عبارات مورد جستجو در ۱۰۳ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۶ - تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو به جز جان او سپند مباد
شفا ز گفته ی شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه ی بدبین و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو به جز جان او سپند مباد
شفا ز گفته ی شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۱ - معده را پر کردهیی دوش از خمیر و از فطیر
مَعده را پُر کردهیی دوش از خَمیر و از فَطیر
خواب آمد چَشمْ پُر شُد کآنچه میجُستی بگیر
بَعدِ پُرخوردن چه آید؟ خوابِ غَفْلَت یا حَدَث
یارِ بادِنْجان چه باشد؟ سِرکِه باشد یا که سیر
سوز اگر از روحْ خواهی خواجه کَم کُن لُقْمه را
گوز اگر مَفْتوح خواهی کاسه را در پیش گیر
ای خدا جانْ را پَذیرا کُن زِ رِزْقِ پاکِ خویش
تا نَمانَد چون سگانْ مُردارِ هر لُقْمه پَذیر
وَقتِ روزه از میانِ دل بَرآیَد ناله زار
بَعدِ خوردن از رَهِ زیرین گُشایَد پَرده زیر
خواب آمد چَشمْ پُر شُد کآنچه میجُستی بگیر
بَعدِ پُرخوردن چه آید؟ خوابِ غَفْلَت یا حَدَث
یارِ بادِنْجان چه باشد؟ سِرکِه باشد یا که سیر
سوز اگر از روحْ خواهی خواجه کَم کُن لُقْمه را
گوز اگر مَفْتوح خواهی کاسه را در پیش گیر
ای خدا جانْ را پَذیرا کُن زِ رِزْقِ پاکِ خویش
تا نَمانَد چون سگانْ مُردارِ هر لُقْمه پَذیر
وَقتِ روزه از میانِ دل بَرآیَد ناله زار
بَعدِ خوردن از رَهِ زیرین گُشایَد پَرده زیر
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۷ - خدایا رحمت خود را به من ده
خدایا رَحمَتِ خود را به من دِهْ
دَریدی پیرهن، تو پیرهن دِهْ
مرا صَفرایِ تو سَرگشته کردهست
زِ لُطفِ خود مرا صَفراشِکَن دِهْ
اگر عالَم به غَم خوردن به پای است
مَدِه غَم را به من با بوالْحَزَن دِه
خدایا عُمرِ نوح و عُمرِ لُقْمان
و صد چندان بِدان خوبِ خُتَن دِهْ
سُهَیلِ رویِ تو اَنْدَر یَمَن تافت
مرا راهی به سویِ آن یَمَن دِهْ
دَریدی پیرهن، تو پیرهن دِهْ
مرا صَفرایِ تو سَرگشته کردهست
زِ لُطفِ خود مرا صَفراشِکَن دِهْ
اگر عالَم به غَم خوردن به پای است
مَدِه غَم را به من با بوالْحَزَن دِه
خدایا عُمرِ نوح و عُمرِ لُقْمان
و صد چندان بِدان خوبِ خُتَن دِهْ
سُهَیلِ رویِ تو اَنْدَر یَمَن تافت
مرا راهی به سویِ آن یَمَن دِهْ
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۳ - بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا میشود تا او هم یار میشود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی
گرچه آن مَطْعومِ جان است و نَظَر
جسم را هم زان نَصیب است ای پسر
گَر نگشتی دیوِ جسم آن را اَکول
اَسْلَمَ الشَّیطانْ نَفَرمودی رَسول
دیوْ زان لوتی که مُرده حَیْ شود
تا نَیاشامَد مسلمان کِی شود؟
دیوْ بر دنیاست عاشق کور و کَر
عشق را عشقی دِگَر بُرَّد مگر
از نَهانخانه یْ یَقینْ چون میچَشَد
اندکاندک رَخْتِ عشق آن جا کَشَد
یا حَریصَ الْبَطنِ عَرّجْ هکَذا
اِنَّمَا الْمِنْهاجُ تَبْدیلُ الْغِذا
یا مَریضَ الْقَلْبِ عَرّجْ لِلْعِلاج
جُمْلَةُ التَّدبیرِ تَبْدیلُ الْمِزاج
اَیُّهَا الْمَحْبوسُ فی رَهْنِ الطَّعام
سَوْفَ تَنْجو اِنْ تَحَمَّلْتَ الْفِطام
اِنَّ فِیالْجوعِ طعاما وافِرُ
اِفْتَقِدْها وَارْتَج یا نافِرُ
