عبارات مورد جستجو در ۷۲ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۷۸ - دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
غم خوردن بیهوده نمی دارد سود
پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنی ها همه بود
خیام : رباعیات
رباعی ۱۳۶ - از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
خیام : رباعیات
رباعی ۱۶۰ - ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۴۳ - به بابل هم‌ان روز شد دردمند
به بابل هم‌ان روز شد دردمند
بدانست کامد به تنگی گزند
دبیر جهاندیده را پیش خواند
هرانچش به دل بود با او براند
به مادر یکی نامه فرمود و گفت
که آگاهی مرگ نتوان نهفت
ز گیتی مرا بهره این بد که بود
زمان چون نکاهد نشاید فزود
تو از مرگ من هیچ غمگین مشو
که اندر جهان این سخن نیست نو
هرانکس که زاید ببایدش مرد
اگر شهریارست گر مرد خرد
بگویم کنون با بزرگان روم
که چون بازگردند زین مرز و بوم
نجویند جز رای و فرمان تو
کسی برنگردد ز پیمان تو
هرانکس که بودند ز ایرانیان
کزیشان بدی رومیان را زیان
سپردم به هر مهتری کشوری
که گردد بر آن پادشاهی سری
همانا نیازش نیاید به روم
برآساید آن کشور و مرز و بوم
مرا مرده در خاک مصر آگنید
ز گفتار من هیچ مپراگنید
به سالی ز دینار من صدهزار
ببخشید بر مردم خیش‌کار
گر آید یکی روشنک را پسر
بود بی‌گمان زنده نام پدر
نباید که باشد جزو شاه روم
که او تازه گرداند آن مرز و بوم
وگر دختر آید به هنگام بوس
به پیوند با تخمهٔ فیلقوس
تو فرزند خوانش نه داماد من
بدو تازه کن در جهان یاد من
دگر دختر کید را بی‌گزند
فرستید نزد پدر ارجمند
ابا یاره و برده و نیک‌خواه
عمار بسیچید بااو به راه
همان افسر و گوهر و سیم و زر
که آورده بود او ز پیش پدر
به رفتن چنو گشت همداستان
فرستید با او به هندوستان
من ایدر همه کار کردم به برگ
به بیچارگی دل نهادم به مرگ
نخست آنک تابوت زرین کنند
کفن بر تنم عنبر آگین کنند
ز زربفت چینی سزاوار من
کسی کو بپیچد ز تیمار من
در و بند تابوت ما را به قیر
بگیرند و کافور و مشک و عبیر
نخست آگنند اندرو انگبین
زبر انگبین زیر دیبای چین
ازان پس تن من نهند اندران
سرآمد سخن چون برآمد روان
تو پند من ای مادر پرخرد
نگه‌دار تا روز من بگذرد
ز چیزی که آوردم از هند و چین
ز توران و ایران و مکران زمین
بدار و ببخش آنچ افزون بود
وز اندازهٔ خویش بیرون بود
به تو حاجت آنستم ای مهربان
که بیدار باشی و روشن‌روان
نداری تن خویش را رنجه بس
که اندر جهان نیست جاوید کس
روانم روان ترا بی‌گمان
ببیند چو تنگ اندر آید زمان
شکیبایی از مهر نامی‌تر است
سبکسر بود هرک او کهتر است
ترا مهر بد بر تنم سال و ماه
کنون جان پاکم ز یزدان بخواه
بدین خواستن باش فریادرس
که فریادرس باشدم دست‌رس
نگر تا که بینی به گرد جهان
که او نیست از مرگ خسته‌روان
چو نامه به مهر اندر آورد و بند
بفرمود تا بر ستور نوند
ز بابل به روم آورند آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶۹ - چه توقف است زین پس همه کاروان روان شد
چه تَوقُّف است زین پَس همه کاروانْ رَوان شُد
نِگَرَد شُتر به اُشْتُر که بیا که ساربان شُد
زِ چپ و زِ راست بِنْگَر به قَطارهایِ بی‌مَر
پیِ روز هَمچو سایه به طَریقِ آسْمان شُد
