متن داستان سگی را روایت میکند که پای یک صحرانشین را گزید و زهرش از دندان چکید. صحرانشین از درد بیخواب شد و دختر کوچکش از او پرسید که چرا دندان نداشت تا از خود دفاع کند. صحرانشین در پاسخ گفت که حتی با وجود قدرت و سلطنت، باز هم از دست دادن دندان و کامش برایش دردناک است و هرگز حاضر نیست دندانش را به پای سگ بزند. او تأکید کرد که با ناکسان میتوان درگیر شد، اما سگ بودن از انسان دور است.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و تمثیلی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک ممکن است برای کودکان کمسنوسال دشوار باشد.
حکایت در معنی عزت نفس مردان
به خشمی که زهرش ز دندان چکید ۱
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد ۲
پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟ ۳
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز ۴
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش ۵
محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم ۶
توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.