عبارات مورد جستجو در ۱۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۱ - طوطی جان مست من از شکری چه میشود
طوطیِ جانِ مَستِ من از شِکَری چه میشود
زُهرهٔ میْ پَرَستِ من از قَمَری چه میشود
بَحرِ دِلَم که موجِ او از فَلَکِ نُهُم گُذَشت
خیره بِمانْدهام که او از گُهَری چه میشود
باغِ دِلَم که صد اِرَم در نَظَرش بُوَد عَدَم
نرگسِ تازه خیره شُد کَزْ شَجَری چه میشود
جانْ سِپَه است و من عَلَم جانْ سَحَر است و من شَبَم
این دلِ آفتابِ من هر سَحَری چه میشود
دلْ شُده پاره پارهها در نَظَر و نِظارهها
کاین همه کَوْن هر زمان از نَظَری چه میشود
از غَلَباتِ عشقِ او عقلْ چه شور میکُند
وَزْ لَمَعانِ جانِ او جانوری چه میشود
من هَمِگی چو شیشهاَم شیشهگریست پیشهاَم
آه که شیشهٔ دِلَم از حَجَری چه میشود
باخَبَران و زیرکان گرچه شوند لَعْلِ کان
بی خَبَرند ازین کَزو بیخَبَری چه میشود
از تبریزِ شَمسِ دین راست شود دل و نَظَر
آن نَظَرِ خوش از کَژ و کَژْنِگَری چه میشود
زُهرهٔ میْ پَرَستِ من از قَمَری چه میشود
بَحرِ دِلَم که موجِ او از فَلَکِ نُهُم گُذَشت
خیره بِمانْدهام که او از گُهَری چه میشود
باغِ دِلَم که صد اِرَم در نَظَرش بُوَد عَدَم
نرگسِ تازه خیره شُد کَزْ شَجَری چه میشود
جانْ سِپَه است و من عَلَم جانْ سَحَر است و من شَبَم
این دلِ آفتابِ من هر سَحَری چه میشود
دلْ شُده پاره پارهها در نَظَر و نِظارهها
کاین همه کَوْن هر زمان از نَظَری چه میشود
از غَلَباتِ عشقِ او عقلْ چه شور میکُند
وَزْ لَمَعانِ جانِ او جانوری چه میشود
من هَمِگی چو شیشهاَم شیشهگریست پیشهاَم
آه که شیشهٔ دِلَم از حَجَری چه میشود
باخَبَران و زیرکان گرچه شوند لَعْلِ کان
بی خَبَرند ازین کَزو بیخَبَری چه میشود
از تبریزِ شَمسِ دین راست شود دل و نَظَر
آن نَظَرِ خوش از کَژ و کَژْنِگَری چه میشود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۰۶ - همیشه من چنین مجنون نبودم
همیشه من چُنین مَجنون نبودم
زِ عقل و عافِیَتْ بیرون نبودم
چو تو عاقل بُدَم من نیز روزی
چُنین دیوانه و مَفْتون نبودم
مِثالِ دِلْبَرانْ صَیّاد بودم
مِثالِ دلْ میانِ خون نبودم
دَرین بودم که این چون است و آن چون
چُنین حیرانِ آن بیچون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیش
کز اول بودهاَم اکنون نبودم
هَمی جُستم فُزونی بر همه کَس
چو صیدِ عشقْ روزاَفْزون نبودم
چو دود از حِرصْ بالا میدَویدم
به مَعنی جُز سویِ هامون نبودم
چو گنج از خاکْ بیرون اوفتادم
که گنجی بودم و قارون نبودم
زِ عقل و عافِیَتْ بیرون نبودم
چو تو عاقل بُدَم من نیز روزی
چُنین دیوانه و مَفْتون نبودم
مِثالِ دِلْبَرانْ صَیّاد بودم
مِثالِ دلْ میانِ خون نبودم
دَرین بودم که این چون است و آن چون
چُنین حیرانِ آن بیچون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیش
کز اول بودهاَم اکنون نبودم
هَمی جُستم فُزونی بر همه کَس
چو صیدِ عشقْ روزاَفْزون نبودم
چو دود از حِرصْ بالا میدَویدم
به مَعنی جُز سویِ هامون نبودم
چو گنج از خاکْ بیرون اوفتادم
که گنجی بودم و قارون نبودم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۶ - از عشق تو من به دیر بنشستم
از عشق تو من به دیر بنشستم
زنار مغانهٔ بر میان بستم
چون حلقهٔ زلف توست زناری
زنار چرا همیشه نپرستم
گر دین و دلم ز دست شد شاید
چون حلقه زلف توست در دستم
دستآویزی نکو به دست آمد
در زلف تو دست تا بپیوستم
چون ترسایی درست شد بر من
خوردم می عشق و توبه بشکستم
