عبارات مورد جستجو در ۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۴ - قصد سرم داری خنجر به مشت
قَصدِ سَرَم داری خَنجَر به مُشت
خوشتَر ازین نیز توانیم کُشت
بَرگِ گُل از لُطْفِ تو نَرمی بیافت
بر مَثَلِ خار چرایی دُرُشت
تیغ زدی بر سَرَم ای آفتاب
تا شُدم از تیغِ تو من گَرْم پُشت
تیغْ حِجاب است رَها کُن حِجاب
بر رُخِ من گرم بِزِن یک دو مُشت
وِصفِ طلاقِ زنِ همسایه کرد
گفت بُخاری زنِ خود هُشت هُشت
گفت چرا هُشْت جوابش بِداد
در عِوَضِ زشت بُد آن قَحْبه رُشت
بِهْرِ طلاق است اَمَل کو چو مار
حِبْسِ حُطام است و کُند خُشت خُشت
آتش در مالْ زن و در حُطام
تا بِرَهی زآتش وَزْ زاردُشت
بَس کُن و کم گویْ سُخَن کَم نویس
بس بُوَدَت دفترِ جانْ سَرنوشت
خوشتَر ازین نیز توانیم کُشت
بَرگِ گُل از لُطْفِ تو نَرمی بیافت
بر مَثَلِ خار چرایی دُرُشت
تیغ زدی بر سَرَم ای آفتاب
تا شُدم از تیغِ تو من گَرْم پُشت
تیغْ حِجاب است رَها کُن حِجاب
بر رُخِ من گرم بِزِن یک دو مُشت
وِصفِ طلاقِ زنِ همسایه کرد
گفت بُخاری زنِ خود هُشت هُشت
گفت چرا هُشْت جوابش بِداد
در عِوَضِ زشت بُد آن قَحْبه رُشت
بِهْرِ طلاق است اَمَل کو چو مار
حِبْسِ حُطام است و کُند خُشت خُشت
آتش در مالْ زن و در حُطام
تا بِرَهی زآتش وَزْ زاردُشت
بَس کُن و کم گویْ سُخَن کَم نویس
بس بُوَدَت دفترِ جانْ سَرنوشت
سعدی : باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت ۱۵ - یکی را زنی صاحب جمالِ جوان درگذشت
یکی را زنی صاحب جمالِ جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علّتِ کابین در خانه مُتَمَکِّن بماند و مرد از مُحاورتِ او به جان رنجیدی و از مجاورتِ او چاره ندیدی، تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.
یکی گفتا: چگونهای در مفارقتِ یارِ عزیز؟
گفت: نادیدنِ زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدنِ مادرزن.
گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
دیده بر تارکِ سَنان دیدن
خوشتر از رویِ دشمنان دیدن
واجب است از هزار دوست برید
تا یکی دشمنت نباید دید
یکی گفتا: چگونهای در مفارقتِ یارِ عزیز؟
گفت: نادیدنِ زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدنِ مادرزن.
گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
دیده بر تارکِ سَنان دیدن
خوشتر از رویِ دشمنان دیدن
واجب است از هزار دوست برید
تا یکی دشمنت نباید دید