نه زِ لامَکان رَسیدی همه چیز از آن کَشیدی؟
دلِ تو چرا نَدانَد به خوشی به لامَکان شُد؟
همه روز لَعْب کردی غَمِ خانه خود نَخوردی
سویِ خانه باید اکنون دُژَم و کَشانْ کَشان شُد
تو بِخَند خنده اولی که رَوان شوی به مولی
کَرَمَش رَوا ندارد به کَریمْ بَدگُمان شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۷ - اگر آتش است یارت تو برو درو همی‌سوز
اگر آتش است یارَت تو بُرو دَرو هَمی‌سوز
به شبِ فِراقْ سوزانْ تو چو شمع باش تا روز
تو مُخالَفَت هَمی‌کَش تو موافَقَت هَمی‌کُن
چو لباسِ تو دَرانَند تو لباسِ وَصلْ می‌دوز
به موافَقَت بِیابَد تَن و جانْ سَماعِ جانی
زِ رَباب و دَفّ و سُرنا و ز مُطربان دَرآموز
به میانِ بیست مُطرب چو یکی زَنَد مُخالِف
همه گُم کننده رَهْ را چو سِتیزه شُد قَلاووز
تو مگو همه بِجَنگند و زِ صُلْح من چه آید؟
تو یکی نه‌‌یی هزاری تو چراغِ خود بَراَفْروز
که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر
که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزارْ قامَتِ کوز
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۴۰ - وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش‌قدم‌تر باشی
گفت پیغامبر علی را کِی علی
شیرِ حَقّی، پَهْلَوانِ پُردلی
لیکْ بر شیری مَکُن هم اِعْتِماد
اَنْدر آ در سایهٔ نَخْلِ امید
اَنْدر آ در سایهٔ آن عاقِلی
کِشْ نَدانَد بُرد از رَهْ ناقِلی
ظِلِّ او اَنْدر زمین چون کوهِ قاف
روحِ او سیمُرغِ بَسْ عالی‌طَواف
گَر بگویم تا قیامَت نَعْتِ او
هیچ آن را مَقطَع و غایَتْ مَجو
در بَشَر روپوش کرده‌ست آفتاب
فَهْم کُن، وَاللّهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
یا علی از جُملهٔ طاعاتِ راه
بَر گُزین تو سایهٔ خاصِ اِله
هر کسی در طاعَتی بُگْریختند
خویشتن را مَخْلَصی اَنْگیختند
تو بُرو در سایهٔ عاقل گُریز
تا رَهی زان دشمنِ پنهان‌سِتیز
از همه طاعاتْ اینَت بهتر است
سَبْق یابی بر هر آن سابِق که هست
چون گرفتَت پیر، هین تَسلیم شو
هَمچو موسی زیرِ حُکْمِ خِضْر رو
صَبر کُن بر کارِ خِضْری بی‌نِفاق
تا نگوید خِضْر رو، هذا فِراقْ
گَرچه کَشتی بِشْکَند، تو دَمْ مَزَن
گَرچه طِفْلی را کُشَد، تو مو مَکَن
دستِ او را حَق چو دستِ خویش خوانْد
تا یَدُ اللّهْ فَوْقِ اَیْدیهِمْ بِرانْد
دستِ حَق میرانَدَش، زنده‌ش کُند
زنده چِه بْوَد؟ جانِ پاینده‌ش کُند
هرکِه تنها نادرا این رَهْ بُرید
هم به عَوْنِ هِمَّت پیران رَسید
دستِ پیر از غایِبانْ کوتاه نیست
دستِ او جُز قَبْضۀ اللّه نیست
غایبان را چون چُنین خِلْعَت دَهَند
حاضران از غایبانْ لا شک بِهْ‌اَند
غایبان را چون نَواله می‌دَهَند
پیشِ مِهْمان تا چه نِعْمَت‌ها نَهَند؟
کو کسی کو پیشِ شَهْ بَندَد کَمَر
تا کسی کو هست بیرون سویِ دَر؟
چون گُزیدی پیر، نازکْ‌دل مَباش
سُست و ریزیده چو آب و گِل مَباش
وَرْ به هر زَخمی تو پُر کینه شَوی
پَس کُجا بی‌صَیقلْ آیینه شَوی؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره
اَنْدَر آخِر حَمْزه چون در صَف شُدی
بی‌زِرِه سَرمَست در غَزْو آمدی
سینه باز و تَنْ برهنه پیشْ پیش
دَر فَکَندی در صَفِ شمشیرْ خویش
خَلْق پُرسیدند کِی عَمِّ رَسول
ای هِزَبرِ صَفْ‌شِکَن شاهِ فُحول
نه تو لا تُلْقوا بِاَیْدیکُمْ اِلیٰ
