عبارات مورد جستجو در ۲۲۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد
زاغ چون بِشْنود، آمد از حَسَد
با سُلَیمان گفت کو کَژْ گفت و بَد
از اَدَب نَبْوَد به پیشِ شَهْ مَقال
خاصه خود لافِ دروغین و مُحال
گَر مَر او را این نَظَر بودی مُدام
چون ندیدی زیرِ مُشتی خاکْ دام؟
چون گرفتار آمدی در دامْ او؟
چون قَفَص اَنْدَر شُدی ناکامْ او؟
پس سُلَیمان گفت ای هُدهُد رَواست
کَزْ تو در اَوَّل قَدَحْ این دُرد خاست؟
چون نِمایی مَستی؟ ای خورده تو دوغ
پیشِ من لافی زنی، آن گَهْ دروغ؟
با سُلَیمان گفت کو کَژْ گفت و بَد
از اَدَب نَبْوَد به پیشِ شَهْ مَقال
خاصه خود لافِ دروغین و مُحال
گَر مَر او را این نَظَر بودی مُدام
چون ندیدی زیرِ مُشتی خاکْ دام؟
چون گرفتار آمدی در دامْ او؟
چون قَفَص اَنْدَر شُدی ناکامْ او؟
پس سُلَیمان گفت ای هُدهُد رَواست
کَزْ تو در اَوَّل قَدَحْ این دُرد خاست؟
چون نِمایی مَستی؟ ای خورده تو دوغ
پیشِ من لافی زنی، آن گَهْ دروغ؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار
شیر و گُرگ و روبَهی بَهرِ شکار
رفته بودند از طَلَب در کوهْسار
تا به پُشتِ هَمدِگَر بر صَیْدها
سخت بَر بَندند بارِ قَیدها
هر سه با هم اَنْدر آن صَحرایِ ژَرْف
صَیْدها گیرند بسیار و شِگَرْف
گَرچه زیشان شیرِ نَر را نَنگ بود
لیک کرد اِکْرام و هَمراهی نِمود
این چُنین شَهْ را زِ لشِکَر زَحمَت است
لیک هَمره شُد، جَماعَت رَحمَت است
این چُنین مَهْ را زِ اَخْتَر نَنگهاست
او میانِ اَخْتَرانْ بَهرِ سَخاست
اَمرِ شاوِرْهُمْ پَیَمبَر را رَسید
گَرچه رایی نیست رایش را نَدید
در تَرازو، جو رَفیقِ زَرْ شُدهست
نه از آن که جو چو زَرْ جوهر شُدهست
روحْ قالَب را کُنون هَمره شُدهست
مُدّتی سگْ حارِسِ دَرگَهْ شُدهست
چون که رفتند این جَماعَت سویِ کوه
در رِکابِ شیرِ با فَرّ و شُکوه
گاوِ کوهیّ و بُز و خرگوشِ زَفْت
یافتند و کارِ ایشان پیش رَفت
هرکِه باشد در پِیِ شیرِ حِراب
کَم نیایَد روز و شب او را کَباب
چون زِ کُهْ در پیشه آوَرْدَندَشان
کُشته و مَجْروح و اَنْدر خونْ کَشان
گُرگ و روبَه را طَمَع بود اَنْدر آن
که رَوَد قِسْمَت به عدلِ خُسروان
عکسِ طَمْعِ هر دوشان بر شیر زد
شیر دانست آن طَمَعها را سَنَد
هرکِه باشد شیرِ اسرار و امیر
او بِدانَد هرچه اندیشد ضَمیر
هین نِگَه دار ای دلِ اندیشهخو
دلْ زِ اندیشهیْ بَدی در پیشِ او
دانَد و خَر را هَمیرانَد خَموش
در رُخَت خندد برایِ رویْپوش
شیر چون دانست آن وَسواسَشان
وا نگُفت و داشت آن دَمْ پاسَشان
لیک با خود گفت بِنْمایَم سِزا
مَر شما را ای خَسیسانِ گدا
مَر شما را بَسْ نیامَد رایِ من؟
ظَنَّتان این است در اِعْطایِ من؟
ای عُقول و رایَتان از رایِ من
از عَطاهایِ جهانْآرایِ من
نَقْش با نَقّاش چِه اسْگالَد دِگَر
چون سِگالِش اوش بَخشید و خَبَر
این چُنین ظَنِّ خَسیسانه به من
مَر شما را بود نَنگانِ زَمَن؟
ظانّینْ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْء را
گَر نَبُرَّم، سَر بُوَد عینِ خَطا
وا رَهانَم چَرخ را از نَنگَتان
تا بِمانَد در جهان این داستان
شیر با این فکر میزد خنده فاش
بر تَبَسُّمهایِ شیر، ایمِن مَباش
مالِ دنیا شُد تَبَسُّمهایِ حَق
کرد ما را مَست و مَغرور و خَلَق
فقر و رَنْجوری بِهْ اَسْتَت ای سَنَد
کان تَبَسُّم دامِ خود را بَر کَند
رفته بودند از طَلَب در کوهْسار
تا به پُشتِ هَمدِگَر بر صَیْدها
سخت بَر بَندند بارِ قَیدها
هر سه با هم اَنْدر آن صَحرایِ ژَرْف
صَیْدها گیرند بسیار و شِگَرْف
گَرچه زیشان شیرِ نَر را نَنگ بود
لیک کرد اِکْرام و هَمراهی نِمود
این چُنین شَهْ را زِ لشِکَر زَحمَت است
لیک هَمره شُد، جَماعَت رَحمَت است
این چُنین مَهْ را زِ اَخْتَر نَنگهاست
او میانِ اَخْتَرانْ بَهرِ سَخاست
اَمرِ شاوِرْهُمْ پَیَمبَر را رَسید
گَرچه رایی نیست رایش را نَدید
در تَرازو، جو رَفیقِ زَرْ شُدهست
نه از آن که جو چو زَرْ جوهر شُدهست
روحْ قالَب را کُنون هَمره شُدهست
مُدّتی سگْ حارِسِ دَرگَهْ شُدهست
چون که رفتند این جَماعَت سویِ کوه
در رِکابِ شیرِ با فَرّ و شُکوه
