عبارات مورد جستجو در ۷ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹۹ - یار مرا عارض و عذار نه این بود
یارِ مرا عارِض و عِذار نه این بود
باغِ مرا نَخْل و بَرگ و بار نه این بود
عَهْدشِکَن گشتهاَند خاصه و عامه
قاعده اهلِ این دیار نه این بود
روحْ دَرین غارْ غوره وار تُرُش چیست؟
پَروَرش و عَهدِ یارِ غار نه این بود
سیلِ غمِ بیشُمار بار و خَرَم بُرد
طَمْعِ من از یارِ بُردبار نه این بود
از جهتِ من چه دیگْ میپَزَد آن یار؟
راتِبه میرِ پُخته کار نه این بود
دامْ نهان کرد و دانه ریخت به پیشَم
کینه نَهان داشت و آشکار نه این بود
ناصِحِ من کَژْ نَهاد و بُرد زِ راهَم
شَرط امینیِّ مُستَشار نه این بود
در چَمَنِ عیشْ خار از چه شِکُفتهست؟
مَنْبِتِ آن شُهره نوبَهار نه این بود
شِحْنه شُد آن دُزدِ من بِبَست دو دَستَم
سایِسی و عَدلِ شهریار نه این بود
مَهْل ندادی که عُذرِ خویش بگویم
خویِ چو تو کوهِ باوَقار نه این بود
میرَسَدم بویِ خون زِ گفتِ دُرشتَش
رایحه نافِ مُشْکبار نه این بود
نوشِ تو را ذوق و طَعْم و لُطفْ نه این بود
وان شُترِ مَستِ خوش عِیار نه این بود
پیشِ شَهْ اَفْغان کُنم زِ خُدعه قُلّاب
زَرِّ من آن نَقْدِ خوش عِیار نه این بود
شاهِ چو دریا خَزینهاَش همه گوهر
لیکْ شَهَم را خَزینه دار نه این بود
بَسْ که گِلِهست این نِثار و جُمله شِکایَت
شاهِ شَکورِ مرا نِثار نه این بود
باغِ مرا نَخْل و بَرگ و بار نه این بود
عَهْدشِکَن گشتهاَند خاصه و عامه
قاعده اهلِ این دیار نه این بود
روحْ دَرین غارْ غوره وار تُرُش چیست؟
پَروَرش و عَهدِ یارِ غار نه این بود
سیلِ غمِ بیشُمار بار و خَرَم بُرد
طَمْعِ من از یارِ بُردبار نه این بود
از جهتِ من چه دیگْ میپَزَد آن یار؟
راتِبه میرِ پُخته کار نه این بود
دامْ نهان کرد و دانه ریخت به پیشَم
کینه نَهان داشت و آشکار نه این بود
ناصِحِ من کَژْ نَهاد و بُرد زِ راهَم
شَرط امینیِّ مُستَشار نه این بود
در چَمَنِ عیشْ خار از چه شِکُفتهست؟
مَنْبِتِ آن شُهره نوبَهار نه این بود
شِحْنه شُد آن دُزدِ من بِبَست دو دَستَم
سایِسی و عَدلِ شهریار نه این بود
مَهْل ندادی که عُذرِ خویش بگویم
خویِ چو تو کوهِ باوَقار نه این بود
میرَسَدم بویِ خون زِ گفتِ دُرشتَش
رایحه نافِ مُشْکبار نه این بود
نوشِ تو را ذوق و طَعْم و لُطفْ نه این بود
وان شُترِ مَستِ خوش عِیار نه این بود
پیشِ شَهْ اَفْغان کُنم زِ خُدعه قُلّاب
زَرِّ من آن نَقْدِ خوش عِیار نه این بود
شاهِ چو دریا خَزینهاَش همه گوهر
لیکْ شَهَم را خَزینه دار نه این بود
بَسْ که گِلِهست این نِثار و جُمله شِکایَت
شاهِ شَکورِ مرا نِثار نه این بود
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۴ - بشنیدهام که عزم سفر میکنی، مکن
بِشْنیدهام که عَزمِ سَفَر میکُنی، مَکُن
مِهرِ حَریف و یارِ دِگَر میکُنی، مَکُن
تو در جهانْ غریبی، غُربَت چه میکُنی؟
قَصدِ کدام خَسته جِگَر میکُنی؟ مَکُن
از ما مَدُزد خویش، به بیگانگانْ مَرو
دُزدیده سویِ غیر نَظَر میکُنی، مَکُن
ای مَهْ که چَرخْ زیر و زَبَر از برایِ توست
ما را خَراب و زیر و زَبَر میکُنی، مَکُن
چه وَعده میدهیّ و چه سوگند میخوری؟
سوگند و عِشْوه را تو سِپَر میکُنی، مَکُن
کو عَهد و کو وَثیقه که با بنده کردهیی؟
از عَهد و قولِ خویش عَبَر میکُنی، مَکُن
ای بَرتَر از وجود و عَدَمْ بارگاهِ تو
از خِطّهٔ وجود گُذَر میکُنی، مَکُن
ای دوزخ و بهشتْ غُلامانِ اَمرِ تو
بر ما بهشت را چو سَقَر میکُنی، مَکُن
اَنْدَر شِکَرْسِتانِ تو از زَهر ایمِنیم
آن زَهر را حَریفِ شِکَر میکُنی، مَکُن
جانم چو کورهییست پُرآتشْ بَسَت نکرد؟
رویِ من از فِراقْ چو زَر میکُنی، مَکُن
چون رویْ دَرکَشی تو، شود مَه سِیَه زِ غَم
قَصدِ خُسوفِ قُرصِ قَمَر میکُنی، مَکُن
ما خُشک لب شَویم، چو تو خُشک آوری
چَشمِ مرا به اشکْ چه تَر میکُنی، مَکُن
چون طاقَتِ عَقیلهٔ عُشّاق نیسْتَت
پس عقل را چه خیره نِگَر میکنی؟ مَکُن
حَلْوا نمیدَهی تو به رَنْجورْ زِ احْتِما
رَنْجورِ خویش را تو بَتَر میکُنی، مَکُن
چَشمِ حَرام خوارهٔ من، دُزدِ حُسنِ توست
ای جانْ سِزایِ دُزدِ بَصَر میکُنی، مَکُن
سَر دَرکَش ای رفیق که هنگامِ گفت نیست
