تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۷۴ - گر برود هزار جان با غم عشق او خوشم
گر برود هزار جان با غم عشق او خوشم
من که بعشق زنده ام منت جان چرا کشم
خضر ز آب زندگی خوش نزید چنانکه من
از هوس جمال او زنده در آب و آتشم
من که ز عشق مردنم هر نفس آرزو بود
بهر لقای جاودان آب حیات می چشم
سر نطع نیستی پای نیاز اگر نهم
روح قدس بیفکند بر سر سدره مفرشم
باده عشق میبرد درد سر خمار عقل
ساقی عاشقان بده زان می ناب بیغشم
شش جهة است چون قفس جای در او نمی کنم
طایر لامکانیم من نه اسیر این ششم
آتش اشتیاق تو سوخت دل حسین را
شمع صفت ولیک من با همه سوز دلخوشم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۰۷ - پای خیال سست شد در طلب وصال تو
پای خیال سست شد در طلب وصال تو
کاش به خواب دیدمی یک نفسی خیال تو
آه که کی سپردمی راه به کوی کبریا
گر نشدی دلیل من پرتوی از جمال تو
هر که ز روی مسکنت خاک ره طلب نشد
محرم راز کی شود در حرم جلال تو
بلبل جان گسسته دم بی گل سوری رخت
طوطی طبع بسته لب بی شکر مقال تو
از لب روح بخش تو آب زلال میچکد
بو که به کام دل چشم چاشنی زلال تو
دام شکار جان من سلسله های طره ات
دانه طایر دلم نقش خیال خال تو
چند ز گفتگو حسین هان رخ است و جان و سر
حال بجو که هرزه است این همه قیل و قال تو
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۰۸ - ای دل و جان عاشقان شیفته لقای تو
ای دل و جان عاشقان شیفته لقای تو
عقل فضول کی برد راه بکبریای تو
بلبل طبع با نوا از چمن شمایلت
طوطی روح را دهن پر شکر از عطای تو
آتش جان خاکیان نفخه بی نیازیت
آب رخ هوائیان خاک در سرای تو
گشته قرار آسمان پایه قدر بنده ات
بوده و رای لامکان سلطنت گدای تو
دیده بدوخت از جهان آنکه بدید طلعتت
گشت جدا ز خویشتن هر که شد آشنای تو
هست ترا بجای من بنده بی شمار لیک
آه که بنده ترا نیست شهی بجای تو
تیغ بکش بکش مرا تا برسی بکام دل
جان هزار همچو من باد شها فدای تو
پیش سگان کوی تو جان برضا همی دهم
جان حسین اگر بود واسطه رضای تو
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۶۰ - آه که از ره کرم یار نکرد یارئی
آه که از ره کرم یار نکرد یارئی
سوختم از غم و نشد رنجه بغمگسارئی
بر سر صید خود مرا کشت و نگاه هم نکرد
لایق صید خسروی نیست چو من شکارئی
چاره کار عاشقان زاری و زور و زر بود
زور و زرم چو نیست هست چاره بنده زارئی
کبر و ریا نمیکنم بر در کبریای او
عزت و سرفرازیم مسکنت است و خوارئی
نیستم آتشی صفت سر بهوا نمی کشم
بر درش آبروی من هست ز خاکسارئی
من بامید لطف تو آمده ام به پیش در
بدرقه طریق من هست امیدوارئی
با تن همچو برگ که کوه بلا همی کشم
پیشه عاشقان بود طاقت و برد بارئی
شد ز علاج درد من عقل بعجز معترف
زانکه ز عشق خورده ام ضربت زخم کارئی
گر به نثارت آورم همچو حسین جان بکف
از رخ اهل دل کشم خجلت و شرمسارئی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴ - بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را
بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را