گاوِ کوهیّ و بُز و خرگوشِ زَفْت
یافتند و کارِ ایشان پیش رَفت
هرکِه باشد در پِیِ شیرِ حِراب
کَم نیایَد روز و شب او را کَباب
چون زِ کُهْ در پیشه آوَرْدَندَشان
کُشته و مَجْروح و اَنْدر خونْ کَشان
گُرگ و روبَه را طَمَع بود اَنْدر آن
که رَوَد قِسْمَت به عدلِ خُسروان
عکسِ طَمْعِ هر دوشان بر شیر زد
شیر دانست آن طَمَعها را سَنَد
هرکِه باشد شیرِ اسرار و امیر
او بِدانَد هرچه اندیشد ضَمیر
هین نِگَه دار ای دلِ اندیشهخو
دلْ زِ اندیشهیْ بَدی در پیشِ او
دانَد و خَر را هَمیرانَد خَموش
در رُخَت خندد برایِ رویْپوش
شیر چون دانست آن وَسواسَشان
وا نگُفت و داشت آن دَمْ پاسَشان
لیک با خود گفت بِنْمایَم سِزا
مَر شما را ای خَسیسانِ گدا
مَر شما را بَسْ نیامَد رایِ من؟
ظَنَّتان این است در اِعْطایِ من؟
ای عُقول و رایَتان از رایِ من
از عَطاهایِ جهانْآرایِ من
نَقْش با نَقّاش چِه اسْگالَد دِگَر
چون سِگالِش اوش بَخشید و خَبَر
این چُنین ظَنِّ خَسیسانه به من
مَر شما را بود نَنگانِ زَمَن؟
ظانّینْ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْء را
گَر نَبُرَّم، سَر بُوَد عینِ خَطا
وا رَهانَم چَرخ را از نَنگَتان
تا بِمانَد در جهان این داستان
شیر با این فکر میزد خنده فاش
بر تَبَسُّمهایِ شیر، ایمِن مَباش
مالِ دنیا شُد تَبَسُّمهایِ حَق
کرد ما را مَست و مَغرور و خَلَق
فقر و رَنْجوری بِهْ اَسْتَت ای سَنَد
کان تَبَسُّم دامِ خود را بَر کَند
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۴۳ - امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر ای گُرگ این را بَخشْ کُن
مَعْدِلَت را نو کُن ای گُرگِ کُهُن
نایبِ من باش در قِسْمَتگَری
تا پَدید آید که تو چه گوهری
گفت ای شَهْ گاوِ وحشی بَخشِ توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زَفْت و چُست
بُز مرا، که بُز میانهست و وَسَط
روبَها خرگوش بِسْتان بیغَلَط
شیر گفت ای گُرگ چون گفتی؟ بِگو
چون که من باشم، تو گویی ما و تو؟
گُرگ خود چه سگ بُوَد کو خویش دید
پیشِ چون من شیرِ بیمِثْل و نَدید؟
گفت پیش آ، ای خَری کو خود خَرید
پیشش آمد، پَنجه زد او را دَرید
چون نَدیدَش مَغز و تَدبیرِ رَشید
در سیاسَت پوستَش از سَر کَشید
گفت چون دیدِ مَنَت زِ خود نَبُرد
این چُنین جان را بِبایَد زارْ مُرد
چون نبودی فانی اَنْدر پیشِ من
فَضْل آمد مَر تو را گَردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ جُز وَجْهِ او
چون نهیی در وَجْهِ او، هستی مَجو
هرکِه اَنْدر وَجْهِ ما باشد فَنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ نَبْوَد جَزا
زان که در اِلّاست او از لا گُذشت
هرکِه در اِلّاست، او فانی نگشت
هرکِه بر دَر او من و ما میزَنَد
رَدِّ باب است او و بر لا میتَنَد
مَعْدِلَت را نو کُن ای گُرگِ کُهُن
نایبِ من باش در قِسْمَتگَری
تا پَدید آید که تو چه گوهری
گفت ای شَهْ گاوِ وحشی بَخشِ توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زَفْت و چُست
بُز مرا، که بُز میانهست و وَسَط
روبَها خرگوش بِسْتان بیغَلَط
شیر گفت ای گُرگ چون گفتی؟ بِگو
چون که من باشم، تو گویی ما و تو؟
گُرگ خود چه سگ بُوَد کو خویش دید
پیشِ چون من شیرِ بیمِثْل و نَدید؟
گفت پیش آ، ای خَری کو خود خَرید
پیشش آمد، پَنجه زد او را دَرید
چون نَدیدَش مَغز و تَدبیرِ رَشید
در سیاسَت پوستَش از سَر کَشید
گفت چون دیدِ مَنَت زِ خود نَبُرد
این چُنین جان را بِبایَد زارْ مُرد
چون نبودی فانی اَنْدر پیشِ من
فَضْل آمد مَر تو را گَردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ جُز وَجْهِ او
چون نهیی در وَجْهِ او، هستی مَجو
هرکِه اَنْدر وَجْهِ ما باشد فَنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ نَبْوَد جَزا
زان که در اِلّاست او از لا گُذشت
هرکِه در اِلّاست، او فانی نگشت
هرکِه بر دَر او من و ما میزَنَد
رَدِّ باب است او و بر لا میتَنَد
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۴۵ - ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بیادبی کرده بود
گُرگ را بَر کَنْد سَر آن سَرفَراز