در بیسَریِّ عشقْ چه سَر میکُنی؟ مَکُن
مِهرِ حَریف و یارِ دِگَر میکُنی، مَکُن
تو در جهانْ غریبی، غُربَت چه میکُنی؟
قَصدِ کدام خَسته جِگَر میکُنی؟ مَکُن
از ما مَدُزد خویش، به بیگانگانْ مَرو
دُزدیده سویِ غیر نَظَر میکُنی، مَکُن
ای مَهْ که چَرخْ زیر و زَبَر از برایِ توست
ما را خَراب و زیر و زَبَر میکُنی، مَکُن
چه وَعده میدهیّ و چه سوگند میخوری؟
سوگند و عِشْوه را تو سِپَر میکُنی، مَکُن
کو عَهد و کو وَثیقه که با بنده کردهیی؟
از عَهد و قولِ خویش عَبَر میکُنی، مَکُن
ای بَرتَر از وجود و عَدَمْ بارگاهِ تو
از خِطّهٔ وجود گُذَر میکُنی، مَکُن
ای دوزخ و بهشتْ غُلامانِ اَمرِ تو
بر ما بهشت را چو سَقَر میکُنی، مَکُن
اَنْدَر شِکَرْسِتانِ تو از زَهر ایمِنیم
آن زَهر را حَریفِ شِکَر میکُنی، مَکُن
جانم چو کورهییست پُرآتشْ بَسَت نکرد؟
رویِ من از فِراقْ چو زَر میکُنی، مَکُن
چون رویْ دَرکَشی تو، شود مَه سِیَه زِ غَم
قَصدِ خُسوفِ قُرصِ قَمَر میکُنی، مَکُن
ما خُشک لب شَویم، چو تو خُشک آوری
چَشمِ مرا به اشکْ چه تَر میکُنی، مَکُن
چون طاقَتِ عَقیلهٔ عُشّاق نیسْتَت
پس عقل را چه خیره نِگَر میکنی؟ مَکُن
حَلْوا نمیدَهی تو به رَنْجورْ زِ احْتِما
رَنْجورِ خویش را تو بَتَر میکُنی، مَکُن
چَشمِ حَرام خوارهٔ من، دُزدِ حُسنِ توست
ای جانْ سِزایِ دُزدِ بَصَر میکُنی، مَکُن
سَر دَرکَش ای رفیق که هنگامِ گفت نیست
در بیسَریِّ عشقْ چه سَر میکُنی؟ مَکُن
سعدی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
خبر برید به بلبل که عهد میشکند گل
تو نیز اگر بتوانی ببند بار تحول
اما اخالص ودی الم اراعک جهدی
فکیف تنقض عهدی و فیم تهجرنی قل
اگر چه مالک رقی و پادشاه به حقی
همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل
من المبلغ عنی الی معذب قلبی
اذا جرحت فؤادی بسیف لحظک فاقتل
تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
اسیر ماندم و درمان تحمل است و تذلل
لاو ضحن بسری و لو تهتک ستری
اذالاحبه ترضی دع اللوائم تعذل
وفا و عهد مودت میان اهل ارادت
نه چون بقای شکوفهست و عشقبازی بلبل
تمیل بین یدینا و لا تمیل الینا
لقد شددت علینا الام تعقد فاحلل
مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد
دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل
فتات شعرک مسک ان اتخذت عبیرا
و حشو ثوبک ورد و طیب فیک قرنفل
تو خود تأمل سعدی نمیکنی که ببینی
که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل
که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
خبر برید به بلبل که عهد میشکند گل
تو نیز اگر بتوانی ببند بار تحول
اما اخالص ودی الم اراعک جهدی
فکیف تنقض عهدی و فیم تهجرنی قل
اگر چه مالک رقی و پادشاه به حقی
همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل
من المبلغ عنی الی معذب قلبی
اذا جرحت فؤادی بسیف لحظک فاقتل
تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
اسیر ماندم و درمان تحمل است و تذلل
لاو ضحن بسری و لو تهتک ستری
اذالاحبه ترضی دع اللوائم تعذل
وفا و عهد مودت میان اهل ارادت
نه چون بقای شکوفهست و عشقبازی بلبل
تمیل بین یدینا و لا تمیل الینا
لقد شددت علینا الام تعقد فاحلل
مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد
دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل
فتات شعرک مسک ان اتخذت عبیرا
و حشو ثوبک ورد و طیب فیک قرنفل
تو خود تأمل سعدی نمیکنی که ببینی
که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل
سعدی : غزلیات
غزل ۵۲۸ - یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود
جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر
کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر دم از شاخ زبانم میوهای تر میرسد
بوستانها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی
رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود
جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر
کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر دم از شاخ زبانم میوهای تر میرسد