گریه گرفت در حنا پنجه ی آفتاب را
تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی کنم
بیشترست حرص می زند تنگ شراب را
بس که ز تیره روز من دهر گرفته تیرگی
شب پره تنگ در بغل می کند آفتاب را
سوخته کشت آرزو بس که ز برق هجر او
سایه گر افکند بر او خشک کند سحاب را
دل چو فریب او خورد، صبر و خرد چه می کند
بدرقه چاره کی کند رهزنی سراب را
بس که ز ننگ بخت من گشته به طبع ها گران
منع برادری کند مرگ زعار خواب را
دم به شماره چون فتد، در دم واپسین دلا
قدر بدانی آن زمان ناله ی بی حساب را
سلسله تا به سلسله، موی به موی تا میان
دست به دست می دهد زلف تو پیچ و تاب را
گریه به حال دل کلیم این همه از چه می کنی
اشک مریز این قدر شور مکن کباب را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۳ - دل نه ازوست نه زما، یار چو بی نقاب شد
دل نه ازوست نه ز ما، یار چو بی نقاب شد
رفت ز دست کس برون آینه‌ای که آب شد
گر ز غمت شکست دل، راز تو فاش کی شود
گنج نهفته‌تر شود، خانه اگر خراب شد
بند سکوت هیچگه از لب بی‌هنر مجوی
قابل مهر کی شود شیشه که بی‌شراب شد
لایق حسن بی‌زوالی آینه‌ای نداشت او
شکر که شمع هستیم زآتش عشق آب شد
مست رسید با رخی چون گل تر ز تاب می
چشم از آب و رنگ او چشمه آفتاب شد
تاب نگه نداشتم، پای کشیدم از درش
توبه بود سزای او، هر که تنگ شراب شد
در چمن جمالت ای گلبن باغ رنگ و بو
شبنم گوشواره را آب گهر گلاب شد
ابر بهار عهد ما فیض نکرده عام را
ریزش قطره‌های او نقطه انتخاب شد
چون گل شمع بی‌نقاب آمده حسن او کلیم
از طرف تو دیده را گریه چرا حجاب شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۹ - اشک دمی جدائی از خانه تن نمی کند
اشک دمی جدائی از خانه تن نمی کند
سیل خراب می کند لیک وطن نمی کند
بار غم فراق تو بسکه شکسته پیکرم
داغ بسینه ام کنون تکیه بمن نمی کند
آه زشرح حال ما بسته زبان خویشرا
دیده بطفل اشک خود هیچ سخن نمی کند
گرد هلال رشک تو بسکه گرفته روی گل
ابر وفا بشستن روی چمن نمی کند
روی شناس درد و غم ساخته خوش لباسیم
زانکه تنم زداغ تو جامه کهن نمی کند
چشم سخنور ترا تا بنظر نیاورد
طبع کلیم هیچگه فکر سخن نمی کند
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹ - عاشق ورند و بیخودم تن تللا تلا تلا
عاشق ورند و بیخودم تن تللا تلا تلا
مست شراب سرمدم تن تللا تلا تلا
ساقی جام وحدتم مست مدام حیرتم
نیست خبر ز کثرتم تن تللا تلا تلا
از خم اوست جوش ماو ز می او خروش ما
مست ازوست هوش ما تن تللا تلا تلا
عاشق روی دوستم واله حسن اوستم
مغز شدم نه پوستم تن تللا تلا تلا
بیخبرم ز کفرو دین، رسته ام از شک و یقین
تا که شدم خدای بین تن تللا تلا تلا
ظلمت ما چو نور شد غیبت ما حضور شد
محنت و غم سرور شد تن تللا تلا تلا
واقف کن فکان منم عارف بی نشان منم
طایر لامکان منم تن تللا تلا تلا
عارف و واصل حقم، نارم و نور مطلقم
بحر محیط و زورقم تن تللا تلا تلا
درد بدم صفا شدم، درد بدم دوا شدم
جور بدم وفا شدم تن تللا تلا تلا
صوفی بی صفانیم، زاهد بیوفانیم