اِغْتَذِ بِالنّورِ کُنْ مِثْلَ الْبَصَر
وافِقِ الْاَمْلاکَ یا خَیْرَ الْبَشَر
چون مَلَکْ تَسبیحِ حَق را کُن غِذا
تا رَهی هَمچون مَلایِک از اَذا
جِبْرئیل اَرْ سویِ جیفه کَم تَنَد
او به قوَّت کی زِ کَرکَس کَم زَنَد؟
حَبَّذا خوانی نَهاده در جهان
لیکْ از چَشمِ خَسیسان بَسْ نَهان
گَر جهان باغی پُر از نِعْمَت شود
قِسْمِ موش و مار هم خاکی بُوَد
جسم را هم زان نَصیب است ای پسر
گَر نگشتی دیوِ جسم آن را اَکول
اَسْلَمَ الشَّیطانْ نَفَرمودی رَسول
دیوْ زان لوتی که مُرده حَیْ شود
تا نَیاشامَد مسلمان کِی شود؟
دیوْ بر دنیاست عاشق کور و کَر
عشق را عشقی دِگَر بُرَّد مگر
از نَهانخانه یْ یَقینْ چون میچَشَد
اندکاندک رَخْتِ عشق آن جا کَشَد
یا حَریصَ الْبَطنِ عَرّجْ هکَذا
اِنَّمَا الْمِنْهاجُ تَبْدیلُ الْغِذا
یا مَریضَ الْقَلْبِ عَرّجْ لِلْعِلاج
جُمْلَةُ التَّدبیرِ تَبْدیلُ الْمِزاج
اَیُّهَا الْمَحْبوسُ فی رَهْنِ الطَّعام
سَوْفَ تَنْجو اِنْ تَحَمَّلْتَ الْفِطام
اِنَّ فِیالْجوعِ طعاما وافِرُ
اِفْتَقِدْها وَارْتَج یا نافِرُ
اِغْتَذِ بِالنّورِ کُنْ مِثْلَ الْبَصَر
وافِقِ الْاَمْلاکَ یا خَیْرَ الْبَشَر
چون مَلَکْ تَسبیحِ حَق را کُن غِذا
تا رَهی هَمچون مَلایِک از اَذا
جِبْرئیل اَرْ سویِ جیفه کَم تَنَد
او به قوَّت کی زِ کَرکَس کَم زَنَد؟
حَبَّذا خوانی نَهاده در جهان
لیکْ از چَشمِ خَسیسان بَسْ نَهان
گَر جهان باغی پُر از نِعْمَت شود
قِسْمِ موش و مار هم خاکی بُوَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۷۱ - در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین
وارَهی زین روزیِ ریزهیْ کَثیف
دَرفُتی در لوت و در قُوتِ شَریف
گَر هزاران رَطْلْ لوتَش میخوری
میرَوی پاک و سَبُکْ هَمچون پَری
که نه حَبْسِ باد و قولِنْجَت کُند
چارْمیخِ مَعْده آهَنْجَت کُند
گَر خوری کَم گُرسَنه مانی چو زاغ
وَرْ خوری پُر گیرد آروغَت دِماغ
کَم خوری خویِ بَد و خُشکیّ و دِق
پُر خوری شُد تُخْمه را تَنْ مُسْتَحِق
از طَعامُ الله و قوتِ خوشْگُوار
بر چُنان دریا چو کَشتی شو سَوار
باش در روزه شَکیبا و مُصِر
دَم به دَم قوتِ خدا را مُنْتَظِر
کان خدایِ خوبْکارِ بُردبار
هَدیهها را میدَهَد در اِنْتِظار
اِنْتِظارِ نان ندارد مَردِ سیر
که سَبُک آید وَظیفه یا که دیر
بینَوا هر دَمْ هَمی گوید که کو؟
در مَجاعَت مُنْتَظِر در جُست و جو
چون نباشی مُنْتَظِر نایَد به تو
آن نَواله یْ دولتِ هفتادْ تو
ای پِدَر اَلْاِنتِظارْ اَلْاِنْتِظار
از برایِ خوانِ بالا مَردْوار
هر گُرسنه عاقِبَت قوتی بِیافت
آفتابِ دولتی بر وِیْ بِتافت
ضَیْفِ با هِمَّت چو ز آشی کَم خورَد
صاحِبِ خوانْ آش بهتر آوَرَد
جُز که صاحِبْ خوانِ دَرویشی لَئیم
ظَنّ بَد کَم بر به رَزْاقِ کَریم
سَر بَرآوَر هَمچو کوهی ای سَنَد
تا نَخُستین نورِ خور بر تو زَنَد
کان سَرِ کوهِ بلندِ مُسْتَقِر
هست خورشیدِ سَحَر را مُنْتَظِر
دَرفُتی در لوت و در قُوتِ شَریف
گَر هزاران رَطْلْ لوتَش میخوری
میرَوی پاک و سَبُکْ هَمچون پَری
که نه حَبْسِ باد و قولِنْجَت کُند
چارْمیخِ مَعْده آهَنْجَت کُند
گَر خوری کَم گُرسَنه مانی چو زاغ
وَرْ خوری پُر گیرد آروغَت دِماغ
کَم خوری خویِ بَد و خُشکیّ و دِق
پُر خوری شُد تُخْمه را تَنْ مُسْتَحِق
از طَعامُ الله و قوتِ خوشْگُوار
