عبارات مورد جستجو در ۱۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده
خواجه در کار آمد و تَجْهیز ساخت
مُرغِ عَزمَش سوی دِهْ اِشْتاب تاخت
اَهل و فرزندان سَفَر را ساختند
رَخْت را بر گاوِ عَزْم انداختند
شادمانان و شِتابان سویِ دِه
که بَری خوردیم از دِهْ مُژده دِهْ
مَقصدِ ما را چَراگاهِ خَوش است
یارِ ما آنجا کَریم و دِلْکَش است
با هزاران آرزومان خوانْده است
بَهرِ ما غَرْسِ کَرَم بِنشانده است
ما ذخیرهیْ دَه زمستانِ دراز
از بَرِ او سویِ شهر آریم باز
بلکه باغْ ایثارِ راهِ ما کُنَد
در میانِ جانِ خودْمان جا کُند
عَجِّلُوا اَصحابَنا کَی تَرْبَحوا
عقل میگفت از درون لا تَفْرَحوا
مِنْ رِباحِ اللّهِ کُونوا رابِحین
اِنَّ رَبّی لا یُحِبُّ الفَرِحین
اِفْرَحوا هَوْنًا بِما آتاکُمُ
کُلُّ آتٍ مُشْغِلٍ اَلْهاکُمُ
شاد از وِیْ شو، مَشو از غیرِ وِیْ
او بهار است و دِگرها ماهِ دِی
هر چه غیرِ اوست، اِسْتِدراجِ توست
گَرچه تَخت و مُلْکَت است و تاجِ توست
شاد از غَم شو، که غَمْ دامِ لِقاست
اَنْدَرین رَهْ سویِ پَستی اِرْتِقاست
غَمْ یکی گنجیست و رنجِ تو چو کان
لیک کِی دَرگیرد این در کودکان؟
کودکانْ چون نامِ بازی بِشنَوند
جمله با خَرگور همتَک میدَوند
ای خَرانِ کور این سو دامهاست
در کَمینْ این سویْ خونْآشامهاست
تیرها پَرّان، کَمان پنهان زِ غَیْب
بر جوانی میرَسَد صد تیرِ شَیْب
گام در صَحرایِ دل باید نَهاد
زان که در صَحرایِ گِل نَبْوَد گُشاد
ایمِن آباد است دل ای دوستان
چَشمها و گُلْسِتان در گُلْسِتان
عُجْ اِلَی الْقَلبِ وَسِرْیا سارِیَه
فیهِ اَشْجارٌ وَ عَینٌ جارِیَه
دِهْ مَرو دِهْ مَرد را اَحمق کُند
عقل را بینور و بیرونَق کُند
قولِ پیغامبر شِنو ای مُجْتَبی
گورِ عَقل آمَد وَطَن در روستا
هر کِه در رُسْتا بُوَد روزیّ و شام
تا به ماهی عقلِ او نَبْوَد تمام
تا به ماهی اَحْمَقی با او بُوَد
از حَشیشِ دِهْ جُز اینها چِه دْرَوَد؟
وان کِه ماهی باشد اَنْدَر روستا
روزگاری باشدش جَهل و عَمی
دِهْ چه باشد؟ شیخ واصِل ناشُده
دست در تَقْلید و حُجَّت دَرزَده
پیشِ شهرِ عَقلِ کُلّی این حَواس
چون خَرانِ چَشمبَسته در خَراس
این رَها کُن، صورتِ افسانه گیر
هِلْ تو دُردانه، تو گندمدانه گیر
گَر به دُر رَهْ نیست، هین بُر میسِتان
گَر بِدان رَهْ نیستَت، این سو بِران
ظاهِرَش گیر، اَرْچه ظاهر کَژْ پَرَد
عاقِبَت ظاهر سویِ باطِن بَرَد
اَوّلِ هر آدمی خود صورت است
بَعد ازان جان، کو جَمالِ سیرت است
اَوّلِ هر میوه، جُز صورت کی است؟
بَعد ازان لَذّت که مَعنیِّ وِیْ است
اَوّلاً خَرگاه سازَند و خَرَند
تُرک را زان پس به مِهْمان آورند
صورتَت خَرگاه دان، مَعنیْت تُرک
مَعنیاَت مَلّاح دان، صورت چو فُلْک
بَهرِ حَق این را رَها کُن یک نَفَس
تا خَرِ خواجه بِجُنبانَد جَرَس
مُرغِ عَزمَش سوی دِهْ اِشْتاب تاخت
اَهل و فرزندان سَفَر را ساختند
رَخْت را بر گاوِ عَزْم انداختند
شادمانان و شِتابان سویِ دِه
که بَری خوردیم از دِهْ مُژده دِهْ
مَقصدِ ما را چَراگاهِ خَوش است
یارِ ما آنجا کَریم و دِلْکَش است
با هزاران آرزومان خوانْده است