من ز خدا جدانیم تن تللا تلا تلا
گفت اسیر یا بیا باده بنوش و خوش درا
گوی ز ذوق و از صفا تن تللا تلا تلا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - ای صنم سمن بران دست منست و دامنت
ای صنم سمن بران دست منست و دامنت
مونس جان بیدلان دست منست و دامنت
ای مه خوش لقای من دلبر جان فزای من
درد من و دوای من دست منست و دامنت
کعبه ماست کوی تو، قبله ماست روی تو
میل دلم بسوی تو، دست منست و دامنت
ای بت گلعذار من ای غم و غمگسار من
شادی جان زار من دست منست و دامنت
مرهم جان ریش من همدم و یارو خویش من
مذهب و دین و کیش من دست منست و دامنت
خوان کرم نهاده، پرده ز رخ گشاده
مژده وصل داده، دست منست و دامنت
دل ز اسیری می بری، هیچ غمش نمی خوری
تا بکی این ستمگری دست منست و دامنت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - ای بت عشوه ساز من بی تو بسر نمی شود
ای بت عشوه ساز من بی تو بسر نمی شود
دلبر جان نواز من بی تو بسرنمی شود
حاصل روزگار من مونس و غمگسار من
همدم جان زارمن بی تو بسر نمی شود
باده تویی و جام من نور تویی ظلام من
شخص تویی و نام من بی توبسر نمی شود
گر تو بلای جان شوی، دل ببری نهان شوی
مونس دیگران شوی، بی تو بسر نمی شود
فتنه عاشقان تویی، آفت بیدلان تویی
شور جهانیان تویی، بی تو بسر نمی شود
درد دهی دعا کنم، جور کنی وفا کنم
جنگ کنی صفا کنم، بی تو بسر نمی شود
گر چه شوی تو کینه ور، ورنکنی بمن نظر
یا که برانیم ز در، بی توبسر نمیشود
گر بدهی مراد من ور ندهی تو داد من
ور نکنی تو یاد من، بی تو بسر نمی شود
گر تو اسیریم کنی، تیغ جفا بمن زنی
محو کنی ز من منی، بی توبسر نمی شود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - چونکه بخود نظرکنم، من نه ز جانم و تنم
چونکه بخود نظرکنم، من نه ز جانم و تنم
مطلق و بی تعینم، من نه منم، نه من منم
نورم ونار و ظلمتم وحدت صرف و کثرتم
بحر محیط رحمتم، من نه منم، نه من منم
طایر لامکان منم، از همه بی نشان منم
فاش منم، نهان منم، من نه منم، نه من منم
برزخ کفر و دین منم، برتر ازآن واین منم
شک چه بود یقین منم، من نه منم، نه من منم
نام منم، نشان منم، دور منم، زمان منم
جان همه جهان منم، من نه منم، نه من منم
بحر شدم، نه قطره ام، مهر شدم، نه ذره ام
دانه و کشت و بهره ام، من نه منم، نه من منم
وارث علم حیدرم، ساقی حوض کوثرم
گنج نهان و ظاهرم، من نه منم، نه من منم
دیده دل معاینه دیده که شخص و آینه
جمله منم، هر آینه من نه منم، نه من منم
پیش تو گر اسیریم، دان که ز خویش فانیم
من چو بدوست باقیم، من نه منم، نه من منم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - آتش عشق درزدی در دل و جان عاشقان
آتش عشق درزدی در دل و جان عاشقان
از غم عشق یک نفس نیست امان عاشقان
نیست بدور ما دلی بی غم عشق یکنفس
پرز جفای عشق شد دور و زمان عاشقان
حق وفا که رونما هر نفسی و گر نه خود
بی تو بچرخ میرود آه و فغان عاشقان
بود گمان که عاقبت سربنهم بپای تو
شکر که گشت پیش تو راست گمان عاشقان
خاک مرا بعشق تو باد فنا بباد داد