بر چُنان دریا چو کَشتی شو سَوار
باش در روزه شَکیبا و مُصِر
دَم به دَم قوتِ خدا را مُنْتَظِر
کان خدایِ خوبْکارِ بُردبار
هَدیهها را میدَهَد در اِنْتِظار
اِنْتِظارِ نان ندارد مَردِ سیر
که سَبُک آید وَظیفه یا که دیر
بینَوا هر دَمْ هَمی گوید که کو؟
در مَجاعَت مُنْتَظِر در جُست و جو
چون نباشی مُنْتَظِر نایَد به تو
آن نَواله یْ دولتِ هفتادْ تو
ای پِدَر اَلْاِنتِظارْ اَلْاِنْتِظار
از برایِ خوانِ بالا مَردْوار
هر گُرسنه عاقِبَت قوتی بِیافت
آفتابِ دولتی بر وِیْ بِتافت
ضَیْفِ با هِمَّت چو ز آشی کَم خورَد
صاحِبِ خوانْ آش بهتر آوَرَد
جُز که صاحِبْ خوانِ دَرویشی لَئیم
ظَنّ بَد کَم بر به رَزْاقِ کَریم
سَر بَرآوَر هَمچو کوهی ای سَنَد
تا نَخُستین نورِ خور بر تو زَنَد
کان سَرِ کوهِ بلندِ مُسْتَقِر
هست خورشیدِ سَحَر را مُنْتَظِر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوع
نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۱۰۲ - در پاس تندرستی از راه اعتدال
دگر باره بگفتش کای خردمند
طبیبانه در آموزم یکی پند
جوابش داد کای باریک بینش
جهان جان و جان آفرینش
طبیبی در یکی نکته نهفته است
خدا آن نکته را با خلق گفته است
بیا شام و بخور خوردی که خواهی
کم و بسیار نه کارد تباهی
ز بسیار و ز کم بگذر که خام است
نگهدار اعتدال اینت تمام است
دو زیرک خواندهام کاندر دیاری
رسیدند از قضا بر چشمه ساری
یکی کم خورد کاین جان میگزاید
یکی پر خورد کاین جان میفزاید
چو بر حد عدالت ره نبردند
ز محرومی و سیری هر دو مردند
طبیبانه در آموزم یکی پند
جوابش داد کای باریک بینش
جهان جان و جان آفرینش
طبیبی در یکی نکته نهفته است
خدا آن نکته را با خلق گفته است
بیا شام و بخور خوردی که خواهی
کم و بسیار نه کارد تباهی
ز بسیار و ز کم بگذر که خام است
نگهدار اعتدال اینت تمام است
دو زیرک خواندهام کاندر دیاری
رسیدند از قضا بر چشمه ساری
یکی کم خورد کاین جان میگزاید
یکی پر خورد کاین جان میفزاید
چو بر حد عدالت ره نبردند
ز محرومی و سیری هر دو مردند
سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
نظر در اسباب وجود عالم
نهادهست باری شفا در عسل
نه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج
ولی درد مردن ندارد علاج
رمق ماندهای را که جان از بدن
برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
یکی گرز پولاد بر مغز خورد
کسی گفت صندل بمالش به درد
ز پیش خطر تا توانی گریز
ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکل
بدن تازه روی است و پاکیزه شکل
خراب آنگه این خانه گردد تمام
که با هم نسازند طبع و طعام
طبایعتر و خشک و گرم است و سرد
مرکب از این چار طبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دست
ترازوی عدل طبیعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذرد
تف معده جان در خروش آورد
وگر دیگ معده نجوشد طعام
تن نازنین را شود کار خام
در اینان نبندد دل، اهل شناخت
که پیوسته با هم نخواهند ساخت
توانایی تن مدان از خورش
که لطف حقت میدهد پرورش
به حقش که گردیده بر تیغ و کارد
نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
چو رویی به طاعت نهی بر زمین
خدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور
گدا را نباید که باشد غرور
نه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج
ولی درد مردن ندارد علاج
رمق ماندهای را که جان از بدن
برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
یکی گرز پولاد بر مغز خورد
کسی گفت صندل بمالش به درد
ز پیش خطر تا توانی گریز
ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکل
بدن تازه روی است و پاکیزه شکل
خراب آنگه این خانه گردد تمام
که با هم نسازند طبع و طعام
طبایعتر و خشک و گرم است و سرد
مرکب از این چار طبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دست
ترازوی عدل طبیعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذرد
تف معده جان در خروش آورد
وگر دیگ معده نجوشد طعام
تن نازنین را شود کار خام
در اینان نبندد دل، اهل شناخت
که پیوسته با هم نخواهند ساخت
توانایی تن مدان از خورش
که لطف حقت میدهد پرورش
به حقش که گردیده بر تیغ و کارد
نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
چو رویی به طاعت نهی بر زمین
خدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور
گدا را نباید که باشد غرور
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۹۴ - قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست
قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست
خوبی و فرخندگی جمله در این فال هست
حال نکو بگذرد، بخت مددها کند
طالع خود دیدهام، شاهد این حال هست
داد منجم نوید، گفت که با اخترت
ذلت پارینه رفت ، عزت امسال هست
داد مریض مرا مژدهٔ صحت طبیب
گرچه هنوز اندکی مضطرب احوال هست
طایر اقبال من شهپر دولت دماند
رخصت پرواز نیست ورنه پر وبال هست
بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد
مژده که این گریه را خنده ز دنبال هست
وحشی و اقصای دیر کز طرف میکده
دردسر قال نیست ، سر خوشی حال هست
خوبی و فرخندگی جمله در این فال هست
حال نکو بگذرد، بخت مددها کند
طالع خود دیدهام، شاهد این حال هست
داد منجم نوید، گفت که با اخترت
ذلت پارینه رفت ، عزت امسال هست
داد مریض مرا مژدهٔ صحت طبیب
گرچه هنوز اندکی مضطرب احوال هست
طایر اقبال من شهپر دولت دماند
رخصت پرواز نیست ورنه پر وبال هست
بخت ز دنبال چشم اشک مرا پاک کرد
مژده که این گریه را خنده ز دنبال هست
وحشی و اقصای دیر کز طرف میکده
دردسر قال نیست ، سر خوشی حال هست
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۶۱ - در مدح سلطان مسعود غزنوی
خواهم که بدانم من جانا که چه خوداری
تا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری
گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر
صد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری
بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخر
بدخوتر ازین خواهی گشتن سرآن داری؟
بدخو نشدستی تو، گر زانکه نکردیمان
با خوی بد از اول چندانت خریداری
خدمت نکنی ما را، وز ما طلبی خدمت
یاری نکنی ما را، وز ما طلبی یاری
نازی تو کنی برما، وز ما نکشی نازی
خواری تو کنی برما، وز ما نبری خواری
رو رو که بیکباره چونین نتوان بودن
لنگی نتوان بردن، ای دوست به رهواری
یا دوستی صادق، یا دشمنی ظاهر
یا یکسره پیوستن، یا یکسره بیزاری
من دشمنیت جانا، بر دوستی انگارم
تو دوستیم جانا بر دشمنی انگاری
نیکوست به چشم من در پیری و برنایی
خوبست به طبع من در خوابی و بیداری