بَهرِ ما غَرْسِ کَرَم بِنشانده است
ما ذخیرهیْ دَه زمستانِ دراز
از بَرِ او سویِ شهر آریم باز
بلکه باغْ ایثارِ راهِ ما کُنَد
در میانِ جانِ خودْمان جا کُند
عَجِّلُوا اَصحابَنا کَی تَرْبَحوا
عقل میگفت از درون لا تَفْرَحوا
مِنْ رِباحِ اللّهِ کُونوا رابِحین
اِنَّ رَبّی لا یُحِبُّ الفَرِحین
اِفْرَحوا هَوْنًا بِما آتاکُمُ
کُلُّ آتٍ مُشْغِلٍ اَلْهاکُمُ
شاد از وِیْ شو، مَشو از غیرِ وِیْ
او بهار است و دِگرها ماهِ دِی
هر چه غیرِ اوست، اِسْتِدراجِ توست
گَرچه تَخت و مُلْکَت است و تاجِ توست
شاد از غَم شو، که غَمْ دامِ لِقاست
اَنْدَرین رَهْ سویِ پَستی اِرْتِقاست
غَمْ یکی گنجیست و رنجِ تو چو کان
لیک کِی دَرگیرد این در کودکان؟
کودکانْ چون نامِ بازی بِشنَوند
جمله با خَرگور همتَک میدَوند
ای خَرانِ کور این سو دامهاست
در کَمینْ این سویْ خونْآشامهاست
تیرها پَرّان، کَمان پنهان زِ غَیْب
بر جوانی میرَسَد صد تیرِ شَیْب
گام در صَحرایِ دل باید نَهاد
زان که در صَحرایِ گِل نَبْوَد گُشاد
ایمِن آباد است دل ای دوستان
چَشمها و گُلْسِتان در گُلْسِتان
عُجْ اِلَی الْقَلبِ وَسِرْیا سارِیَه
فیهِ اَشْجارٌ وَ عَینٌ جارِیَه
دِهْ مَرو دِهْ مَرد را اَحمق کُند
عقل را بینور و بیرونَق کُند
قولِ پیغامبر شِنو ای مُجْتَبی
گورِ عَقل آمَد وَطَن در روستا
هر کِه در رُسْتا بُوَد روزیّ و شام
تا به ماهی عقلِ او نَبْوَد تمام
تا به ماهی اَحْمَقی با او بُوَد
از حَشیشِ دِهْ جُز اینها چِه دْرَوَد؟
وان کِه ماهی باشد اَنْدَر روستا
روزگاری باشدش جَهل و عَمی
دِهْ چه باشد؟ شیخ واصِل ناشُده
دست در تَقْلید و حُجَّت دَرزَده
پیشِ شهرِ عَقلِ کُلّی این حَواس
چون خَرانِ چَشمبَسته در خَراس
این رَها کُن، صورتِ افسانه گیر
هِلْ تو دُردانه، تو گندمدانه گیر
گَر به دُر رَهْ نیست، هین بُر میسِتان
گَر بِدان رَهْ نیستَت، این سو بِران
ظاهِرَش گیر، اَرْچه ظاهر کَژْ پَرَد
عاقِبَت ظاهر سویِ باطِن بَرَد
اَوّلِ هر آدمی خود صورت است
بَعد ازان جان، کو جَمالِ سیرت است
اَوّلِ هر میوه، جُز صورت کی است؟
بَعد ازان لَذّت که مَعنیِّ وِیْ است
اَوّلاً خَرگاه سازَند و خَرَند
تُرک را زان پس به مِهْمان آورند
صورتَت خَرگاه دان، مَعنیْت تُرک
مَعنیاَت مَلّاح دان، صورت چو فُلْک
بَهرِ حَق این را رَها کُن یک نَفَس
تا خَرِ خواجه بِجُنبانَد جَرَس
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
آرزوی مادر
جهاندیده کشاورزی به دشتی
به عمری داشتی زرعی و کشتی
به وقت غله، خرمن توده کردی
دل از تیمار کار آسوده کردی
ستمها می کشید از باد و از خاک
که تا از کاه می شد گندمش پاک
جفا از آب و گل می دید بسیار
که تا یک روز می انباشت انبار
سخن ها داشت با هر خاک و بادی
به هنگام شیاری و حصاری
سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
که از سرما به خود لرزید دهقان
پدید آورد خاشاکی و خاری
شکست از تاک پیری شاخساری
نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن
فروزینه زد، آتش کرد روشن
چو آتش دود کرد و شعله سر داد
به ناگه طائری آواز در داد:
که ای برداشته سود از یکی شصت!