در ره عشق محو شد نام و نشان عاشقان
مرغ دلم بلامکان می پرد از هوای تو
از سه و چار و نه برون هست مکان عاشقان
رهبر ما بوصل تو هادی عشق بوده است
از غم عشق میرسد شادی جان عاشقان
عشق من و جمال تو چونکه رسید برکمال
وه که عجب فسانه گشت میان عاشقان
گفت بگو اسیریا جان تو کیست در جهان
غیر تو نیست گفتمش جان و جهان عاشقان
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۹ - اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
چند به دل فرو خورم، ناله ی جان گداز را
هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو
رفته به دامن مژه، سجده گه نیاز را
دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن
با دل پاسبان مگو، حال شب دراز را
می طلبم به آرزو، صحبت عافیت، ولی
تهمت عقل چون نهم، این دل عشق باز را؟
شاهی از این سرود غم، طرز جنون گرفت دل
رخصت گفتگو مده، طبع سخن طراز را
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - روز و شب از دو چشم من گر همه سیل خون شود
روز و شب از دو چشم من گر همه سیل خون شود
نیست گمان من کزو نقش رخت برون شود
در هوس خیال تو بنده خواب گشته ام
لیک دو چشم پر غمم بیتو بخواب چون شود
میدمدم لبت دمی تا بنشاند آتشم
آتش غم خود از دمش هر نفسی فزون شود
در خم زلف کافرت هر که چو من اسیر شد
دست کش زمانه سفله نواز دون شود
باد ز چین زلف تو گر خبری بچین برد
در تن آهوان ز غم نافه مشک خون شود
سلسه ایست زلف تو کز هوس وصال او
جوهر پاک عقل را دل همه پر جنون شود
ابن یمین محب تو در سحر الست شد
گر چه که فاش در جهان سر دلش کنون شود
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - صبح دمید ساقیا بزم صبوح ساز کن
صبح دمید ساقیا بزم صبوح ساز کن
بر دل ما ز خرمی در ز بهشت باز کن
گر چه که ناز کرده ئی ای بت نازنین من
نیک خوش آیدم ز تو باز در آی و ناز کن
ز آنچه بود زیادتی دست ز آب رز بشوی
وز خبثات آرزو پاک شو و نماز کن
صوم و صلوه نافله گر چه ستوده طاعتیست
شاید اگر نباشدت نان بده و نیاز کن
باز سپید عقل را دیده چنین چه بسته ئی
تا بهوای دل رسی دیده باز باز کن
بلبل خوشنوا چنان در قفس از زبان بود
دم مزن و نشیمن از دست شهان چو باز کن
ابن یمین اگر ترا آرزوی سلامتست
رو در آرزوی دل بر رخ خود فراز کن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - آبحیات میچکد از لب جانفزای تو
آبحیات میچکد از لب جانفزای تو
راحت روح میدهد خنده دلگشای تو
خوش بود از لبت سخن هم بجفا و هم ثنا
همچو ثنا خوش آیدم از لب تو جفای تو
مهر رخت بتیغ اگر گرد بر آرد از دلم
ذره خاک من کند میل سوی هوای تو
گر بهلاک جان بود میل تو من رضا دهم
هیچ ارادتی مرا نیست بجز رضای تو
حجره دل چو جای تست از غم خود تهی کنش
غم چه که هیچ شادیی نیست مرا بجای تو
جز لب و دیده در غمت خشگ و ترم نماند هیچ
از تر و خشگم آنچه هست نیست مگر برای تو
تا تو برخ غزاله ئی تا تو بچشم چون غزال
ابن یمین ز جان و دل هست غزلسرای تو
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٠٣ - ای نفس سپیده دم جان دهمت بخدمتی