جنگی که تو آغازی، صلحی که تو پیوندی
شوری که تو انگیزی، عذری که تو پیش آری
عیشیست مرا با تو، چونانکه نیندیشی
حالیست مرا با تو، چونانکه نپنداری
عیشم بود با تو، در غیبت و در حضرت
حالیم بود با تو در مستی و هشیاری
من عمر تو در شادی با عمر شه عالم
پیوسته به هم خواهم چون روز و شب تاری
هر کو به شبی صدره، عمرش نه همیخواهد
بیشک به بر ایزد باشدش گرفتاری
یارب ! بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری، عزی به جهانخواری
چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی
چون ریگ روان جیشی در پری و بسیاری
چون قوت این سلطان وین دولت و این همت
وین مخبر کرداری وین منظر دیداری
بیش از همه شاهانست در ماضی و مستقبل
بیش از همه شیرانست در شیری و درشاری
لابد بودش عمری، افزون ز همه شاهان
از اول و از آخر، از نافع و از ضاری
شاهی که نشد معروف، الا به جوانمردی
الا به نکونامی، الا به نکوکاری
هشتاد و دو شیر نر کشتهست به تنهایی
هفتاد و دو من گرزی کردهست ز جباری
دادهست بدو ایزد خلق همه عالم را
و ایزد نکند هرگز برخلق ستمکاری
تا میر به بلخ آمد با آلت و با عدت
بیمار شده ملکت برخاست ز بیماری
بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او
آشفته شده طبعش، هم مائی و هم ناری
اکنون که طبیب آمد نزدیک به بالینش
بهتر شودش درد و کمتر شودش زاری
بیمار کجا گردد از قوت او ساقط
دانی که به یک ساعت کارش نشود کاری
یک هفته زمان باید، لا بلکه دو سه هفته
تا دور توان کردن، زو سختی و دشواری
بر وی نتوان کردن تعجیل به به کردن
تعجیل به طب اندر باشد ز سبکساری
آهستگیی باید آنجا و مدارایی
صد گونه عمل کردن، صدگونه هشیواری
ای میر جهان، ایزد بسپرد به تو کیهان
کیهان به ستمکاران دانم که بنسپاری
این ملکت مشرق را وین ملکت مغرب را
آری تو سزاواری، آری تو سزاواری
شغل همه برسنجی، داد همه بستانی
کار همه دریابی، حق همه بگزاری
از لشکر و جز لشکر، از رعیت و جز رعیت
مختار تویی بالله، بالله که تو مختاری
بانگ صلوات خلق از دور پدید آید
کز دور پدید آید از پیل تو عماری
نیک و بد این عالم پیش و پس کار او
زودا که تو دریابی، زودا که تو بنگاری
خشتی که ز دیواری بردند به بیدادی
شاخی که ز گلزاری کندند به غداری
این را عوضش خشتی از مشک و ززر سازی
وان را بدلش شاخی از در و گهر کاری
دولت به رکوع آید، آنجا که تو بنشینی
نصرت به سجود آید، آنجا که تو بگذاری
در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت
در عاجل و در آجل یار تو بود باری
چیزیکه تو پنداری در غربت و در حضرت
کاری که تواندیشی از کژی و همواری
نیکوتر از آن باشد بالله که تو اندیشی
آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری
تا باغ پدید آرد برگ گل مینایی
تا ابر فرو بارد ثاد و نم آذاری
بر خوردن تو باشد: از دولت و از نعمت
از مجلس شاهانه، وز لعبت فرخاری
از جام می روشن وز زیر و بم مطرب
از دیبه قرقوبی وز نافهٔ تاتاری
تا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری
گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر
صد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری
بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخر
بدخوتر ازین خواهی گشتن سرآن داری؟
بدخو نشدستی تو، گر زانکه نکردیمان