درین خرمن مرا هم حاصلی هست
نشاید کآتش اینجا برفروزی
مبادا خانمانی را بسوزی
بسوزد گر کسی این آشیان را
چنان دانم که می سوزد جهان را
اگر برقی به ما زین آذر افتد
حساب ما برون زین دفتر افتد
بسی جستم به شوق از حلقه و بند
که خواهم داشت روزی مرغکی چند
هنوز آن ساعت فرخنده دور است
هنوز این لانه بی بانگ سرور است
ترا زین شاخ آنکو داد باری
مرا آموخت شوق انتظاری
به هر گامی که پویی کامجوئیست
نهفته، هر دلی را آرزوئیست
توانی بخش، جان ناتوان را
که بیم ناتوانیهاست جان را
به عمری داشتی زرعی و کشتی
به وقت غله، خرمن توده کردی
دل از تیمار کار آسوده کردی
ستمها می کشید از باد و از خاک
که تا از کاه می شد گندمش پاک
جفا از آب و گل می دید بسیار
که تا یک روز می انباشت انبار
سخن ها داشت با هر خاک و بادی
به هنگام شیاری و حصاری
سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
که از سرما به خود لرزید دهقان
پدید آورد خاشاکی و خاری
شکست از تاک پیری شاخساری
نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن
فروزینه زد، آتش کرد روشن
چو آتش دود کرد و شعله سر داد
به ناگه طائری آواز در داد:
که ای برداشته سود از یکی شصت!
درین خرمن مرا هم حاصلی هست
نشاید کآتش اینجا برفروزی
مبادا خانمانی را بسوزی
بسوزد گر کسی این آشیان را
چنان دانم که می سوزد جهان را
اگر برقی به ما زین آذر افتد
حساب ما برون زین دفتر افتد
بسی جستم به شوق از حلقه و بند
که خواهم داشت روزی مرغکی چند
هنوز آن ساعت فرخنده دور است
هنوز این لانه بی بانگ سرور است
ترا زین شاخ آنکو داد باری
مرا آموخت شوق انتظاری
به هر گامی که پویی کامجوئیست
نهفته، هر دلی را آرزوئیست
توانی بخش، جان ناتوان را
که بیم ناتوانیهاست جان را
انوری : مقطعات
شماره ۱۸۸ - دعاگو اسبکی دارد که هر روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۶ - تا من بزیم پیشه و کارم اینست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۶۸ - در زلف ناامیدی روی امید باشد
در زلف ناامیدی روی امید باشد
صبح امید یعقوب چشم سفید باشد
بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت
عاشق ز ترک لذت چون ناامید باشد
در روستای مشرب هرروز روز عیدست
در شهربند مذهب سالی دو عید باشد
برخانه وجودم از دل زده است گردون
قفلی که آه وفریادآن را کلید باشد
عاشق نمی توان گفت دیوانه مشربان را
هرکس به خون نغلطید اینجا شهید باشد
از جوی شیرشستیم دست امیدواری
تا چندقاصد مااین پی سفیدباشد
دوران ناامیدی سرحلقه امیدست
صائب ز ناامیدی چون ناامید باشد
صبح امید یعقوب چشم سفید باشد
بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت
عاشق ز ترک لذت چون ناامید باشد
در روستای مشرب هرروز روز عیدست
در شهربند مذهب سالی دو عید باشد
برخانه وجودم از دل زده است گردون
قفلی که آه وفریادآن را کلید باشد
عاشق نمی توان گفت دیوانه مشربان را
هرکس به خون نغلطید اینجا شهید باشد
از جوی شیرشستیم دست امیدواری
تا چندقاصد مااین پی سفیدباشد
دوران ناامیدی سرحلقه امیدست
صائب ز ناامیدی چون ناامید باشد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - جام می در کف ز کوی او جدایی می کنم
جام می در کف ز کوی او جدایی می کنم
بر سر خود خاک با دست حنایی می کنم
گر به سامان جهان، وصلش به من سودا کنند
آنچه دارم می دهم، دیگر گدایی می کنم
ارغوان گل می کند در باغ ما از زعفران
چهره لعلی از شراب کهربایی می کنم
چشم بر آداب رسمی تا به کی دارد کسی
شکوه از همشهریان روستایی می کنم
عشق طاعت برنمی تابد، سلیم از بیم خلق
گر نمازی می کنم گاهی، ریایی می کنم
بر سر خود خاک با دست حنایی می کنم
گر به سامان جهان، وصلش به من سودا کنند
آنچه دارم می دهم، دیگر گدایی می کنم