تَهْلُکَه خواندی زِ پیغامِ خدا؟
پس چرا تو خویش را در تَهْلُکَه
می دَر اَنْدازی چُنین در مَعْرکَه؟
چون جوان بودیّ و زَفْت و سخت‌زِهْ
تو نمی‌رفتی سویِ صَفْ بی‌زِرِه
چون شُدی پیر و ضعیف و مُنْحَنی
پَرده‌هایِ لا اُبالی می‌زَنی؟
لا اُبالی‌وار با تیغ و سِنان
می‌نِمایی دار و گیر و اِمْتِحان؟
تیغْ حُرمَت می‌نَدارد پیر را
کِی بُوَد تمییزْ تیغ و تیر را؟
زین نَسَق غم خوارگانِ بی‌خَبَر
پَند می‌دادند او را از غِیَر
مولوی : دفتر ششم
بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله
چون بِپیوستی بدان ای زینهار
چند نالی در نَدامَت زارْ زار
نامْ میری و وَزیریّ و شَهی
در نَهانَش مرگ و دَرد و جانْ‌دهی
بَنده باش و بر زمین رو چون سَمَند
چون جنازه نه که بر گَردن بَرَند
جُمله را حَمّال خود خواهد کَفور
چون سَوارِ مُرده آرَنْدَش به گور
بر جنازه هر کِه را بینی به خواب
فارِسِ مَنْصِب شود عالی رِکاب
زان که آن تابوت بر خَلْق است بار
بار بر خَلْقان فَکَندند این کِبار
بارِ خود بر کَس مَنِه بر خویش نِهْ
سَروَری را کَم طَلَب دَرویش بِهْ
مَرکَبِ اَعْناقِ مَردم را مَپا
تا نَیایَد نِقْرِسَت اَنْدَر دو پا
مَرکَبی را کآخِرَش تو دَه دِهی
که به شهری مانی و ویران‌دِهی
دَه دِهَش اکنون که چون شَهرت نِمود
تا نَبایَد رَخْت در ویران گُشود
دَه دِهَش اکنون که صد بُسْتانْت هست
تا نگردی عاجِزِ و ویران‌پَرَست
گفت پیغامبر که جَنَّت از اِله
گَر هَمی‌خواهی زِ کَسْ چیزی مَخواه
چون نخواهی من کَفیلَم مَر تو را
جَنَّتُ الْمَاْوی و دیدارِ خدا
آن صَحابی زین کَفالَت شُد عَیار
تا یکی روزی که گشته بُد سَوار
تازیانه از کَفَش اُفتاد راست
خود فُرو آمد زِ کَسْ آن را نَخواست
آن کِه از دادَش نیاید هیچْ بَد
دانَد و بی‌خواهشی خود می‌دَهَد
وَرْ به اَمْرِ حَق بِخواهی آن رَواست
آن چُنان خواهشْ طَریقِ اَنْبیاست
بَد نَمانَد چون اِشارت کرد دوست
کُفرْایمان شُد چو کُفْر از بَهْرِ اوست
هر بَدی که اَمْرِ او پیش آوَرَد
آن زِ نیکوهایِ عالَم بُگْذَرد
زان صَدَف گَر خسته گردد نیز پوست
دَه مَدِه که صد هزاران دُر دَروست
این سُخَن پایان ندارد بازگَرد
سویِ شاه و هم‌مِزاجِ بازْگَرد
باز رو در کانْ چو زَرِّ دَهْ‌دَهی
تا رَهَد دَسْتانِ تو از دَه‌دِهی
صورتی را چون به دلْ رَهْ می‌دَهند
از نَدامَت آخِرَش دَه می‌دَهَند
دُزد را کان قَطعْ تلْخی می‌زِهَد
ذوقِ دُزدی را چو زن دَه می‌دَهَد
دَه بِدادن دیدی از دَستِ حَزین
دَه بِدادن زین بُریده دست بین
هم چُنان قَلّاب و خونیّ و لَوَند
وَقتِ تلْخی عَیْش را دَه می‌دَهَند
توبه می آرَند هم پَروانه وار
باز نِسیان می کَشَدْشان سویِ کار
هَمچو پروانه زِ دورآن نار را
نورْ دید و بَست آن سو بار را
چون بِیامَد سوخت پَرَّش را گُریخت
باز چون طِفلان فُتاد و مِلح ریخت
بارِ دگَر برگُمان و طَمْعِ سود
خویش زَد برآتشِ آن شمعْ زود
بارِ دیگرسوخت هم واپَس بِجَست
باز کَردَش حِرصِ دل ناسیّ و مَست
آن زمان کَزْسوختن وا می‌جَهَد
هَمچو هِند و شمع را دَه می‌دَهَد
کِی رُخَت تابانْ چو ماهِ شب فُروز
وِی به صُحبَت کاذب و مَغرور سوز
باز از یادَش رَوَد توبه وْ اَنین
کَاْوْهَنَ الرَّحْمنُ کَیْدَ الْکاذِبین
نظامی گنجوی : خردنامه