زان می که به جرعهای که من خوردم
گویی ز هزار سالگی مستم
در سینه دریچهای پدید آمد
بسیار بر آن دریچه بنشستم
صد بحر از آن دریچه پیدا شد
من چشمهٔ دل به بحر پیوستم
طاقت چو نداشتم شدم غرقه
زان صید که اوفتاد در شستم
جانم چو ز عشق آن جهانی شد
از رسم و رسوم این جهان رستم
باور نکنند اگر به نطق آرم
امروز بدین صفت که من هستم
نه موجودم نه نیز معدومم
هیچم، همهام، بلند و پستم
عطار درین چنین خطرگاهی
تو دانی و تو که من برون جستم
زنار مغانهٔ بر میان بستم
چون حلقهٔ زلف توست زناری
زنار چرا همیشه نپرستم
گر دین و دلم ز دست شد شاید
چون حلقه زلف توست در دستم
دستآویزی نکو به دست آمد
در زلف تو دست تا بپیوستم
چون ترسایی درست شد بر من
خوردم می عشق و توبه بشکستم
زان می که به جرعهای که من خوردم
گویی ز هزار سالگی مستم
در سینه دریچهای پدید آمد
بسیار بر آن دریچه بنشستم
صد بحر از آن دریچه پیدا شد
من چشمهٔ دل به بحر پیوستم
طاقت چو نداشتم شدم غرقه
زان صید که اوفتاد در شستم
جانم چو ز عشق آن جهانی شد
از رسم و رسوم این جهان رستم
باور نکنند اگر به نطق آرم
امروز بدین صفت که من هستم
نه موجودم نه نیز معدومم
هیچم، همهام، بلند و پستم
عطار درین چنین خطرگاهی
تو دانی و تو که من برون جستم
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۱۹ - در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۷ - دستان کسی دست زنان کرد مرا
عطار نیشابوری : باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید
شماره ۱۲ - از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۶ - خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی
خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز میدهد، و من صوفیان را خوار نگریستمی، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید؟ و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم، جامهای فاخر پوشیده و دستار فوطۀ طبری در سر بسته، با دلی پر انکار و داوری. شیخ مجلس میگفت، چون مجلس بآخر آورد، از جهت درویشی جامۀ خواست، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم، باز گفتم با دل خویش کی مرا این دستار از آمل هدیه آوردهاند، و ده دینار نشابوری قیمت اینست، ندهم. دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد، مرا باز در دل افتاد کی دستار بدهم، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد. پیری در پهلوی من نشسته بود، سؤال کرد ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید؟ شیخ گفت، از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید. بازآن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار کی در سر داری بدین درویش ده، او میگوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آوردهاند. حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده، بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت کی داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم. و او خادم شیخ ما بوده است، و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است.
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۴۲۲ - اینخطه اگر چه هست با نزهت و روض
سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۲۰ - آن دل که هزار کامکاری کرده است
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۵۴ - بت تراشان غمت گشتند چون فارغ ز کار