شاعر در این شعر از عشق نافرجام و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از دلبری که ابتدا آرامبخش بود و اکنون به دشمن جانش تبدیل شده، گلایه میکند. شاعر از بیعدالتی، دوری و بیتوجهی معشوق شکایت دارد و از این میپرسد که چرا با وجود همه این رنجها، هنوز عشق و اشتیاقش باقی است. او همچنین از تنهایی و بیپناهی خود میگوید و از معشوق میخواهد که دلیل این همه سوز و گداز را توضیح دهد.
این شعر به دلیل مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه، نیاز به درک و تجربهای نسبی از احساسات پیچیده انسانی دارد. همچنین، بیان رنجها و شکایتهای عاشقانه ممکن است برای مخاطبان جوانتر چالشبرانگیز باشد و درک کامل آن نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد.
غزل ۱۲۱ - دلبرا چندین عتاب و جنگ و خشم و ناز چیست؟
از من مهجور سرگردان چه دیدی؟ باز چیست؟ ۱
ما خود از خواری و مسکینی بخاک افتادهایم
باز دیگر بر سر ما این کلوخ انداز چیست؟ ۲
اولم آرام دل بودی و آخر خصم جان
من نمیدانم که: این انجام و این آغاز چیست؟ ۳
چون کسی هرگز ندید از خوان وصلت جز جگر
بر سر کوی تو این هم کاسه و انباز چیست؟ ۴
گرنه دیگر دشمنان ما به دامت میکشند
همچو مرغانت چنین از پیش ما پرواز چیست؟ ۵
بعد از آن بیداد و جور و سرکشی، یارب، مرا
بر تو چندین دوستی و اشتیاق و آز چیست؟ ۶
کار ما سوز دلست و کار تو ساز جمال
خود نمیگویی که: چندین سوز و چندان ساز چیست؟ ۷
ای که گفتی: ذوق دل پرداز مسکینان خوشست
قصهٔ من با رخش بیرون ز دلپرداز چیست؟ ۸
اوحدی، گر حال دل پوشیدهای از خلق شهر
بر سر هر کوچه این آوازه و آواز چیست؟ ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.