بوستانها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی
خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۷۷ - در ستایش شروان شاه
صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکند
کام من اندر دل شکست امید در جان نشکند
از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی او
گر شحنهٔ بدگوی او در حلقم افغان نشکند
گفتار من باد آیدش، خون ریختن داد آیدش
گر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند
تا هجر او سوزد جگر از صبر چون سازم سپر
دانی که دانم این قدر کز موم سندان نشکند
زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد یک سر دلم
هم راضیم گر در دلم سرهای پیکان نشکند
آن را که در کار آورد کارش ز رونق چون برد
کان کو به جان گوهر خرد حالی به دندان نشکند
زان غمزهٔ کافر نشان ای شاه شروان الامان
آری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند
خاقانی ار خود سنجر است در پیش زلفش چاکر است
گر صبر او صد لشکر است الا به مژگان نشکند
کام من اندر دل شکست امید در جان نشکند
از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی او
گر شحنهٔ بدگوی او در حلقم افغان نشکند
گفتار من باد آیدش، خون ریختن داد آیدش
گر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند
تا هجر او سوزد جگر از صبر چون سازم سپر
دانی که دانم این قدر کز موم سندان نشکند
زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد یک سر دلم
هم راضیم گر در دلم سرهای پیکان نشکند
آن را که در کار آورد کارش ز رونق چون برد
کان کو به جان گوهر خرد حالی به دندان نشکند
زان غمزهٔ کافر نشان ای شاه شروان الامان
آری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند
خاقانی ار خود سنجر است در پیش زلفش چاکر است
گر صبر او صد لشکر است الا به مژگان نشکند
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۰۷ - من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن
من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن
که میگویند بشکن عهد و بیشرمیست بشکستن
حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در
ولیکن عهد بتوانم که بازش میتوان بستن
نیم صافی که برخیزم چو صوفی از سر دردی
چو دردی در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن
همی خواهم من این نوبت ز تو به توبه کلی
بدست شاهدان کردن، ز دست زاهدان رستن
من مسکین به سودای پری رویی گرفتارم
که باد صبح نتواند ز بند زلف او جستن
به سودای تو صد زنجیر روزی بگسلم از هم
ولیکن رشته پیوند نتوانیم بگسستن
مرا پیوند من با من، جدایی داده است از تو
کنون سلمان ز من خواهد بریدن، بر تو پیوستن
که میگویند بشکن عهد و بیشرمیست بشکستن
حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در
ولیکن عهد بتوانم که بازش میتوان بستن
نیم صافی که برخیزم چو صوفی از سر دردی
چو دردی در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن
همی خواهم من این نوبت ز تو به توبه کلی
بدست شاهدان کردن، ز دست زاهدان رستن
من مسکین به سودای پری رویی گرفتارم
که باد صبح نتواند ز بند زلف او جستن
به سودای تو صد زنجیر روزی بگسلم از هم
ولیکن رشته پیوند نتوانیم بگسستن
مرا پیوند من با من، جدایی داده است از تو
کنون سلمان ز من خواهد بریدن، بر تو پیوستن
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - از ناله لب حوصله بستن نتوانم
از ناله لب حوصله بستن نتوانم
همچون مژه بی اشک نشستن نتوانم
این تار نفس بگسلم اکنون که توان هست
ترسم دگر از ضعف گسستن نتوانم
تو عهدشکن خواهی و من بس که ضعیفم
یک عهد به صد سال شکستن نتوانم
خار طلبم چون گل دل لالهمزاجم
بی داغ درین بادیه رستن نتوانم
از چهره دل گرد غم دوست فصیحی
صد شکر که دریایم و شستن نتوانم
همچون مژه بی اشک نشستن نتوانم
این تار نفس بگسلم اکنون که توان هست
ترسم دگر از ضعف گسستن نتوانم
تو عهدشکن خواهی و من بس که ضعیفم
یک عهد به صد سال شکستن نتوانم
خار طلبم چون گل دل لالهمزاجم
بی داغ درین بادیه رستن نتوانم
از چهره دل گرد غم دوست فصیحی
صد شکر که دریایم و شستن نتوانم