بخش ۴۱ - نالیدن اسکندروس در مرگ پدر و رها کردن پادشاهی
مغنی بدان ساز غمگین نواز
درین سوزش غم مرا چاره ساز
مگر کز یک آواز رامش فروز
مرا زین شب محنت آری به روز
پس از مرگ اسکندر اسکندروس
به آشوب شاهی نزد نیز کوس
اگر چه ز شاهان پیروز بخت
جز او کس نیامد سزاوار تخت
بدین ملک ده روزه رائی نداشت
که چندان نو آیین نوائی نداشت
بنالید چون بلبل دردمند
که زیر افتد از شاخ سر و بلند
بزرگان لشگر نمودند جهند
که با آن ولیعهد بندند عهد
در گنج بر وی گشایند باز
بجای سکندر برندش نماز
ملک زاده را عزم شاهی نبود
که در وی جز ایزد پناهی نبود
ز شاهان و لشگرکشان عذر خواست
که بر جزمنی شغل دارید راست
که بر من حرامست می خواستن
بجای پدر مجلس آراستن
مرا با حساب جهان کار نیست
که این رشته را سر پدیدار نیست
گمانم نبد کان جهانگیر شاه
به روز جوانی کند عزم راه
فرو ماند ایوان اورنگ را
پذیرا شود دخمه تنگ را
من از خدمت خاکیان رسته‌ام
به ایزد پرستی میان بسته‌ام
بر این سرسری پول ناپایدار
چگونه توان کرد پای استوار
همانا که بیش از پدر نیستم
پدر چون فرو رفت من کیستم
نه خواهم شدن زو جهان گیرتر
نه زو نیز بارای و تدبیرتر
ز دنیا چه دید او بدان دلکشی
که من نیز بینم همان دل خوشی
چو دیدم کزین حلقه هفت جوش
بر آن تختور شد جهان تخته پوش
همه تخت و پیرایه را سوختم
به تخت کیان تخته بردوختم
نشستم به کنجی چو افتادگان
به آزادی جان آزادگان
هوسهای این نقره زر خرید
بسا کیسه کز نقره و زر درید
چو پیمانه پر گشت و پرتر کنی
به سر درکنی هر چه در سر کنی
همان به که پیش از برانگیختن
شوم دور ازین جای بگریختن
ندارم سر تاج و سودای تخت
که ترسم شبیخون درآید به بخت
درین غار چون عنکبوتان غار
ز مور و مگس چند گیرم شکار
یکی دیر خارا بدست آورم
در آن دیر تنها نشست آورم
به اشک خود از گوهر جان پاک
فرو شویم آلودگیهای خاک
بپیچم سر از هر چه پیچیدنی
بسیچم به کار بسیچیدنی
شوم مرغ و در کوه طاعت کنم
به تخم گیاهی قناعت کنم
به آسانی از رنجها نگذرم
که دشوار میرم چو آسان خورم
چو هنگام رفتن در آید فراز
کنم بر فرشته در دیو باز
مرا چون پدر در مغاک افکنید
کفی خاک را زیر خاک افکنید
چو از مرگ بسیار یادآوری
شکیبنده باشی در آن داوری
وگر ناری از تلخی مرگ یاد
به دشواری آن در توانی گشاد
سرانجام در دیر کوهی نشست
ز شغل جهان داشت یک‌باره دست
دل از شغل عالم به طاعت سپرد
برین زیست گفتن نشاید که مرد
تو نیز ای جوان از پس پیر خویش
مگردان ازین شیوه تدبیر خویش
که در عالم این چرخ نیرنگ ساز
نه آن کرد کان را توان گفت باز
بسا یوسفان را که در چاه بست
بسا گردنان را که گردن شکست
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید
ای ز خدا غافل و از خویشتن
در غم جان مانده و در رنج تن
این من و من گو که درین قالبست
هیچ مگو جنبش او تا لبست
چون خم گردون به جهان در مپیچ
آنچه نه آن تو به آن در مپیچ
زور جهان بیش ز بازوی تست
سنگ وی افزون ز ترازوی تست
قوت کوهی ز غباری مخواه
آتش دیگی ز شراری مخواه
هر کمری کان به رضا بسته شد
از کمر خدمت تن رسته شد
حرص رباخواره ز محرومیست
تاج رضا بر سر محکومیست
کیسه برانند درین رهگذر
هرکه تهی کیسه‌تر آسوده‌تر
محتشمی درد سری می‌پذیر
ورنه برو دامن افلاس گیر
کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید دو کس را به جنگ
گفت رخم گرچه زبانی فشست
ایمنم از ریش کشان هم خوشست
مصلت کار در آن دیده‌اند
کز تو خر و بار تو ببریده‌اند
تا تو چو عیسی به در دل رسی
بی خر و بی بار به منزل رسی
ممنی اندیشه‌گیری مکن
در تنکی کوش و ستبری مکن
موج هلاکست سبکتر شتاب
جان ببر و بار درافکن به آب
به که تهی مغز و خراب ایستی
تا چو کدو بر سر آب ایستی
قدر به بی‌خوردی و خوابی درست
گنج بزرگی به خرابی درست
مرده مردار نه‌ای چون زغن
زاغ شو و پای به خون در مزن
گر تن بیخون شده‌ای چون نگار
ایمنی از زحمت مردار خوار
خون جگری دان بشرابی شده
آتشی از شرم به آبی شده
تا قدری قوت خون بشکنی
ضربت آهن خوری ار آهنی
خو مبر از خوردن بیکبارگی
خرده نگهدار بکم خوارگی
شیر ز کم خوردن خود سرکشست
خیره خوری قاعده آتشست
روز بیک قرصه چو خرسند گشت
روشنی چشم خردمند گشت
شب که صبوحی نه به هنگام کرد
خون ز یادش سیه‌اندام کرد
عقل ز بسیار خوری کم شود
دل چو سپر غم سپر غم شود
عقل تو جانیست که جسمش توئی
جان تو گنجی که طلسمش توئی
کی دهد این گنج ترا روشنی
تا تو طلسم در او نشکنی
خاک به نامعتمدی گشت فاش
صحبت نامعتمدی گو مباش
گر همه عمرت به غم آرد به سر
از پی تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگی پدر این خنده چیست
بر سیهی چون تو بباید گریست
گفت چو هستم ز جهان ناامید
روی سیه بهتر و دندان سفید
نیست عجب خنده ز روی سیاه
کابر سیه برق ندارد نگاه
چون تو نداری سر این شهر بند
برق شو و بر همه عالم بخند
خنده طوطی لب شکر شکست
قهقهه پر دهن کبک بست
خنده چو بیوقت گشاید گره
گریه از آن خنده بیوقت به
سوختن و خنده زدن برق‌وار
کوتهی عمر دهد چون شرار
بیطرب این خنده چون شمع چیست
بسکه بر این خنده بباید گریست
تا نزنی خنده دندان نمای
لب به گه خنده به دندان بخای
گریه پر مصلحت دیده نیست
خنده بسیار پسندیده نیست
گر کهنی بینی و گر تازه‌ای
بایدش از نیک و بد اندازه‌ای
خیز و غمی میخور و خوش مینشین
گاه چنان باید و گاهی چنین
در دل خوش ناله دلسوز هست
با شبه شب گهر روز هست
هیچ کس آبی ز هوائی نخورد
کز پس آن آب قفائی نخورد
هر بنه‌ای را جرسی داده‌اند
هر شکری را مگسی داده‌اند
دایه دانای تو شد روزگار
نیک و بد خویش بدو واگذار
گر دهدت سرکه چو شیره مجوش
خیز تو خواهد تو چه دانی خموش
ثابت این راه مقیمی بود
همسفر خضر کلیمی بود
ناز بزرگانت بباید کشید
تا به بزرگی بتوانی رسید
یار مساعد به گه ناخوشی
دام‌کشی کرد نه دامن‌کشی
سعدی : باب اول در عدل و تدبیر و رای
گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده
به پیکار دشمن دلیران فرست
هزبران به آورد شیران فرست
به رای جهاندیدگان کار کن
که صید آزموده‌ست گرگ کهن
مترس از جوانان شمشیر زن
حذر کن ز پیران بسیار فن
جوانان پیل افگن شیر گیر
ندانند دستان روباه پیر
خردمند باشد جهاندیده مرد
که بسیار گرم آزموده‌ست و سرد
جوانان شایستهٔ بخت ور
ز گفتار پیران نپیچند سر
گرت مملکت باید آراسته
مده کار معظم به نوخاسته
سپه را مکن پیشرو جز کسی
که در جنگها بوده باشد بسی
به خردان مفرمای کار درشت
که سندان نشاید شکستن به مشت
رعیت نوازی و سر لشکری
نه کاری است بازیچه و سرسری
نخواهی که ضایع شود روزگار
به ناکاردیده مفرمای کار
