عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶ - صد دهل میزنند در دل ما
صد دُهُل میزنند در دلِ ما
بانگِ آن بِشْنویم ما فردا
پَنبه در گوش و موی در چَشم است
غَمِ فردا و وَسوَسهیْ سودا
آتشِ عشق زَن دَرین پَنبه
همچو حَلاّج و هَمچو اَهلِ صَفا
آتش و پنبه را چه میداری؟
این دو ضِدَّند و ضِد نکرد بَقا
چون مُلاقاتِ عشق نزدیک است
خوش لِقا شو برایِ روزِ لِقا
مرگِ ما شادی و مُلاقات است
گَر تو را ماتم است، رو زین جا
چون که زندانِ ماست این دنیا
عیش باشد خرابِ زندانها
آنک زندانِ او چُنین خوش بود
چون بُوَد مَجْلِسِ جهان آرا؟
تو وَفا را مَجو در این زندان
که در این جا وَفا نکرد وَفا
بانگِ آن بِشْنویم ما فردا
پَنبه در گوش و موی در چَشم است
غَمِ فردا و وَسوَسهیْ سودا
آتشِ عشق زَن دَرین پَنبه
همچو حَلاّج و هَمچو اَهلِ صَفا
آتش و پنبه را چه میداری؟
این دو ضِدَّند و ضِد نکرد بَقا
چون مُلاقاتِ عشق نزدیک است
خوش لِقا شو برایِ روزِ لِقا
مرگِ ما شادی و مُلاقات است
گَر تو را ماتم است، رو زین جا
چون که زندانِ ماست این دنیا
عیش باشد خرابِ زندانها
آنک زندانِ او چُنین خوش بود
چون بُوَد مَجْلِسِ جهان آرا؟
تو وَفا را مَجو در این زندان
که در این جا وَفا نکرد وَفا
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۶۷۰ - صفحه دل، سیه از مشق تمنا کردیم
صفحه دل، سیه از مشق تمنا کردیم
کعبه را بتکده زین خط چلیپا کردیم
از سیه کاری انفاس، دل روشن را
آخرالامر سیه خانه سودا کردیم
رشته، گوهر سنجیده، عبرتها بود
نگهی چند که ما صرف تماشا کردیم
نفسی چند که در غم گذاردن ستم است
همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم
به زر قلب ز کف دامن یوسف دادیم
دل ما خوش که درین قافله سودا کردیم
عمر در بیهده گردی گذراندیم چو موج
از گهر صلح به خار و خس دریا کردیم
سیلی مرگی به عقبی نکند ما را روی
این چنین کز ته دل روی به دنیا کردیم
چه خیال است توانیم کمر بستن باز
ما که در رهگذر سیل کمر وا کردیم
هیچ زنگار به آیینه روشن نکند
آنچه ما با دل و با دیده بینا کردیم
نظری را که گشاد دو جهان بود ازو
شانه زلف گرهگیر تماشا کردیم
گر چه ز افسرده دلانیم به ظاهر صائب
عالمی را به دم گرم خود احیا کردیم
کعبه را بتکده زین خط چلیپا کردیم
از سیه کاری انفاس، دل روشن را
آخرالامر سیه خانه سودا کردیم
رشته، گوهر سنجیده، عبرتها بود
نگهی چند که ما صرف تماشا کردیم
نفسی چند که در غم گذاردن ستم است
همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم
به زر قلب ز کف دامن یوسف دادیم
دل ما خوش که درین قافله سودا کردیم
عمر در بیهده گردی گذراندیم چو موج
از گهر صلح به خار و خس دریا کردیم
سیلی مرگی به عقبی نکند ما را روی
این چنین کز ته دل روی به دنیا کردیم
چه خیال است توانیم کمر بستن باز
ما که در رهگذر سیل کمر وا کردیم
هیچ زنگار به آیینه روشن نکند
آنچه ما با دل و با دیده بینا کردیم
نظری را که گشاد دو جهان بود ازو
شانه زلف گرهگیر تماشا کردیم
گر چه ز افسرده دلانیم به ظاهر صائب
عالمی را به دم گرم خود احیا کردیم
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۵۲ - مانند فلک نیست جهان فرسایی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - چون گل تمام داغم و خرم نشسته ام
چون گل تمام داغم و خرم نشسته ام
بر روی زخم خویش چو مرهم نشسته ام
عمریست از هوا و هوس چشم بسته ام
چون غنچه فارغ از غم عالم نشسته ام
پوشیده ام چو خامه لباس سیاه را
در مرگ اهل هوش بمانم نشسته ام
انگشت تر نکرده ام از بزم اهل جود
سیلی زنان به سفره حاتم نشسته ام
بر سر ز دست مهر گل بی مروتی
حیران به روی باغ چو شبنم نشسته ام
مانند نفس به لب من گره شدست
با اهل روزگار چو یک دم نشسته ام
ای سیدا ز سهو به بزمی که رفته ام
از اشک خود به سلسله غم نشسته ام
بر روی زخم خویش چو مرهم نشسته ام
عمریست از هوا و هوس چشم بسته ام
چون غنچه فارغ از غم عالم نشسته ام
پوشیده ام چو خامه لباس سیاه را
در مرگ اهل هوش بمانم نشسته ام
انگشت تر نکرده ام از بزم اهل جود
سیلی زنان به سفره حاتم نشسته ام
بر سر ز دست مهر گل بی مروتی
حیران به روی باغ چو شبنم نشسته ام
مانند نفس به لب من گره شدست
با اهل روزگار چو یک دم نشسته ام
ای سیدا ز سهو به بزمی که رفته ام
از اشک خود به سلسله غم نشسته ام