْ فاش آشکار
در سَفَرها رفته بر خُمّی سَوار
شَکلِ کَرباسی نِموده ماهْتاب
آن بِپِیموده فروشیده شِتاب
سیم بُرده مُشتری آگَهْ شُده
دست از حَسرت به رُخها بَر زَده
صدهزاران هم چُنین در جادُوی
بوده مُنشیّ و نبوده چون رَوی
چون بِدیشان آمد آن پیغامِ شاه
کَزْ شما شاه است اکنون چارهخواه
از پِیِ آن که دو درویش آمدند
بر شَهْ و بر قَصرِ او موکِب زدند
نیست با ایشان به غیرِ یک عَصا
که هَمیگردد به اَمرَش اَژدَها
شاه و لشکر جُمله بیچاره شُدند
زین دو کَس جُمله به اَفْغان آمدند
چارهای میباید اَنْدَر ساحِری
تا بُوَد که زین دو ساحِر جانْ بَری
آن دو ساحِر را چو این پیغام داد
تَرس و مِهْری در دلِ هر دو فُتاد
عِرقِ جِنْسیَّت چو جُنْبیدن گرفت
سَر به زانو بَر نَهادند از شِگِفت
چون دبیرستانِ صوفی زانو است
حَلِّ مُشکل را دو زانو جادو است
اَهْلِ رای و مَشورت را پیش خوانْد
گفته با هم ساحِران داریم ما
هر یکی در سِحْر فَرد و پیشوا
آن چُنان دیدند کَزْ اَطْرافِ مصر
جمع آرَدْشان شَهْ و صَرّافِ مصر
او بَسی مَردم فرستاد آن زمان
هر نَواحی بَهرِ جَمعِ جادُوان
هر طَرَف که ساحِری بُد نامْدار
کرد پَرّان سویِ او دَهْ پیکِ کار
دو جوان بودند ساحِر مُشْتَهِر
سِحْرِ ایشان در دلِ مَهْ مُسْتَمِر
شیر دوشیده زِ مَهْ فاش آشکار
در سَفَرها رفته بر خُمّی سَوار
شَکلِ کَرباسی نِموده ماهْتاب
آن بِپِیموده فروشیده شِتاب
سیم بُرده مُشتری آگَهْ شُده
دست از حَسرت به رُخها بَر زَده
صدهزاران هم چُنین در جادُوی
بوده مُنشیّ و نبوده چون رَوی
چون بِدیشان آمد آن پیغامِ شاه
کَزْ شما شاه است اکنون چارهخواه
از پِیِ آن که دو درویش آمدند
بر شَهْ و بر قَصرِ او موکِب زدند
نیست با ایشان به غیرِ یک عَصا
که هَمیگردد به اَمرَش اَژدَها
شاه و لشکر جُمله بیچاره شُدند
زین دو کَس جُمله به اَفْغان آمدند
چارهای میباید اَنْدَر ساحِری
تا بُوَد که زین دو ساحِر جانْ بَری
آن دو ساحِر را چو این پیغام داد
تَرس و مِهْری در دلِ هر دو فُتاد
عِرقِ جِنْسیَّت چو جُنْبیدن گرفت
سَر به زانو بَر نَهادند از شِگِفت
چون دبیرستانِ صوفی زانو است
حَلِّ مُشکل را دو زانو جادو است