عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت
چون بُرون رَفتند سویِ آن درخت
گفت دَستَش را سِپَس بَندید سَخت
تا گُناه و جُرمِ او پیدا کُنم
تا لِوایِ عَدلْ بر صَحرا زَنَم
گفت ای سگ جَدِّ او را کشته‌یی
تو غُلامی خواجه زین رو گَشته‌یی
خواجه را کُشتیّ و بُردی مالِ او
کرد یَزدانْ آشکارا حالِ او
آن زَنَت او را کَنیزک بوده است
با همین خواجه جَفا بِنْموده است
هر چه زو زاییده ماده یا که نَر
مُلْکِ وارِث باشد آن‌ها سَر به سَر
تو غُلامی کَسْب و کارَت مُلْکِ اوست
شَرع جُستی شَرع بِسْتان رو نِکوست
خواجه را کُشتی به اِسْتَم زارْ زار
هم بَرین جا خواجه گویان زینهار
کارْد از اِشْتاب کردی زیرِ خاک
از خیالی که بِدیدی سَهْمناک
نَکْ سَرَش با کارْد در زیرِ زمین
باز کاوید این زمین را هم چُنین
نامِ این سگْ هم نِبِشته کارد بَر
کرد با خواجه چُنین مَکْر و ضَرَر
هم چُنان کردند چون بِشْکافْتَند
در زمین آن کارْد و سَر را یافتَند
وَلْوَله در خَلْق اُفْتاد آن زمان
هر یکی زُنّار بُبْرید از میان
بَعد ازان گُفتَش بیا ای دادْخواه
دادِ خود بِسْتان بِدان رویِ سیاه
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد
شاه با خود آمد اِستِغفار کرد
یادِ جُرم و زَلَّت و اِصْرار کرد
گفت با خود آنچه کردم با کَسان
شُد جَزایِ آن به جانِ من رَسان
قَصدِ جُفتِ دیگران کردم زِ جاه
بر من آمد آن و اُفتادم به چاه
من دَرِ خانهٔ کسی دیگر زَدَم
او دَرِ خانه یْ مرا زد لاجَرَم
هر که با اَهلِ کَسان شُد فِسْق‌جو
اَهلِ خود را دان که قَوّادست او
زان که مِثلِ آنْ جَزایِ آن شود
چون جَزایِ سَیِّئَه مِثْلَش بُوَد
چون سَبَب کردی کَشیدی سویِ خویش
مِثلِ آن را پَس تو دَیّوثیّ و بیش
غَصْب کردم از شَهِ موصِل کَنیز
غَصْب کردند از من او را زود نیز
او کَامینِ من بُد و لالایِ من
خایِنَش کرد آن خیانت‌هایِ من
نیست وَقتِ کین‌گُزاری وِ انْتِقام
من به دستِ خویش کردم کارْ خام
گَر کَشَم کینه بر آن میر و حَرَم
آن تَعَدّی هم بِیایَد بر سَرَم
هم‌چُنانْک این یک بِیامَد در جَزا
آزْمودم باز نَزْمایَم وِرا
دردِ صاحِبْ موصِلَم گَردن شِکَست
من نَیارَم این دِگَر را نیز خَسْت
داد حَقْ‌مان از مُکافات آگهی
گفت اِنْ عُدْتُم بِهِ عُدْنا بِهِ
چون فُزونی کردن این جا سود نیست
غیرِ صَبر و مَرحَمَت مَحْمود نیست
رَبَّنا اِنّا ظَلَمْنا سَهْو رفت
رَحمَتی کُن ای رحیمی هات زَفْت
عَفْو کردم تو هم از من عَفو کُن
از گناهِ نو زِ زَلّاتِ کُهُن
گفت اکنون ای کَنیزک وا مگو
این سُخَن را که شنیدم من زِ تو
با امیرت جُفت خواهم کرد من
اَللهْ اَللهْ زین حِکایَت دَمْ مَزَن
تا نگردد او زِ رویَم شَرمْسار
کو یکی بَد کرد و نیکی صد هزار
بارها من اِمْتِحانَش کرده‌ام
خوب‌تَر از تو بِدو بِسْپُرده‌ام
در اَمانَت یافتم او را تمام
این قَضایی بود هم از کَرده‌هام
پس به خود خوانْد آن امیرِ خویش را
کُشت در خود خشمِ قَهْراَنْدیش را
کرد با او یک بَهانه یْ دِلْ‌پَذیر
که شُدَسْتَم زین کَنیزک من نَفیر
زان سَبَب کَزْ غَیْرت و رَشکِ کَنیز
مادرِ فرزند دارد صد اَزیز
مادرِ فرزند را بَسْ حَقّ هاست
او نه دَرخورْدِ چُنین جور و جَفاست
رَشک و غَیْرت می‌بَرَد خون می‌خَورَد
زین کَنیزک سختْ تَلْخی می‌بَرَد
چون کسی را داد خواهم این کَنیز
پَس تورا اولیٰ تَر است این ای عزیز
که تو جانْ بازی نِمودی بَهرِ او
خوش نباشد دادنِ آنْ جُز به تو
عَقد کردش با امیر او را سِپُرد
کرد خشم و حِرص را او خُرد و مُرد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸ - بود این زخم دیگر کشته تیغ عتابش را
بود این زخم دیگر کشته تیغ عتابش را
که با اغیار بیند لطفهای بی‌حسابش را
شکست جام چرخ اولی چه کیفیت توان بردن
از آن ساغر که با خون ساقی آمیزد شرابش را
چه حاصل باشدم جز حسرت نظاره‌اش گیرم
نماند دستم از کار و کشم بند نقابش را
چه خونریز است یارب شهسوار من که نتواند
بغیر از خون مظلومان کسی گیرد رکابش را
چه جغد آشیان گم کرده گردد کو بکو عاشق
که هر ویرانه در خور نیست احوال خرابش را
مپرس از هجر و حال چشم شب بیدار من کامشب
فسونی خواند تا صبح قیامت بست خوابش را
دلا با من مگو کارت شود به از وفا آخر
چه گل چیدی تو زین گلبن که گیرم من گلابش را
کند کی رحم بر حال دلم مستی که گر سوزد
چو داغ لاله ز آتش برنمیدارد کبابش را
ره و رسم وفا میجویم از طفل نو آموزی
که می‌آرد بمکتب مدعی از پی کتابش را
چو میداند که شادی مرگ گردم چون رخش بینم
سبب از بهر قتلم چیست یارب اضطرابش را
دریغ از تیره روزان داشت پرتو این مکافاتش
که خط آئینه پنهان کرد در زنگ آفتابش را
ز بس نقد دل و دین را شمرد اسودگی بنگر
چسان مشتان با او پاک کرد آخر حسابش را