عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۶ - ای سخت گرفته جادوی را
ای سَخت گرفته جادُوی را
شیری بِنِموده آهُوی را
از سِحْرِ تو اَحْوَل است دیده
در دیده نَهادهیی دُوی را
بِنْمودهیی از تَرَنجْ آلو
کِی یافت تُرَنجْ آلُوی را
سِحْرِ تو نِمود بَرّه را گُرگ
بِنْموده زِ گندمیْ جوی را
مَنْشورِ بقا نموده سِحْرَت
طومارِ خیالِ مُنْطَوی را
پُر بادِ هدایت است ریشَش
از سِحْرِ تو، جاهلِ غَوی را
سوفَسطاییم کرد سِحْرَت
ای تُرک نِموده هِندُوی را
چون پَشّهِ نِموده وقتِ پیکار
پیلانِ تَهَمْتَنِ قوی را
تا جنگ کنند و راست آرَنْد
تَقدیر و قَضایِ مُستَوی را
سوفَسطایی مَشو، خَمُش کُن
بُگْشایْ زَبانِ مَعنوی را
شیری بِنِموده آهُوی را
از سِحْرِ تو اَحْوَل است دیده
در دیده نَهادهیی دُوی را
بِنْمودهیی از تَرَنجْ آلو
کِی یافت تُرَنجْ آلُوی را
سِحْرِ تو نِمود بَرّه را گُرگ
بِنْموده زِ گندمیْ جوی را
مَنْشورِ بقا نموده سِحْرَت
طومارِ خیالِ مُنْطَوی را
پُر بادِ هدایت است ریشَش
از سِحْرِ تو، جاهلِ غَوی را
سوفَسطاییم کرد سِحْرَت
ای تُرک نِموده هِندُوی را
چون پَشّهِ نِموده وقتِ پیکار
پیلانِ تَهَمْتَنِ قوی را
تا جنگ کنند و راست آرَنْد
تَقدیر و قَضایِ مُستَوی را
سوفَسطایی مَشو، خَمُش کُن
بُگْشایْ زَبانِ مَعنوی را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران
چون کهِ موسیٰ بازگشت و او بِمانْد
اَهْلِ رای و مَشورت را پیش خوانْد
گفته با هم ساحِران داریم ما
هر یکی در سِحْر فَرد و پیشوا
آن چُنان دیدند کَزْ اَطْرافِ مصر
جمع آرَدْشان شَهْ و صَرّافِ مصر
او بَسی مَردم فرستاد آن زمان
هر نَواحی بَهرِ جَمعِ جادُوان
هر طَرَف که ساحِری بُد نامْدار
کرد پَرّان سویِ او دَهْ پیکِ کار
دو جوان بودند ساحِر مُشْتَهِر
سِحْرِ ایشان در دلِ مَهْ مُسْتَمِر
شیر دوشیده زِ مَهْ فاش آشکار
در سَفَرها رفته بر خُمّی سَوار
شَکلِ کَرباسی نِموده ماهْتاب
آن بِپِیموده فروشیده شِتاب
سیم بُرده مُشتری آگَهْ شُده
دست از حَسرت به رُخها بَر زَده
صدهزاران هم چُنین در جادُوی
بوده مُنشیّ و نبوده چون رَوی
چون بِدیشان آمد آن پیغامِ شاه
کَزْ شما شاه است اکنون چارهخواه
از پِیِ آن که دو درویش آمدند
بر شَهْ و بر قَصرِ او موکِب زدند
نیست با ایشان به غیرِ یک عَصا
که هَمیگردد به اَمرَش اَژدَها
شاه و لشکر جُمله بیچاره شُدند
زین دو کَس جُمله به اَفْغان آمدند
چارهای میباید اَنْدَر ساحِری
تا بُوَد که زین دو ساحِر جانْ بَری
آن دو ساحِر را چو این پیغام داد
تَرس و مِهْری در دلِ هر دو فُتاد
عِرقِ جِنْسیَّت چو جُنْبیدن گرفت
سَر به زانو بَر نَهادند از شِگِفت
چون دبیرستانِ صوفی زانو است
حَلِّ مُشکل را دو زانو جادو است
اَهْلِ رای و مَشورت را پیش خوانْد
گفته با هم ساحِران داریم ما
هر یکی در سِحْر فَرد و پیشوا
آن چُنان دیدند کَزْ اَطْرافِ مصر
جمع آرَدْشان شَهْ و صَرّافِ مصر
او بَسی مَردم فرستاد آن زمان
هر نَواحی بَهرِ جَمعِ جادُوان
هر طَرَف که ساحِری بُد نامْدار
کرد پَرّان سویِ او دَهْ پیکِ کار
دو جوان بودند ساحِر مُشْتَهِر
سِحْرِ ایشان در دلِ مَهْ مُسْتَمِر
شیر دوشیده زِ مَهْ فاش آشکار
در سَفَرها رفته بر خُمّی سَوار
شَکلِ کَرباسی نِموده ماهْتاب
آن بِپِیموده فروشیده شِتاب
سیم بُرده مُشتری آگَهْ شُده
دست از حَسرت به رُخها بَر زَده
صدهزاران هم چُنین در جادُوی
بوده مُنشیّ و نبوده چون رَوی
چون بِدیشان آمد آن پیغامِ شاه
کَزْ شما شاه است اکنون چارهخواه
از پِیِ آن که دو درویش آمدند
بر شَهْ و بر قَصرِ او موکِب زدند
نیست با ایشان به غیرِ یک عَصا
که هَمیگردد به اَمرَش اَژدَها
شاه و لشکر جُمله بیچاره شُدند
زین دو کَس جُمله به اَفْغان آمدند
چارهای میباید اَنْدَر ساحِری
تا بُوَد که زین دو ساحِر جانْ بَری
آن دو ساحِر را چو این پیغام داد
تَرس و مِهْری در دلِ هر دو فُتاد
عِرقِ جِنْسیَّت چو جُنْبیدن گرفت
سَر به زانو بَر نَهادند از شِگِفت
چون دبیرستانِ صوفی زانو است
حَلِّ مُشکل را دو زانو جادو است
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۷ - سحر کردی مگر تو خواجه بشیر