ارغوان گل می کند در باغ ما از زعفران
چهره لعلی از شراب کهربایی می کنم
چشم بر آداب رسمی تا به کی دارد کسی
شکوه از همشهریان روستایی می کنم
عشق طاعت برنمی تابد، سلیم از بیم خلق
گر نمازی می کنم گاهی، ریایی می کنم
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۵۳ - دهقان پسر کارگری کهنه لباس
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۶ - حکایت بر سبیل تمثیل
مرد دهقان ریخت تخمی بر زمین
آب رویش هشت در صبح و پسین
چند روزی چون چنینکرد وگذشت
کشت او روئید وناگه سبز گشت
سبز گشت و خوشه کرد ودانه کرد
شد زیاد وخرمن از هر سو فتاد
خرمنش کوبیده گشت و پاک شد
دانه ها چون دور از خاشاک شد
کرد دهقان پر از او انبارها
اینکه گفتم دیده هر کس بارها
بی سبب نبودکه می گردد چنین
اندر این سری بود پنهان ببین
بر زمینی آب اگر افضل بود
مشکل صاحب زمین پس حل بود
بر زمینی آب اگر باشد سوار
هرچه خواهی زوبروید دربهار
قیمت وقدر زمین از آب شد
مر زمین را آب فتح باب شد
هر زمین را که نبودهیچ آب
نیستش قدر وبها باشدخراب
آمده در هر سری سری قرین
برزگر هم آب جوید با زمین
آب رویش هشت در صبح و پسین
چند روزی چون چنینکرد وگذشت
کشت او روئید وناگه سبز گشت
سبز گشت و خوشه کرد ودانه کرد
شد زیاد وخرمن از هر سو فتاد
خرمنش کوبیده گشت و پاک شد
دانه ها چون دور از خاشاک شد
کرد دهقان پر از او انبارها
اینکه گفتم دیده هر کس بارها
بی سبب نبودکه می گردد چنین
اندر این سری بود پنهان ببین
بر زمینی آب اگر افضل بود
مشکل صاحب زمین پس حل بود
بر زمینی آب اگر باشد سوار
هرچه خواهی زوبروید دربهار
قیمت وقدر زمین از آب شد
مر زمین را آب فتح باب شد
هر زمین را که نبودهیچ آب
نیستش قدر وبها باشدخراب
آمده در هر سری سری قرین
برزگر هم آب جوید با زمین
امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۶۳ - سه تا چینّه کا داشتْمه خجیروُ خارکْ
امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۲۱۸ - گلْ ونهْ مره، بو کنهْته پَنّونه
مهدی اخوان ثالث : زمستان
قصه ای از شب
شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبهای مهجور
فغانهای سگی ولگرد میاید به گوش از دور
به کرداری که گویی میشود نزدیک
درون کومهای کز سقف پیرش میتراود گاه و بیگه قطرههایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهرهٔ او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار، میگوید به خود در سکوت پر درد
گذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟
کنار دخمهٔ غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه میگویند و میخندند
دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیک
نمیگرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب میگرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته، چشمش تار
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبهای مهجور
فغانهای سگی ولگرد میاید به گوش از دور
به کرداری که گویی میشود نزدیک
درون کومهای کز سقف پیرش میتراود گاه و بیگه قطرههایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهرهٔ او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار، میگوید به خود در سکوت پر درد
گذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟
کنار دخمهٔ غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه میگویند و میخندند
دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیک
نمیگرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب میگرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته، چشمش تار
عبدالقهّار عاصی : رباعیات
رباعی ۲۴ - یک قریه و یک ستاره بالایِ سرش