نتابد سگ صید روی از پلنگ
ز روبه رمد شیر نادیده جنگ
چو پرورده باشد پسر در شکار
نترسد چو پیش آیدش کارزار
به کشتی و نخچیر و آماج و گوی
دلاور شود مرد پرخاشجوی
به گرمابه پرورده و خیش و ناز
برنجد چو بیند در جنگ باز
دو مردش نشانند بر پشت زین
بود کش زند کودکی بر زمین
یکی را که دیدی تو در جنگ پشت
بکش گر عدو در مصافش نکشت
مخنث به از مرد شمشیر زن
که روز وغا سر بتابد چو زن
چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش
چو بربست قربان پیکار و کیش
اگر چون زنان جست خواهی گریز
مرو آب مردان جنگی مریز
سواری که بنمود در جنگ پشت
نه خود را که نام آوران را بکشت
شجاعت نیاید مگر زان دو یار
که افتند در حلقهٔ کارزار
دو همجنس همسفرهٔ همزبان
بکوشند در قلب هیجا به جان
که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر
برادر به چنگال دشمن اسیر
چو بینی که یاران نباشند یار
هزیمت ز میدان غنیمت شمار
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت - کهن سالی آمد به نزد طبیب
کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفته‌ام
که گویی به گل در فرو رفته‌ام
برو، گفت دست از جهان برگسل
که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایام پیری به هش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزی کجا تازه گردد دلم
که سبزی بخواهد دمید از گلم؟
تفرج کنان در هوای و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم وغافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار
که کاری نکریدم و شد روزگار
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۱ - ای دل عبث مخور غم دنیا را
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانهٔ رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جَدْی و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را
پیوند او مجوی که گم کرده است
نوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خُرد که می‌بینی
از جای کنده صخرهٔ صمّا را
آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را
افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش به غیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را
پنهان هرگز می‌نتوان کردن
از چشم عقل قصهٔ پیدا را
دیدار تیره‌روزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را
ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراکه جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را
از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را
بشناس ای که راهنوردستی
پیش از روش، درازی و پهنا را
خودرای می‌نباش که خودرایی
راند از بهشت، آدم و حوا را
پاکی گزین که راستی و پاکی
بر چرخ برفراشت مسیحا را
آن کس ببرد سود که بی انده
آماج گشت فتنهٔ دریا را
اول به دیده روشنی آموز
زان پس بپوی این ره ظلما را
پروانه پیش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را
شیرینی آنکه خورد فزون از حد
مستوجب است تلخی صفرا را
ای باغبان، سپاه خزان آمد
بس دیر کشتی این گل رعنا را
بیمار مرد بس که طبیب او
بیگاه کار بست مداوا را
علم است میوه، شاخهٔ هستی را
فضل است پایه، مقصد والا را
