عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۶ - خلق میجنبند مانا روز شد
خَلْق میجُنبَند مانا روز شُد
روز را جانْ بَخش جانا روز شُد
چند شب گشتیم ما و چند روز
در غَم و شادیِّ تو تا روز شُد
در جهان بَس شهرها کانجا شب است
اَنْدَرین ساعت که این جا روز شُد
در شبِ غَفلَت جهانی خُفتهاند
زافتابِ عشقْ ما را روز شُد
هر کِه عاشق نیست او را روز نیست
هر کِه را عشق است و سودا روز شُد
صُبح را در کُنجِ این خانه مَجوی
رو به بالا کُن به بالا روز شُد
بر تو گَر خارست بر ما گُل شِکُفت
بر تو گَر شام است بر ما روز شُد
گَر تو از طِفْلی زِ روز آگَهْ نهیی
خیز با ما جانِ بابا روز شُد
روز را مُنْکِر مَشو لا لا مَگو
چند لا لا؟ جانِ لالا روز شُد
آفتاب آمد که اِنْشَقَّ الْقَمَر
بِشْنو این فرمانِ اَعْلا روز شُد
پاسْبانا بَس دِگَر چوبَک مَزَن
پاسْبان و حارسِ ما روز شُد
روز را جانْ بَخش جانا روز شُد
چند شب گشتیم ما و چند روز
در غَم و شادیِّ تو تا روز شُد
در جهان بَس شهرها کانجا شب است
اَنْدَرین ساعت که این جا روز شُد
در شبِ غَفلَت جهانی خُفتهاند
زافتابِ عشقْ ما را روز شُد
هر کِه عاشق نیست او را روز نیست
هر کِه را عشق است و سودا روز شُد
صُبح را در کُنجِ این خانه مَجوی
رو به بالا کُن به بالا روز شُد
بر تو گَر خارست بر ما گُل شِکُفت
بر تو گَر شام است بر ما روز شُد
گَر تو از طِفْلی زِ روز آگَهْ نهیی
خیز با ما جانِ بابا روز شُد
روز را مُنْکِر مَشو لا لا مَگو
چند لا لا؟ جانِ لالا روز شُد
آفتاب آمد که اِنْشَقَّ الْقَمَر
بِشْنو این فرمانِ اَعْلا روز شُد
پاسْبانا بَس دِگَر چوبَک مَزَن
پاسْبان و حارسِ ما روز شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۰ - ای خفته به یاد یار برخیز
ای خُفته به یادِ یار بَرخیز
میآید یارِ غار بَرخیز
زِنْهاردِهِ خَلایِق آمد
بَرخیز تو زینهار بَرخیز
جانْ بَخشِ هزار عیسی آمد
ای مُرده به مرگِ یار بَرخیز
ای ساقیِ خوبِ بَنده پَروَر
از بَهرِ دو سه خُمار بَرخیز
وِیْ دارویِ صد هزار خَسته
نَکْ خَسته بیقَرار بَرخیز
ای لُطفِ تو دستگیرِ رَنْجور
پایَم بِخَلید خار بَرخیز
ای حُسنِ تو دامِ جانِ پاکان
دَرمانْد یکی شکار بَرخیز
خون شُد دل و خون به جوش آمد
این جُمله رَوا مَدار بَرخیز
مَعْذورَم دار اگر بِگُفتم
در حالَتِ اِضْطِرار بَرخیز
ای نَرگسِ مَستِ مَستِ خُفته
وِیْ دِلْبَرِ خوش عِذار بَرخیز
زان چیز که بَنده داند و تو
پُر کُن قَدَح و بیار بَرخیز
زان پیش که دلْ شِکَسته گردد
ای دوست شِکَسْته وار بَرخیز
میآید یارِ غار بَرخیز
زِنْهاردِهِ خَلایِق آمد
بَرخیز تو زینهار بَرخیز
جانْ بَخشِ هزار عیسی آمد
ای مُرده به مرگِ یار بَرخیز
ای ساقیِ خوبِ بَنده پَروَر
از بَهرِ دو سه خُمار بَرخیز
وِیْ دارویِ صد هزار خَسته
نَکْ خَسته بیقَرار بَرخیز
ای لُطفِ تو دستگیرِ رَنْجور
پایَم بِخَلید خار بَرخیز
ای حُسنِ تو دامِ جانِ پاکان
دَرمانْد یکی شکار بَرخیز
خون شُد دل و خون به جوش آمد
این جُمله رَوا مَدار بَرخیز
مَعْذورَم دار اگر بِگُفتم
در حالَتِ اِضْطِرار بَرخیز
ای نَرگسِ مَستِ مَستِ خُفته
وِیْ دِلْبَرِ خوش عِذار بَرخیز
زان چیز که بَنده داند و تو
پُر کُن قَدَح و بیار بَرخیز
زان پیش که دلْ شِکَسته گردد
ای دوست شِکَسْته وار بَرخیز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۱ - ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
ما دستِ تو را خواجه بِخواهیم کَشیدن
وَزْ نیک و بَدَتْ پاک بِخواهیم بُریدن
هر چند شبِ غَفلَت و مَستیت دِراز است
ما بر همه چون صُبحِ بِخواهیم دَمیدن
در پَرده ناموس و دَغَل چند گُریزی؟
نزدیک رَسیدهست تو را پَرده دَریدن
هر میوه که در باغِ جهان بود همه پُخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پَزیدن؟
رَحْم آر بَرین جان که طَپان است دَرین دام
نَشْنود مَگَر گوشِ تو آوازِ طَپیدن؟
چَشمی است تو را در دل و آن چَشمْ به دَرد است
پس چیست غَمِ تو به جُز آن چَشمْ خَلیدن؟
چون میخَلَد آن چَشم بِجو دارو و دَرمان
تا بازرَهی از خَلِش و آبْ دویدن
دارویِ دل و دیده نَبودهست و نباشد
ای یوسُفِ خوبان به جُز از رویِ تو دیدن
هین مَخْلَصِ این را تو بِفَرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مُزد است شنیدن
وَزْ نیک و بَدَتْ پاک بِخواهیم بُریدن
هر چند شبِ غَفلَت و مَستیت دِراز است
ما بر همه چون صُبحِ بِخواهیم دَمیدن
در پَرده ناموس و دَغَل چند گُریزی؟
نزدیک رَسیدهست تو را پَرده دَریدن
هر میوه که در باغِ جهان بود همه پُخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پَزیدن؟
رَحْم آر بَرین جان که طَپان است دَرین دام
نَشْنود مَگَر گوشِ تو آوازِ طَپیدن؟
چَشمی است تو را در دل و آن چَشمْ به دَرد است
پس چیست غَمِ تو به جُز آن چَشمْ خَلیدن؟
چون میخَلَد آن چَشم بِجو دارو و دَرمان
تا بازرَهی از خَلِش و آبْ دویدن
دارویِ دل و دیده نَبودهست و نباشد
ای یوسُفِ خوبان به جُز از رویِ تو دیدن
هین مَخْلَصِ این را تو بِفَرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مُزد است شنیدن