با خوی بد از اول چندانت خریداری
خدمت نکنی ما را، وز ما طلبی خدمت
یاری نکنی ما را، وز ما طلبی یاری
نازی تو کنی برما، وز ما نکشی نازی
خواری تو کنی برما، وز ما نبری خواری
رو رو که بیکباره چونین نتوان بودن
لنگی نتوان بردن، ای دوست به رهواری
یا دوستی صادق، یا دشمنی ظاهر
یا یکسره پیوستن، یا یکسره بیزاری
من دشمنیت جانا، بر دوستی انگارم
تو دوستیم جانا بر دشمنی انگاری
نیکوست به چشم من در پیری و برنایی
خوبست به طبع من در خوابی و بیداری
جنگی که تو آغازی، صلحی که تو پیوندی
شوری که تو انگیزی، عذری که تو پیش آری
عیشیست مرا با تو، چونانکه نیندیشی
حالیست مرا با تو، چونانکه نپنداری
عیشم بود با تو، در غیبت و در حضرت
حالیم بود با تو در مستی و هشیاری
من عمر تو در شادی با عمر شه عالم
پیوسته به هم خواهم چون روز و شب تاری
هر کو به شبی صدره، عمرش نه همیخواهد
بیشک به بر ایزد باشدش گرفتاری
یارب ! بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری، عزی به جهانخواری
چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی
چون ریگ روان جیشی در پری و بسیاری
چون قوت این سلطان وین دولت و این همت
وین مخبر کرداری وین منظر دیداری
بیش از همه شاهانست در ماضی و مستقبل
بیش از همه شیرانست در شیری و درشاری
لابد بودش عمری، افزون ز همه شاهان
از اول و از آخر، از نافع و از ضاری
شاهی که نشد معروف، الا به جوانمردی
الا به نکونامی، الا به نکوکاری
هشتاد و دو شیر نر کشتهست به تنهایی
هفتاد و دو من گرزی کردهست ز جباری
دادهست بدو ایزد خلق همه عالم را
و ایزد نکند هرگز برخلق ستمکاری
تا میر به بلخ آمد با آلت و با عدت
بیمار شده ملکت برخاست ز بیماری
بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او
آشفته شده طبعش، هم مائی و هم ناری
اکنون که طبیب آمد نزدیک به بالینش
بهتر شودش درد و کمتر شودش زاری
بیمار کجا گردد از قوت او ساقط
دانی که به یک ساعت کارش نشود کاری
یک هفته زمان باید، لا بلکه دو سه هفته
تا دور توان کردن، زو سختی و دشواری
بر وی نتوان کردن تعجیل به به کردن
تعجیل به طب اندر باشد ز سبکساری
آهستگیی باید آنجا و مدارایی
صد گونه عمل کردن، صدگونه هشیواری
ای میر جهان، ایزد بسپرد به تو کیهان
کیهان به ستمکاران دانم که بنسپاری
این ملکت مشرق را وین ملکت مغرب را
آری تو سزاواری، آری تو سزاواری
شغل همه برسنجی، داد همه بستانی
کار همه دریابی، حق همه بگزاری
از لشکر و جز لشکر، از رعیت و جز رعیت
مختار تویی بالله، بالله که تو مختاری
بانگ صلوات خلق از دور پدید آید
کز دور پدید آید از پیل تو عماری
نیک و بد این عالم پیش و پس کار او
زودا که تو دریابی، زودا که تو بنگاری
خشتی که ز دیواری بردند به بیدادی
شاخی که ز گلزاری کندند به غداری
این را عوضش خشتی از مشک و ززر سازی
وان را بدلش شاخی از در و گهر کاری
دولت به رکوع آید، آنجا که تو بنشینی
نصرت به سجود آید، آنجا که تو بگذاری
در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت
در عاجل و در آجل یار تو بود باری
چیزیکه تو پنداری در غربت و در حضرت
کاری که تواندیشی از کژی و همواری
نیکوتر از آن باشد بالله که تو اندیشی
آسانتر از آن باشد حقا که تو پنداری
تا باغ پدید آرد برگ گل مینایی
تا ابر فرو بارد ثاد و نم آذاری
بر خوردن تو باشد: از دولت و از نعمت
