عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳۴ - قضا آمد شنو طبل نفیرش
قَضا آمد شِنو طَبْلِ نَفیرش
نَفیرش تَلْخ تَر یا زَخمِ تیرش؟
چو دایهیْ این جهانْ پِسْتان سِیَه کرد
گِلوگیر آمَدَت چون شَهْد شیرش
خُنُک طِفْلی که دَندانِ خِرَد یافت
رَهَد زین دایه و شیر و زَحیرَش
بِشارتهایِ غَیبی شُد غذایَش
زِ شیرش وارَهانید از بَشیرَش
چو هر دَم میرَسَد تَلقینِ عشقش
چه غَم دارد زِ مُنکَر یا نَکیرَش؟
چو آن خورشید بر وِیْ سایه انداخت
زِ دوزخ ایمِن است و زَمْهَریرَش
به اِقْبالِ جوانْ واگشت جانی
که راهِ دین نَزَد این چَرخِ پیرَش
بِدان دارُالْاَمان و اصلِ خود رفت
رَهید از دامگاه و دار و گیرَش
رَهید از بَندِ شِحْنهیْ حِرص و آزی
که کرده بود بیچاره و حَقیرَش
رو ای جان کَزْ رِباطِ کُهنه جَستی
زِ غُصّهیْ آجُر و حُجره و حَصیرَش
نِثارَش آید از رِضوانِ جَنَّت
کِنارش گیرد آن بَدْرِ مُنیرَش
تماشا یافت آن چَشمِ عَفیفَش
سَعادت یافت آن نَفْسِ فَقیرَش
خُجَسته باد باغِسْتانِ خُلْدَش
مُبارک باد آن نِعْمَ الْمَصیرَش
نَفیرش تَلْخ تَر یا زَخمِ تیرش؟
چو دایهیْ این جهانْ پِسْتان سِیَه کرد
گِلوگیر آمَدَت چون شَهْد شیرش
خُنُک طِفْلی که دَندانِ خِرَد یافت
رَهَد زین دایه و شیر و زَحیرَش
بِشارتهایِ غَیبی شُد غذایَش
زِ شیرش وارَهانید از بَشیرَش
چو هر دَم میرَسَد تَلقینِ عشقش
چه غَم دارد زِ مُنکَر یا نَکیرَش؟
چو آن خورشید بر وِیْ سایه انداخت
زِ دوزخ ایمِن است و زَمْهَریرَش
به اِقْبالِ جوانْ واگشت جانی
که راهِ دین نَزَد این چَرخِ پیرَش
بِدان دارُالْاَمان و اصلِ خود رفت
رَهید از دامگاه و دار و گیرَش
رَهید از بَندِ شِحْنهیْ حِرص و آزی
که کرده بود بیچاره و حَقیرَش
رو ای جان کَزْ رِباطِ کُهنه جَستی
زِ غُصّهیْ آجُر و حُجره و حَصیرَش
نِثارَش آید از رِضوانِ جَنَّت
کِنارش گیرد آن بَدْرِ مُنیرَش
تماشا یافت آن چَشمِ عَفیفَش
سَعادت یافت آن نَفْسِ فَقیرَش
خُجَسته باد باغِسْتانِ خُلْدَش
مُبارک باد آن نِعْمَ الْمَصیرَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱۸ - علم عشق برآمد برهاند ز زحیرم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۴ - ماییم درین گوشه، پنهان شده از مستی
ماییم دَرین گوشه، پنهان شده از مَستی
ای دوست حَریفان بینْ یک جان شُده از مَستی
از جان و جهانْ رَسته، چون پِسته دَهان بَسته
دَمها زده آهسته، زان راز که گُفته سْتی
ماییم دَرین خَلْوَت، غَرقه شُده در رَحمَت
دستی صَنَما دستی میزَن، که ازین دستی
عاشق شُده برپَستی، بر فقر و فُرودستی
ای جُمله بُلندیها، خاکِ دَرِ این پَستی
جُز خویش نمیدیدی، در خویش بِپیچیدی
شیخا چه تُرُنْجیدی؟ بیخویش شو و رَستی
بَربَند دَرِ خانه، مَنْمایْ به بیگانه
آن چهره که بُگْشادی، وان زُلفْ که بَربَستی
امروز مَکُن جانا، آن شیوه که دی کردی
ما را غَلَطی دادی، از خانه بُرون جَستی
صورت چه که بِرْبودی، در سِرْبَرِ ما بودی
بَرخاستی از دیده، در دِلْکَده بِنْشَستی
شُد صافیِ بیدُردی، عقلی که تواَش بُردی
شُد دارویِ هر خسته، آن را که تواَش خَستی
ای دل بَرِ آن ماهی، زین گفت چه میخواهی؟
در قَعْر رو ای ماهی، گَر دشمنِ این شَستی
ای دوست حَریفان بینْ یک جان شُده از مَستی
از جان و جهانْ رَسته، چون پِسته دَهان بَسته
دَمها زده آهسته، زان راز که گُفته سْتی
ماییم دَرین خَلْوَت، غَرقه شُده در رَحمَت
دستی صَنَما دستی میزَن، که ازین دستی
عاشق شُده برپَستی، بر فقر و فُرودستی
ای جُمله بُلندیها، خاکِ دَرِ این پَستی
جُز خویش نمیدیدی، در خویش بِپیچیدی
شیخا چه تُرُنْجیدی؟ بیخویش شو و رَستی
بَربَند دَرِ خانه، مَنْمایْ به بیگانه
آن چهره که بُگْشادی، وان زُلفْ که بَربَستی
امروز مَکُن جانا، آن شیوه که دی کردی
ما را غَلَطی دادی، از خانه بُرون جَستی
صورت چه که بِرْبودی، در سِرْبَرِ ما بودی
بَرخاستی از دیده، در دِلْکَده بِنْشَستی
شُد صافیِ بیدُردی، عقلی که تواَش بُردی
شُد دارویِ هر خسته، آن را که تواَش خَستی
ای دل بَرِ آن ماهی، زین گفت چه میخواهی؟
در قَعْر رو ای ماهی، گَر دشمنِ این شَستی
فضولی : ساقی نامه
بخش ۱۴ - نشأه جام هفتم
بیا ساقی آن شهد شیرین مذاق
که ما را باو هست صد اشتیاق
بده بیش ازین تلخ کامم مدار
بدین تلخ کامی چو جامم مدار
بیا ساقی آن منشاء هر کمال
که کامل ازو می شود اهل حال
بمن ده که دفع ملالی کنم
درین جهل کسب کمالی کنم
بیا ساقی آن لعل یاقوت رنگ
که سنگست بر شیشه نام و ننگ
بمن ده که بخشد صفای تمام
دلم را ز اندیشه ننگ و نام
ببین مستیم مست تر کن مرا
نهفتم قدح بی خبر کن مرا
که در نشاه هفتمین بی حجاب
کنم شمه ای شرح حال خراب
که ما را باو هست صد اشتیاق
بده بیش ازین تلخ کامم مدار
بدین تلخ کامی چو جامم مدار
بیا ساقی آن منشاء هر کمال
که کامل ازو می شود اهل حال
بمن ده که دفع ملالی کنم
درین جهل کسب کمالی کنم
بیا ساقی آن لعل یاقوت رنگ
که سنگست بر شیشه نام و ننگ
بمن ده که بخشد صفای تمام
دلم را ز اندیشه ننگ و نام
ببین مستیم مست تر کن مرا
نهفتم قدح بی خبر کن مرا
که در نشاه هفتمین بی حجاب
کنم شمه ای شرح حال خراب