ای نفس سپیده دم جان دهمت بخدمتی
گر بجناب حضرت آصف عهد بگذری
بحر سحائب کرم کان مواهب نعم
مهر سپر مهتری اختر برج سروری
خواجه عماد ملک و دین آنکه بکلک درفشان
کرد سپهر فضل پر کوکب دری دری
آنکه ز رای او بجان لمعه نیم ذره را
از پی اقتباس شد مهر سپهر مشتری
چون برسی بحضرتش جان و جهان فدای تو
ز ابن یمین رسالتی گر بجناب او بری
گو شرف قبول تو یافته ام ز مقبلی
ور چه که دور بوده ام از در تو ز مدبری
وین شرف دگر که تو از ره بنده پروری
بر سر جمع برده ئی نام رهی بچاکری
ورد منست ازین طرب شعر تر سخنوری
کآب حیات میچکد از سخنش ز بس تری
بنده غریب شهر تو ای تو غریب در جهان
از تو غریب کی بود رسم غریب پروری
عمر تو باد تا ابد تا ز تو اهل فضل را
تا برسد بسروری مایه بود ببرتری
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۶۶ - ایضاً
تزهدت فی الدنیا الدنیه کلها
فمالی سوی نیل المعالی مطالب
عشقت المعالی و التکرم مذهبی
و للناس فیما یعشقون مذاهب
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰ - در مدح امام هفتم باب الحوائج حضرت امام موسی کاظم علیه السلام
یار برفت و دور از او، صبر و قرار شد زکف
سیل سرشک از پیش، گشت روان به هر طرف
تا شده از نظر نهان، نقطه ی خال دلکشش
دایره سان به دور دل، اندوه و غم کشیده صف
بی رخ و طُرّه ات مرا، ای مه آفتاب رو
روز سیاه شد زغم، دیده سپید از أسف
مشعل آفتاب شد، تیره زدود آه من
تا مه عرضت گرفت از خط مشک سا کلف
زیبد اگر به عالمی، فخر کنی که سال ها
مادر دهر ناورد هم چو تو نازنین خلف
یار کمان کشید و من، دل بر او به چابکی
آمد از این کِشاکِشم، تیر مراد بر هدف
هر که به غیر عاشقی، پیش گرفت پیشه ای
کرد به یاوه زابلهی، عمر عزیز را تلف
از خط جام ساقیا، آیت مغفرت به خوان
بخشش دوست را سبب، لغزش ما است لا تخف
گردش آسمان مگر، گوهری سخن شده
آن که نیاز از سفه، فرق زُمرّد از علف
بهر نشاط قدسیان، زهره به جام آسمان
نظم طرب فزای من، خواند به بانگ چنگ و دف
هشت بهشت را بها، مدح امام هفتمین
موسی کاظم است و من، آمده ام بها به کف
والی دین ولی حق، آن که نموده از ازل
عرش زفرش درگهش، کسب سعادت و شرف
دل صدف است و گوهرش، مهر گران بهای او
بهتر از این گهر دگر، هیچ نپرورد صدف
کاش «محیط» چون شود، خاک بر غم خارجی
خاک وجود او بَرَد، باد صبا سوی نجف
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۶۲ - موشّح به اسم مبارک اعظم اسماء الله الحسنی علیه السلام
غارت هوش می کند، جلوه ی سرو قامتش
آن که نَرُسته در چمن، سرو به استقامتش
ساغر دل زدست او گر بشکست نیست غم
لعل لبش به بوسه ای باز دهد غرامتش
آن که تجلی تواش کرده زخویش بی خبر
باز نیاورد به خود، واقعه ی قیامتش
مفتی شهر چون خورد، خون کسان نمی سزد
در حق می کشان دگر سرزنش و ملامتش
رست ز رنج زاهدی چون که مریض عشق شد
دل که مباد تا ابد عافیت و سلامتش
تو به ولایت علی گشته «محیط» دل قوی
بیم زمرگ نبود و، واهمه ی قیامتش
هر که گذاشت عاشقی در سر پند زاهدان
تجربه کردم عاقبت، کشت غم ندامتش