نیکو نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهرهٔ زیبا را
عاقل به وعدهٔ برهٔ بریان
ندهد ز دست نُزل مُهَنّا را
ای نیک، با بدان منشین هرگز
خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را
گردی چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثریا را
صیاد را بگوی که پر مشکن
این صید تیره روز بی آوا را
ای آنکه راستی به من آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را
خون یتیم درکشی و خواهی
باغ بهشت و سایهٔ طوبی را
نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی
نیکو دهند مزد عمل ما را
انباز ساختیم و شریکی چند
پروردگار صانع یکتا را
برداشتیم مهرهٔ رنگین را
بگذاشتیم لؤلؤ لالا را
آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را
بت ساختیم در دل و خندیدیم
بر کیش بد، برهمن و بودا را
ای آنکه عزم جنگ یلان داری
اول بسنج قوت اعضا را
از خاک تیره لاله برون کردن
دشوار نیست ابر گهر زا را
ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلی و ید بیضا را
در دام روزگار ز یکدیگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را
در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را
هیزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شمیم عود مطرا را
بر بوریا و دلق، کس ای مسکین
نفروختست اطلس و خارا را
ظلم است در یکی قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را
خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لالهٔ حمرا را
پروین، به روز حادثه و سختی
در کار بند صبر و مدارا را
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۰۱ - خانهٔ طاعات عمارت مکن
خانهٔ طاعات عمارت مکن
کعبهٔ آفاق زیارت مکن
نامهٔ تلبیس نهفته مخوان
جامهٔ ناموس قضاوت مکن
قاعدهٔ کار زمانه بدان
هر چه کنی جز به بصارت مکن
سر به خرابات خرابی در آر
صومعه را هیچ عمارت مکن
چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست
در ره افلاس تجارت مکن
چون تو مخنث شدی اندر روش
قصهٔ معراج عبارت مکن
تا نشوی در دین قلاش‌وار
خرقهٔ قلاشان غارت مکن
عمر به شادی چو سنایی گذار
کار به سستی و حقارت مکن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۴۲۱ - الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی
کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی
نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی
همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی
منه بر خط گردون سر ز عمر خویشتن بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی
چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی
مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی
ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۵۷ - دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی‌دولتی
دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی‌دولتی
گر رخ نمودی ترک ما «بعداللتیا واللتی»
می‌زیبد او را سلطنت، زیرا که پیش درگهش
هر شب خروش عاشقان باشد چو کوس نوبتی
از سرکشی او چون علم در جنگ با ما روز و شب
ما در برش زاری‌کنان مانند کوس نوبتی
دادم به زلفش دوش دل، چشمش به ترکی گفت: هی!
