عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۸ - ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
ای خوشا روزا که ما معشوق را مِهْمان کنیم
دیده از رویِ نِگارینَشْ نِگارِستان کنیم
گَر زِ داغِ هَجرِ او دَردی‌‌‌‌ست در دل‌‌‌های ما
ز آفتابِ رویِ او آن دَرد را دَرمان کنیم
چون به دستِ ما سِپارَد زُلفِ مُشک اَفْشانِ خویش
پیشِ مُشک اَفْشانِ او شاید که جانْ قُربان کنیم
آن سَرِ زُلفش که بازی می‌کُند از بادِ عشق
مَیل دارد تا که ما دل را دَرو پیچان کنیم
او به آزارِ دلِ ما هر چه خواهد آن کُند
ما به فَرمانِ دلِ او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چُنین و مِنَّتَش بر جانِ ماست
جان و دل خِدمَت دهیم و خِدمَتِ سُلطان کنیم
آفتابِ رَحْمَتَش در خاکِ ما دَرتافته‌‌‌‌ست
ذَرّه‌‌‌های خاکِ خود را پیشِ او رَقصان کنیم
ذَرّه‌‌‌های تیره را در نورِ او روشن کنیم
چَشم‌‌‌های خیره را در رویِ او تابان کنیم
چوبِ خُشکِ جسمِ ما را کو به مانندِ عَصاست
در کَفِ موسیِّ عشقش مُعْجِزِ ثُعْبان کنیم
گَر عَجَب‌‌‌های جهانْ حیران شود در ما رَواست
کین چُنین فرعون را ما موسیِ عِمْران کنیم
نیمه‌یی گفتیم و باقیْ نیم کاران بو بَرَند
یا برایِ روزِ پنهانْ نیمه را پنهان کنیم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را
بِشْنو اکنون قِصّهٔ آن بانگِ سخت
که نَرَفت از جا بِدان آن نیک بَخت
گفت چون تَرسَم؟ چو هست این طَبْلِ عید
تا دُهُل تَرسَد که زَخمْ او را رَسید
ای دُهُل‌هایِ تَهیِّ بی قُلوب
قِسْمَتان از عیدِ جان شُد زَخمِ چوب
شُد قیامَت عید و بی‌دینانْ دُهُل
ما چو اَهْلِ عیدْ خَندان هَمچو گُل
بِشْنو اکنون این دُهُل چون بانگ زد
دیگِ دَوْلَتبا چگونه می‌پَزَد؟
چون که بِشْنود آن دُهُل آن مَردِ دید
گفت چون تَرسَد دِلَم از طَبْلِ عید؟
گفت با خود هین مَلَرزان دلْ کَزین
مُرد جانِ بَدْدِلانِ بی‌یَقین
وَقتِ آن آمد که حیدروارْ من
مُلْک گیرم یا بِپَردازم بَدَن
بَر جَهید و بانگ بَر زَد کِی کیا
حاضِرَم اینک اگر مَردی بیا
در زمان بِشْکَست زآوازانْ طِلِسم
زَر هَمی‌ریزید هر سو قِسْمْ قِسْم
ریخت چَندان زَر که تَرسید آن پسر
تا نگیرد زَر زِ پُرّی راهِ دَر
بَعد ازان بَرخاست آن شیرِ عَتید
تا سَحَرگَهْ زَر به بیرون می‌کَشید
دَفْن می‌کرد و هَمی آمد به زَر
با جَوال و توبْره بارِ دِگَر
گنج‌ها بِنْهاد آن جانْ باز ازان
کوریِ ترسانیِ واپَسْ خزان
این زَرِ ظاهر به خاطِر آمده‌ست
در دلِ هر کورِ دورِ زَرپَرَست
کودکان اِسْفال‌ها را بِشْکَنَند
نامِ زَر بِنْهَند و در دامَن کُنند
اَنْدَر آن بازی چو گویی نامِ زَر
آن کُند در خاطِرِ کودک گُذَر
بَلْ زَرِ مَضْروبِ ضَربِ ایزدی
کو نگردد کاسِد آمد سَرمَدی
آن زَری کین زَر ازان زَرْ تاب یافت
گوهر و تابَندگیّ و آب یافت
آن زَری که دل ازو گردد غَنی
غالِب آید بر قَمَر در روشنی
شمع بود آن مَسجد و پروانه او
خویشتن دَر باخت آن پروانه‌خو
پَر بسوخت او را وَلیکِن ساختَش
بَسْ مُبارک آمد آن اَنْداختَش
هَمچو موسیٰ بود آن مَسعودبَخت
کآتشی دید او به سویِ آن درخت
چون عِنایَت‌ها بَرو مَوْفور بود
نار می‌پِنْداشت و خود آن نور بود
مَردِ حَق را چون بِبینی ای پسر
تو گُمان داری بَرو نارِ بَشَر
تو زِ خود می‌آیی و آن در تو است
نار و خارِ ظَنِّ باطِلْ این سو است
او درختِ موسی است و پُر ضیا
نور خوان نارَش مَخوان باری بیا
نه فِطامِ این جهانْ ناری نِمود؟
سالِکان رفتند و آن خود نور بود
پس بِدان که شمعِ دین بَر می‌شود
این نه هَمچون شمعِ آتش‌ها بُوَد
این نِمایَد نور و سوزَد یار را
وان به صورتْ ناز و گُل زُوّار را