تا نَمانَد دوسَریّ و امتیاز
فَانْتَقَمْنا مِنْهُم است ای گُرگِ پیر
چون نبودی مُرده در پیشِ امیر
بعد از آن، رو شیر با روباه کرد
گفت این را بَخشْ کُن از بَهْرِ خَورْد
سَجده کرد و گفت کین گاوِ سَمین
چاشْتخورْدَت باشد ای شاهِ گُزین
وین بُز از بَهرِ میانِ روز را
یَخْنییی باشد شَهِ پیروز را
وان دِگَر خرگوشْ بَهرِ شام هم
شبْچَرهیْ این شاهِ با لُطْف و کَرَم
گفت ای روبَه تو عَدلْ اَفْروختی
این چُنین قِسْمَت زِ کی آموختی؟
از کجا آموختی این، ای بزرگ؟
گفت ای شاهِ جهان از حالِ گُرگ
گفت چون در عشقِ ما گشتی گِرو
هر سه را بَرگیر و بِسْتان و بُرو
روبَها چون جُملگی ما را شُدی
چونْت آزاریم، چون تو ما شُدی؟
ما تو را و جُمله اِشْکارانْ تو را
پایْ بر گَردونِ هفتم نِهْ، بَرآ
چون گرفتی عِبْرت از گُرگِ دَنی
پس تو روبَهْ نیستی، شیرِ مَنی
عاقل آن باشد که گیرد عِبْرت از
مرگِ یاران، در بَلایِ مُحْتَرَز
روبَهْ آن دَمْ بر زبان صد شُکر رانْد
که مرا شیر از پِیِ آن گُرگ خوانْد
گَر مرا اوَّل بِفَرمودی که تو
بَخش کُن این را، کِه بُردی جان ازو؟
پَس سِپاسْ او را، که ما را در جهان
کرد پیدا از پَسِ پیشینیان
تا شَنیدیم آن سیاستهایِ حَق
بر قُرونِ ماضیه اَنْدر سَبَق
تا که ما از حالِ آن گُرگانِ پیش
هَمچو روبَهْ پاسِ خود داریم و خویش
اُمَّتِ مَرحومه زین رو خوانْدَمان
آن رَسولِ حَقّ و صادق در بَیان
استخوان و پَشمِ آن گُرگانْ عِیان
بِنْگَرید و پَند گیرید ای مِهان
عاقل از سَر بِنْهَد این هستیّ و باد
چون شَنید اَنْجامِ فرعونان و عاد
وَرْ بِنَنْهَد دیگران از حالِ او
عِبْرتی گیرند از اِضْلالِ او
تا نَمانَد دوسَریّ و امتیاز
فَانْتَقَمْنا مِنْهُم است ای گُرگِ پیر
چون نبودی مُرده در پیشِ امیر
بعد از آن، رو شیر با روباه کرد
گفت این را بَخشْ کُن از بَهْرِ خَورْد
سَجده کرد و گفت کین گاوِ سَمین
چاشْتخورْدَت باشد ای شاهِ گُزین
وین بُز از بَهرِ میانِ روز را
یَخْنییی باشد شَهِ پیروز را
وان دِگَر خرگوشْ بَهرِ شام هم
شبْچَرهیْ این شاهِ با لُطْف و کَرَم
گفت ای روبَه تو عَدلْ اَفْروختی
این چُنین قِسْمَت زِ کی آموختی؟
از کجا آموختی این، ای بزرگ؟
گفت ای شاهِ جهان از حالِ گُرگ
گفت چون در عشقِ ما گشتی گِرو
هر سه را بَرگیر و بِسْتان و بُرو
روبَها چون جُملگی ما را شُدی
چونْت آزاریم، چون تو ما شُدی؟
ما تو را و جُمله اِشْکارانْ تو را
پایْ بر گَردونِ هفتم نِهْ، بَرآ
چون گرفتی عِبْرت از گُرگِ دَنی
پس تو روبَهْ نیستی، شیرِ مَنی
عاقل آن باشد که گیرد عِبْرت از
مرگِ یاران، در بَلایِ مُحْتَرَز
روبَهْ آن دَمْ بر زبان صد شُکر رانْد
که مرا شیر از پِیِ آن گُرگ خوانْد
گَر مرا اوَّل بِفَرمودی که تو
بَخش کُن این را، کِه بُردی جان ازو؟
پَس سِپاسْ او را، که ما را در جهان
کرد پیدا از پَسِ پیشینیان
تا شَنیدیم آن سیاستهایِ حَق
بر قُرونِ ماضیه اَنْدر سَبَق
تا که ما از حالِ آن گُرگانِ پیش
هَمچو روبَهْ پاسِ خود داریم و خویش
اُمَّتِ مَرحومه زین رو خوانْدَمان
آن رَسولِ حَقّ و صادق در بَیان
استخوان و پَشمِ آن گُرگانْ عِیان
بِنْگَرید و پَند گیرید ای مِهان
عاقل از سَر بِنْهَد این هستیّ و باد
چون شَنید اَنْجامِ فرعونان و عاد
وَرْ بِنَنْهَد دیگران از حالِ او
عِبْرتی گیرند از اِضْلالِ او
سعدی : باب چهارم در تواضع
حکایت در معنی عزت نفس مردان
سگی پای صحرا نشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
سعدی : باب ششم در قناعت
حکایت - یکی سلطنت ران صاحب شکوه
یکی سلطنت ران صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش به کوه
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت
که در دوده قایم مقامی نداشت
چو خلوت نشین کوس دولت شنید
دگر ذوق در کنج خلوت ندید
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
دل پردلان زو رمیدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تیز چنگ
که با جنگجویان طلب کرد جنگ
ز قوم پراگنده خلقی بکشت
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ
بر نیکمردی فرستاد کس
که صعبم فرومانده، فریاد رس
