عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۱ - گر لب او شکند نرخ شکر میرسدش
گَر لبِ او شِکَنَد نرخِ شِکَر میرَسَدَش
وَرْ رُخَش طَعنه زَنَد بر گُلِ تَر میرَسَدَش
گَر فَلَک سَجده بَرَد بر دَرِ او میسِزَدَش
وَرْ سِتانَد گِرو از قُرصِ قَمَر میرَسَدَش
وَرْ شَهِ عقل که عالَم هَمِگی چاکرِ اوست
جِهَتِ خِدمَتِ او بَستِ کَمَر میرَسَدَش
شاهْ خورشید که بر زَنگیِ شب تیغ کَشید
گَر پِیِ هیبَتَش اَفکَند سِپَر میرَسَدَش
گَر عُطارِد زِ پِیِ دایره و نُقطهٔ او
هَمچو پَرگار دَوان است به سَر میرَسَدَش
آن جَمالی که فرشته نَبُوَد مَحْرَمِ او
گَر ندارد سَرِ دیدارِ بَشَر میرَسَدَش
کار و بارِ مَلِکانی که زَبَردست شدند
نکُند وَرْ بکُند زیر و زَبَر میرَسَدَش
میشِمُردم من ازین نوع شُنودَم زِ فَلَک
که ازینها بِگُذر چیزِ دِگَر میرَسَدَش
وَرْ رُخَش طَعنه زَنَد بر گُلِ تَر میرَسَدَش
گَر فَلَک سَجده بَرَد بر دَرِ او میسِزَدَش
وَرْ سِتانَد گِرو از قُرصِ قَمَر میرَسَدَش
وَرْ شَهِ عقل که عالَم هَمِگی چاکرِ اوست
جِهَتِ خِدمَتِ او بَستِ کَمَر میرَسَدَش
شاهْ خورشید که بر زَنگیِ شب تیغ کَشید
گَر پِیِ هیبَتَش اَفکَند سِپَر میرَسَدَش
گَر عُطارِد زِ پِیِ دایره و نُقطهٔ او
هَمچو پَرگار دَوان است به سَر میرَسَدَش
آن جَمالی که فرشته نَبُوَد مَحْرَمِ او
گَر ندارد سَرِ دیدارِ بَشَر میرَسَدَش
کار و بارِ مَلِکانی که زَبَردست شدند
نکُند وَرْ بکُند زیر و زَبَر میرَسَدَش
میشِمُردم من ازین نوع شُنودَم زِ فَلَک
که ازینها بِگُذر چیزِ دِگَر میرَسَدَش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹ - آن دهان نیست که تنگ شکر است
آن دهان نیست که تنگ شکر است
وان میان نیست که مویی دگر است
زان تنم شد چو میانت باریک
کز دهان تو دلم تنگتر است
به دهان و به میانت ماند
چشم سوزن که به دو رشته در است
هر که مویی ز میان وز دهنت
خبری باز دهد بیخبر است
از میان تو سخن چون مویی است
وز دهان تو سخن چون شکر است
نه کمر را ز میانت وطنی است
نه سخن را ز دهانت گذر است
میم دیدی که به جای دهن است
موی دیدی که میان کمر است
چه میان چون الفی معدوم است
چه دهان چون صدفی پر گوهر است
چون میان تو سخن گفت فرید
چون دهان تو از آن نامور است
وان میان نیست که مویی دگر است
زان تنم شد چو میانت باریک
کز دهان تو دلم تنگتر است
به دهان و به میانت ماند
چشم سوزن که به دو رشته در است
هر که مویی ز میان وز دهنت
خبری باز دهد بیخبر است
از میان تو سخن چون مویی است
وز دهان تو سخن چون شکر است
نه کمر را ز میانت وطنی است
نه سخن را ز دهانت گذر است
میم دیدی که به جای دهن است
موی دیدی که میان کمر است
چه میان چون الفی معدوم است
چه دهان چون صدفی پر گوهر است
چون میان تو سخن گفت فرید
چون دهان تو از آن نامور است
جامی : سلامان و ابسال
بخش ۳۴ - صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران
چون تن از خواب سحر آسودیش
بامدادان عزم میدان بودیش
صبحدم چون شاه این نیلی تتق
بارگی راندی به میدان افق
شه سلامان نیز مست و نیمخواب
پای کردی سوی میدان در رکاب
با گروهی از نژاد خسروان
خردسال و تازه روی و نوجوان
هر یکی در خیل خوبان سروری
آفت ملکی بلای کشوری
صولجان بر کف به میدان تاختی
گوی زرکش در میان انداختی
یک به یک چوگان زنان جویان حال
گرد یک مه حلقه کرده صد هلال
گر چه بودی زخم چوگان از همه
بود چابکتر سلامان از همه
گوی بردی از همه با صد شتاب
گوی مه بود و سلامان آفتاب
با هلالی صولجان دنبال ماه
حال گویان می شدی تا حالگاه
گوی اگر صدبار از آنجا باز پس
آمدی هر بار حال این بود و بس
آری آن کس را که دولت یار شد
وز نهال بخت برخودار شد
هیچ چوگان زیر این چرخ کبود
گوی نتواند ز میدانش ربود
بامدادان عزم میدان بودیش
صبحدم چون شاه این نیلی تتق
بارگی راندی به میدان افق
شه سلامان نیز مست و نیمخواب
پای کردی سوی میدان در رکاب
با گروهی از نژاد خسروان
خردسال و تازه روی و نوجوان
هر یکی در خیل خوبان سروری
آفت ملکی بلای کشوری
صولجان بر کف به میدان تاختی
گوی زرکش در میان انداختی
یک به یک چوگان زنان جویان حال
گرد یک مه حلقه کرده صد هلال
گر چه بودی زخم چوگان از همه
بود چابکتر سلامان از همه
گوی بردی از همه با صد شتاب
گوی مه بود و سلامان آفتاب
با هلالی صولجان دنبال ماه
حال گویان می شدی تا حالگاه
گوی اگر صدبار از آنجا باز پس
آمدی هر بار حال این بود و بس
آری آن کس را که دولت یار شد
وز نهال بخت برخودار شد
هیچ چوگان زیر این چرخ کبود
گوی نتواند ز میدانش ربود
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۵۵ - وله