او را چو کردی پیشکش، ما را نیاری خدمتی؟
من می‌توانم بوسها دزدیدن از لعلش ولی
چشمش چو غوغا می‌کند می‌ترسم از بی‌حرمتی
شکر به دامن می‌کشند از لعل او تردامنان
وانگه دل بیمار من می‌میرد از بی‌شربتی
ای اوحدی، چون طاقت جورش نیاوردی دگر
بر یار هر جایی منه خاطر، که صاحب غیرتی
شهر کسانست این، دگر بر نیکوان عاشق مشو
گردن به مسکینی بنه، مادام کندر غربتی
اوحدی مراغه‌ای : جام جم
دوم در کیفیت معاش جمهور و درآن چند بند سخنست اول در معاش اهل دنیا
نوبهارست و روز عیش امروز
بهل این اضطراب و طیش امروز
وقت یاریست، دوستان دستی
جای رحمست بر چنان مستی
گر چه جای غمست، غم نخوریم
دست بر هم زنیم و در گذریم
پیش دستان، که پیش ازین بودند
یکدم از درد سر نیسودند
بتو هشتند منزلی آباد
تا ازیشان کنی به نیکی یاد
زانچه هست ار بهش ندانی کرد
جهد کن تا بهش توانی خورد
سیرت آن گذشتگان بشنو
چون شنیدی بنه اساسی نو
خوش زمینیست، در عمارت کوش
حاصل رنج خود بپاش و بپوش
این عمارت به عدل شاید کرد
بیشتر رخ به عدل باید کرد
هر کسی را به قدر ملکی هست
که بدان ملک حکم دارد و دست
شاه در کشور و ملک در شهر
هر یکی دارد از حکومت بهر
گر نه از معدلت خطاب کنند
دان که آن ملک را خراب کنند
پادشاهی تو هم به مسکن خویش
بلکه در هستی خود و تن خویش
اندرین ملک پادشاهی خود
ثبت کن نام بیگناهی خود
بی‌حسابی مکن، بهانه مجوی
که حسابت کنند موی به موی
آنکه عدلش نمیرود در خواب
ملک او را مکن به ظلم خراب
که درین خانه بی‌وقار شوی
اندر آن خانه شرمسار شوی
این سخن راز اوحدی بر رس
که به جز اوحدی نداند کس
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۰۶ - در عشق چه به ز بردباری ای دل
در عشق چه به ز بردباری ای دل
گویم به تو یک سخن ز یاری ای دل
هر چند رسد ز یار، خواری ای دل
زنهار! به روی او نیاری ای دل
سعدی : قطعات
شماره ۱۲ - چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
که هر شبی را بی‌اختلاف روزی هست
چو دست دست تو باشد دراز چندان کن
که دست دست تو باشد اگر بگردد دست