به همت مدد کن که شمشیر و تیر
نه در هر وغایی بود دستگیر
چو بشنید عابد بخندید و گفت
چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرست
که گنج سلامت به کنج اندرست
فرو خواست رفت آفتابش به کوه
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت
که در دوده قایم مقامی نداشت
چو خلوت نشین کوس دولت شنید
دگر ذوق در کنج خلوت ندید
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
دل پردلان زو رمیدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تیز چنگ
که با جنگجویان طلب کرد جنگ
ز قوم پراگنده خلقی بکشت
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ
بر نیکمردی فرستاد کس
که صعبم فرومانده، فریاد رس
به همت مدد کن که شمشیر و تیر
نه در هر وغایی بود دستگیر
چو بشنید عابد بخندید و گفت
چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرست
که گنج سلامت به کنج اندرست
عبید زاکانی : عبید زاکانی
موش و گربه
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل ودانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینهاش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
در پس خم مینمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گهی خوردم
گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبهٔ مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کردی
تا بحدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا
مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفههای الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف
وان دگر برههای بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی
کردهایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشستهاید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا
موشکانرا از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند
ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما
میرویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیم
از ستمهای خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکدانه میگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا
بعد یکهفته لشگری آراست
سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان
همه با سیفهای برانا
فوجهای پیاده از یکسو
تیغها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شد
از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود
هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده
من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشگر معظمی ز گربانا
گربههای براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر
لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند
این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانرا
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین
که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شد
شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل ودانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینهاش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
در پس خم مینمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گهی خوردم
گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبهٔ مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کردی
تا بحدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا
مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفههای الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف
وان دگر برههای بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی
کردهایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشستهاید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا
موشکانرا از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند
ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما
میرویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیم
از ستمهای خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکدانه میگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا
بعد یکهفته لشگری آراست
سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان
همه با سیفهای برانا
فوجهای پیاده از یکسو
تیغها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شد
از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود
هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده
من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشگر معظمی ز گربانا
گربههای براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر
لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند
این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانرا
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین
که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شد
شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا
امیرخسرو دهلوی : خسرو و شیرین
بخش ۲۷ - بازگشت خسرو از اصفهان و خواب دیدن او
چو در ارمن رسید از جنبش تیز
زره داران شیرین کرد پرهیز
حکایت کرد کز بیداری بخت
چو شب در خواب رفتم بر سر تخت
چنان دیدم به خواب اندر که گوئی
درامد گل رخی باصد نکوئی
دو ساغر در دو دستش صاف و نایاب
یکی پر شیر و دیگر پر ز جلاب
سپرد آن ساغر جلاب پر جوش
به من کاین نوشکن کردم سبک نوش
جوانی بود دیگر هم نشینش
سپرد آن ساغر دیگر به دستش
جوان چو ن شد به ساغر چاشنی گیر
بیفتاد و شکست و ریخت زآن شیر
کنون این خواب را تعبیر چبود
بخواب اندر جلاب و شیر چبود
بزرگ امید گفتش کز همه باب
چو تو بیدار نتوان دید در خواب
تو خوددانی که به زین خواب نبود
به لذت شیر چون جلاب نبود
چو آن جلاب شیرین کردی آشام
ز شیرین عاقبت شیرین کنی کام
وزان شیری که ماند آن مرد ناشاد
به جوی شیر ماند تشنه فرهاد
ور افتاد آن جوان را ساغر از چنگ
درافتد کوهکن را تیشه بر سنگ
ملک گفت آری اندر خواب تأثیر
همان پیدا شود کاید به تعبیر
زره داران شیرین کرد پرهیز
حکایت کرد کز بیداری بخت
چو شب در خواب رفتم بر سر تخت
چنان دیدم به خواب اندر که گوئی
درامد گل رخی باصد نکوئی
دو ساغر در دو دستش صاف و نایاب
یکی پر شیر و دیگر پر ز جلاب
سپرد آن ساغر جلاب پر جوش
به من کاین نوشکن کردم سبک نوش
جوانی بود دیگر هم نشینش
سپرد آن ساغر دیگر به دستش
جوان چو ن شد به ساغر چاشنی گیر
بیفتاد و شکست و ریخت زآن شیر
کنون این خواب را تعبیر چبود
بخواب اندر جلاب و شیر چبود
بزرگ امید گفتش کز همه باب
چو تو بیدار نتوان دید در خواب
تو خوددانی که به زین خواب نبود
به لذت شیر چون جلاب نبود
چو آن جلاب شیرین کردی آشام
ز شیرین عاقبت شیرین کنی کام
وزان شیری که ماند آن مرد ناشاد
به جوی شیر ماند تشنه فرهاد
ور افتاد آن جوان را ساغر از چنگ
درافتد کوهکن را تیشه بر سنگ
ملک گفت آری اندر خواب تأثیر
همان پیدا شود کاید به تعبیر
رودکی : ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه
بخش ۱۰ - وز درخت اندر، گواهی خواهد اوی
رودکی : ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه
بخش ۴۸ - سر فرو بردم میان آبخور
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۳
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۹ - گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۸ - از زهر به مغزم رسید بویی
سعدی : قطعات
شماره ۶۱ - شد غلامی به جوی کاب آرد
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۷ - مردکی غرقه بود در جیحون
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۹ - در محمدت صاحب ناصرالدین
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۷۴ - در تمثیل
انوری : مقطعات
شماره ۴۱۸ - به نزدیک خواجه بدم چند روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۱۶ - در باغ شدم صبوح و گل میچیدم
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۵۲۹ - هر که پیراهن به بدنامی درید آسوده شد