از مجلس شاهانه، وز لعبت فرخاری
از جام می روشن وز زیر و بم مطرب
از دیبه قرقوبی وز نافهٔ تاتاری
خاقانی : رباعیات
شماره ۷۲ - تب داشتهام دو هفته ای ماه دو هفت
اوحدی مراغهای : جام جم
در منع شراب و بنک و مستی
باده کم خور، خرد به باد مده
خویش را یاد او به یاد مده
هوش یار تو به، که بیهوشی
هوشیاری تو، باده کم نوشی
می بتونت کشد سر از بستان
بنگ رویت کند به گورستان
باده در خیک و بنگ در انبان
گر نه دیوانهای مشو جنبان
خیک و انبان به خوک و سگ بگذار
خوک گندیده و سگ مردار
می سرخت نمد به دوش کند
بنگ سبزت گلیم پوش کند
دل سیاهی دهند و رخ زردی
بهل این سبز و سرخ، اگر مردی
بنگت آن اشتها دهد به دروغ
که چو ماء العسل بلیسی دوغ
می چنانت کند به نادانی
که بز ماده را پری خوانی
هر سقط کز جهان برو خندند
این دو دلاله شان فرو بندند
بنگ در بر کشد به زنجیرت
گر نباشد مویز و انجیرت
خوردن آب گرم وسبزهٔ خشک
خون بسوزاندت چو نافهٔ مشک
بهل آن آب را، که تر گردی
مخور این سبزه را، که خر گردی
آب گندیده، خاک پوسیده
در تو چون نفس و روح دو سیده
ترکشان کن، که دشمنان بدند
زانکه این هر دو دشمن خردند
بت پرستی ز میپرستی به
مردن غافلان ز مستی به
جود نیکست وجود مستان بد
هوشیاری ز مست مستان بد
مست نادم شود به هشیاری
تو ز مستان طمع چه میداری؟
گر چه در هر دو وضع و رفعی نیست
هم شراب ای پسر، که نفعی نیست
خویش را یاد او به یاد مده
هوش یار تو به، که بیهوشی
هوشیاری تو، باده کم نوشی
می بتونت کشد سر از بستان
بنگ رویت کند به گورستان
باده در خیک و بنگ در انبان
گر نه دیوانهای مشو جنبان
خیک و انبان به خوک و سگ بگذار
خوک گندیده و سگ مردار
می سرخت نمد به دوش کند
بنگ سبزت گلیم پوش کند
دل سیاهی دهند و رخ زردی
بهل این سبز و سرخ، اگر مردی
بنگت آن اشتها دهد به دروغ
که چو ماء العسل بلیسی دوغ
می چنانت کند به نادانی
که بز ماده را پری خوانی
هر سقط کز جهان برو خندند
این دو دلاله شان فرو بندند
بنگ در بر کشد به زنجیرت
گر نباشد مویز و انجیرت
خوردن آب گرم وسبزهٔ خشک
خون بسوزاندت چو نافهٔ مشک
بهل آن آب را، که تر گردی
مخور این سبزه را، که خر گردی
آب گندیده، خاک پوسیده
در تو چون نفس و روح دو سیده
ترکشان کن، که دشمنان بدند
زانکه این هر دو دشمن خردند
بت پرستی ز میپرستی به
مردن غافلان ز مستی به
جود نیکست وجود مستان بد
هوشیاری ز مست مستان بد
مست نادم شود به هشیاری
تو ز مستان طمع چه میداری؟
گر چه در هر دو وضع و رفعی نیست
هم شراب ای پسر، که نفعی نیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۷۳ - صد شکر که گلشن صفا گشت تنت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۷۴ - از درد تو نیست چشم خالی ز نمی
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۸۱ - از الفت درد اگرچه کلفت داری
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۳ - خود غم دندان به که توانم گفتن؟
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۹۹ - ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیست
انوری : مقطعات
شماره ۲۰۲ - ایمنی را و تندرستی را
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۸۱ - ای مرد سماع معده را خالی دار
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۷۷ - از کم خوردن زیرک و هشیار شوی