عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶۷ - صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
صَنَما جَفا رها کُن کَرَم این رَوا ندارد
بِنِگَر به سویِ دَردی که زِ کَس دَوا ندارد
زِ فَلَک فُتاد طَشْتَم به مُحیطْ غَرقه گشتم
به درونِ بَحْر جُز تو دِلَم آشنا ندارد
زِ صَبا هَمیرَسیدم خَبَری که میپَزیدم
زِ غَمَت کُنون دلِ من خَبَر از صَبا ندارد
به رُخانِ چون زَرِ من به بَرِ چو سیمِ خامَت
به زَر او رُبوده شُد که چو تو دِلْرُبا ندارد
هَله ساقیا سَبُکتَر زِ درون بِبَند آن دَر
تو بگو به هر کِه آید که سَرِ شما ندارد
همه عُمر این چُنین دَمْ نَبُدهست شاد و خُرَّم
به حَقِ وَفایِ یاری که دِلَش وَفا ندارد
بِهْ ازین چه شادمانی که تو جانی و جهانی؟
چه غم است عاشقان را که جهانْ بَقا ندارد؟
بِرَویم مَست امشب به وُثاقِ آن شِکَرلب
چه زِ جامه کَن گُریزد چو کسی قَبا ندارد؟
به چه روزِ وَصلِ دِلْبَر همه خاک میشود زَر؟
اگر آن جَمال و مَنْظَر فَرِ کیمیا ندارد
به چه چَشمهایِ کودَن شود از نِگارْ روشن؟
اگر آن غُبارِ کویَش سِرِ توتیا ندارد
هَله من خَموش کردم بِرَسان دُعا و خِدمَت
چه کُند کسی که در کَفْ به جُز از دُعا ندارد؟
بِنِگَر به سویِ دَردی که زِ کَس دَوا ندارد
زِ فَلَک فُتاد طَشْتَم به مُحیطْ غَرقه گشتم
به درونِ بَحْر جُز تو دِلَم آشنا ندارد
زِ صَبا هَمیرَسیدم خَبَری که میپَزیدم
زِ غَمَت کُنون دلِ من خَبَر از صَبا ندارد
به رُخانِ چون زَرِ من به بَرِ چو سیمِ خامَت
به زَر او رُبوده شُد که چو تو دِلْرُبا ندارد
هَله ساقیا سَبُکتَر زِ درون بِبَند آن دَر
تو بگو به هر کِه آید که سَرِ شما ندارد
همه عُمر این چُنین دَمْ نَبُدهست شاد و خُرَّم
به حَقِ وَفایِ یاری که دِلَش وَفا ندارد
بِهْ ازین چه شادمانی که تو جانی و جهانی؟
چه غم است عاشقان را که جهانْ بَقا ندارد؟
بِرَویم مَست امشب به وُثاقِ آن شِکَرلب
چه زِ جامه کَن گُریزد چو کسی قَبا ندارد؟
به چه روزِ وَصلِ دِلْبَر همه خاک میشود زَر؟
اگر آن جَمال و مَنْظَر فَرِ کیمیا ندارد
به چه چَشمهایِ کودَن شود از نِگارْ روشن؟
اگر آن غُبارِ کویَش سِرِ توتیا ندارد
هَله من خَموش کردم بِرَسان دُعا و خِدمَت
چه کُند کسی که در کَفْ به جُز از دُعا ندارد؟
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بی پدر
به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن می خست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر میپیوست
گریهام بهر پدر نیست که او
مُرد و از رنج تهیدستی رَست
زان کنم گریه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مُرد ز بی دارویی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبیش به بالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست
اینهمه بُخل چرا کرد، مگر
من چه می خواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدایی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست
صورت و سینه به ناخن می خست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر میپیوست
گریهام بهر پدر نیست که او
مُرد و از رنج تهیدستی رَست
زان کنم گریه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مُرد ز بی دارویی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبیش به بالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست
اینهمه بُخل چرا کرد، مگر
من چه می خواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدایی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۲۱ - دلبرا چندین عتاب و جنگ و خشم و ناز چیست؟
دلبرا چندین عتاب و جنگ و خشم و ناز چیست؟
از من مهجور سرگردان چه دیدی؟ باز چیست؟
ما خود از خواری و مسکینی بخاک افتادهایم
باز دیگر بر سر ما این کلوخ انداز چیست؟
اولم آرام دل بودی و آخر خصم جان
من نمیدانم که: این انجام و این آغاز چیست؟
چون کسی هرگز ندید از خوان وصلت جز جگر
بر سر کوی تو این هم کاسه و انباز چیست؟
گرنه دیگر دشمنان ما به دامت میکشند
همچو مرغانت چنین از پیش ما پرواز چیست؟
بعد از آن بیداد و جور و سرکشی، یارب، مرا
بر تو چندین دوستی و اشتیاق و آز چیست؟
کار ما سوز دلست و کار تو ساز جمال
خود نمیگویی که: چندین سوز و چندان ساز چیست؟
ای که گفتی: ذوق دل پرداز مسکینان خوشست
قصهٔ من با رخش بیرون ز دلپرداز چیست؟
اوحدی، گر حال دل پوشیدهای از خلق شهر
بر سر هر کوچه این آوازه و آواز چیست؟
از من مهجور سرگردان چه دیدی؟ باز چیست؟
ما خود از خواری و مسکینی بخاک افتادهایم
باز دیگر بر سر ما این کلوخ انداز چیست؟
اولم آرام دل بودی و آخر خصم جان
من نمیدانم که: این انجام و این آغاز چیست؟
چون کسی هرگز ندید از خوان وصلت جز جگر
بر سر کوی تو این هم کاسه و انباز چیست؟
گرنه دیگر دشمنان ما به دامت میکشند
همچو مرغانت چنین از پیش ما پرواز چیست؟
بعد از آن بیداد و جور و سرکشی، یارب، مرا
بر تو چندین دوستی و اشتیاق و آز چیست؟
کار ما سوز دلست و کار تو ساز جمال
خود نمیگویی که: چندین سوز و چندان ساز چیست؟
ای که گفتی: ذوق دل پرداز مسکینان خوشست
قصهٔ من با رخش بیرون ز دلپرداز چیست؟
اوحدی، گر حال دل پوشیدهای از خلق شهر
بر سر هر کوچه این آوازه و آواز چیست؟
حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۶۳ - از خصمی روزگار بی مهر و تمیز