این چو سازَنده ولی سوزَنده‌یی
وان گَهِ وَصلَت دلْ اَفروزنده‌یی
شَکلِ شُعله‌یْ نورِ پاکِ سازْوار
حاضِران را نور و دوران را چو نار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۵۶ - داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی‌شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت کی من جزین خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه‌السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه‌السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه‌السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه‌السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم‌السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را
آن یکی عاشق به پیشِ یارِ خود
می‌شِمُرد از خِدمَت و از کارِ خود
کَزْ برایِ تو چُنین کردم چُنان
تیرها خورْدم دَرین رَزْم و سِنان
مالْ رفت و زورْ رفت و نامْ رفت
بر من از عشقَت بَسی ناکامْ رفت
هیچ صُبحَم خُفته یا خَندان نیافت
هیچ شامَم با سَر و سامان نیافت
آنچه او نوشیده بود از تَلْخ و دُرد
او به تَفْصیلَش یکایک می‌شِمُرد
نَزْ برایِ مِنَّتی بَلْ می‌نِمود
بر دُرُستیّ مَحَبَّت صد شُهود
عاقِلان را یک اِشارَت بَسْ بُوَد
عاشقان را تِشنگی زان کِی رَوَد؟
می‌کُند تَکْرارِ گفتنْ بی‌مَلال
کِی زِاشارَت بَسْ کند حوت از زُلال؟
صد سُخَن می‌گفت زان دَردِ کُهَن
در شِکایَت که نگفتم یک سُخَن
آتشی بودَش نمی‌دانست چیست
لیکْ چون شمع از تَفِ آن می‌گِریست
گفت معشوق این همه کردی وَلیک
گوش بُگْشا پَهْن و اَنْدَر یاب نیک
کانچه اَصْلِ اَصلِ عشق است و وَلاست
آن نکردی اینچ کردی فَرعْ‌هاست
گُفتَش آن عاشق بگو کان اَصلْ چیست؟
گفت اَصلَش مُردن است و نیستی‌ست
تو همه کردی نَمُردی زنده‌یی
هین بِمیر اَرْ یارِ جانْ‌بازنده‌یی
هم در آن دَمْ شد دراز و جان بِداد
هَمچو گُل دَرباخت سَر خَندان و شاد
مانْد آن خَنده بَرو وَقْفِ اَبَد
هَمچو جان و عقلِ عارفْ بی‌کَبَد
نورِ مَهْ‌آلوده کِی گردد ابد؟
گَر زَنَد آن نورْ بر هر نیک و بَد
او زِ جُمله پاک وا گَردد به ماه
هَمچو نورِ عقل و جانْ سویِ اِله
وَصْفِ پاکی وَقْفْ بر نورِ مَهْ است
تا بِشَش گر بر نجاساتِ رَهْ‌ است
زان نجاساتِ رَهْ و آلودگی
نور را حاصِل نگردد بَدرگی
اِرْجِعی بِشْنود نورِ آفتاب
سویِ اَصلِ خویش باز آمد شِتاب
نه زِ گُلْخَن‌ها بَرو نَنگی بِمانْد
نه زِ گُلْشَن‌ها بَرو رَنگی بِمانْد
نورِ دیده وْ نورْدیده بازگشت
مانْد در سودایِ او صَحرا و دشت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - دل‌زارم باین زاری که می‌نالد ز آزارش
دل‌زارم باین زاری که می‌نالد ز آزارش
دل خارا شود خون شنود گر ناله زارش
چه باکم از شکست بال و پر در قید صیادی
که آزادی نخواهد از قفس مرغ گرفتارش
بر آن گلبن بامید چه مرغی آشیان بندد
که خون عندلیبی میچکد از نوک هر خارش
فکنده در سواد اعظمی عشقم که از ظلمت
گریزد مهر و مه از روز تاریک و شب تارش
فغان کافکنده در دارالشفائی عشق رنجورم
که دایم در سراغ شربت مرگست بیمارش
فروغ مهر میجویم از آنمه ساده‌لوحی بین
که با اهل وفا هرگز نباشد جز جفاکارش
چسان خونم نریزد کز شراب ناز چشم او
سیه مستیست خنجر بر کف مژگان خونخوارش
ننالد بلبل آزرده دل چون در گلستانی
که فرق از هم ندارد در دل‌آزاری گل و خارش
چنان مشتاق رست از قید دین در دام کفر آخر
که نه باشد خیال سبحه‌اش نه فکر زنارش
فریدون مشیری : مروارید مهر
سه آفتاب ...
آیینه بود آب.
*
از بیکران دریا، خورشید می دمید.
زیبای من شکوهِ شکفتن را
درآسمان و آینه می دید
اینک:
سه آفتاب