عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۱ - حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۴۸۵ - سه روز شد که نگارین من دگرگون است
سه روز شُد که نِگارینِ من دگرگون است
شِکَر تُرُش نَبُوَد آن شِکَر تُرُشْ چون است؟
به چَشمهیی که دَرو آبِ زندگانی بود
سَبو بِبُردم و دیدم که چَشمه پُرخون است
به روضهیی که دَرو صد هزار گُل میرُست
به جایِ میوه و گُلْ خار و سنگ و هامون است
فُسون بِخوانَم و بر رویِ آن پَری بِدَمَم
از آن که کارِ پَری خوانْ همیشه اَفْسون است
پَریِّ من به فُسونها زَبونِ شیشه نشُد
که کارِ او زِ فُسون و فَسانه بیرون است
میانِ ابرویِ او خَشمهایِ دیرینهست
گِرِه در ابرویِ لیلیْ هَلاکِ مَجنون است
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
بِبین بِبین که مرا بیتو چَشمْ جَیحون است
به حَقِّ رویِ چو ماهَت که چَشمْ روشن کُن
اگر چه جُرمِ من از جُمله خَلْق اَفْزون است
به گِردِ خویش بَرآیَد دِلَم که جُرمَم چیست؟
ز آن که هر سَبَبی با نتیجه مَقْرون است
نِدا همیرَسَدم از نَقیبِ حُکْمِ اَزَل
که گِردِ خویش مَجو کین سَبَب نه زَاکْنون است
خدایْ بَخشَد و گیرد بیارَد و بِبَرَد
که کارِ او نه به میزانِ عقلْ موزون است
بیا بیا که هم اکنون به لُطفِ کُنْ فَیَکون
بهشت دَر بِگُشایَد که غیرِ مَمْنون است
زِ عینِ خار بِبینی شکوفههایِ عَجَب
زِ عینِ سنگ بِبینی که گنجِ قارون است
که لُطف تا اَبَد است و ازان هزار کلید
نَهان میانهٔ کاف و سَفینهٔ نون است
شِکَر تُرُش نَبُوَد آن شِکَر تُرُشْ چون است؟
به چَشمهیی که دَرو آبِ زندگانی بود
سَبو بِبُردم و دیدم که چَشمه پُرخون است
به روضهیی که دَرو صد هزار گُل میرُست
به جایِ میوه و گُلْ خار و سنگ و هامون است
فُسون بِخوانَم و بر رویِ آن پَری بِدَمَم
از آن که کارِ پَری خوانْ همیشه اَفْسون است
پَریِّ من به فُسونها زَبونِ شیشه نشُد
که کارِ او زِ فُسون و فَسانه بیرون است
میانِ ابرویِ او خَشمهایِ دیرینهست
گِرِه در ابرویِ لیلیْ هَلاکِ مَجنون است
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
بِبین بِبین که مرا بیتو چَشمْ جَیحون است
به حَقِّ رویِ چو ماهَت که چَشمْ روشن کُن
اگر چه جُرمِ من از جُمله خَلْق اَفْزون است
به گِردِ خویش بَرآیَد دِلَم که جُرمَم چیست؟
ز آن که هر سَبَبی با نتیجه مَقْرون است
نِدا همیرَسَدم از نَقیبِ حُکْمِ اَزَل
که گِردِ خویش مَجو کین سَبَب نه زَاکْنون است
خدایْ بَخشَد و گیرد بیارَد و بِبَرَد
که کارِ او نه به میزانِ عقلْ موزون است
بیا بیا که هم اکنون به لُطفِ کُنْ فَیَکون
بهشت دَر بِگُشایَد که غیرِ مَمْنون است
زِ عینِ خار بِبینی شکوفههایِ عَجَب
زِ عینِ سنگ بِبینی که گنجِ قارون است
که لُطف تا اَبَد است و ازان هزار کلید
نَهان میانهٔ کاف و سَفینهٔ نون است
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۸۱ - منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچکس از روزگار خود محروم
ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم
ز هر بدی که به من میرسد بتر زان نیست
که ماندهام ز خداوندگار خود محروم
امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچکس از روزگار خود محروم
ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم
ز هر بدی که به من میرسد بتر زان نیست
که ماندهام ز خداوندگار خود محروم
امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - بیدوست این منم که به سر میبرم چنین
بیدوست این منم که به سر میبرم چنین
جان میکنم به هرزه و خون میخورم چنین
در تنگنایِ غارتِ عشق اوفتادهام
زین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین
امّیدِ واثق است که از لطفِ بیدریغ
در دستِ غم رها نکند داورم چنین
هم لطفِ او کند مگر از روی مرحمت
دفعِ بلا که میگذرد بر سرم چنین
هر روز دل به واقعه ای مبتلا بود
مادام تا به چشمِ خرد بنگرم چنین
دل میبرند و هیچ غم من نمیخورند
افسون همی کنندم و دم میخورم چنین
مسکین نزاری از دلِ خود رأی در بلاست
دشمن به عزِّ و ناز چه میپرورم چنین
جان میکنم به هرزه و خون میخورم چنین
در تنگنایِ غارتِ عشق اوفتادهام
زین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین
امّیدِ واثق است که از لطفِ بیدریغ
در دستِ غم رها نکند داورم چنین
هم لطفِ او کند مگر از روی مرحمت
دفعِ بلا که میگذرد بر سرم چنین
هر روز دل به واقعه ای مبتلا بود
مادام تا به چشمِ خرد بنگرم چنین
دل میبرند و هیچ غم من نمیخورند
افسون همی کنندم و دم میخورم چنین
مسکین نزاری از دلِ خود رأی در بلاست
دشمن به عزِّ و ناز چه میپرورم چنین
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۲ - ز کلک مرحمت دوست تیره ایامم
ز کلک مرحمت دوست تیره ایامم
طفیل احمد و محمود می برد نامم
اگر سحاب کرم سنگ خاص من سازد
بسی به است ز باران رحمت عامم
اگر ز گوشه خاطر نرانده است مرا
چرا بگوشه مکتوب می برد نامم
ز ننگ، نامم چون نامه وا نخواهد شد
همان به است که خوشدل کند به پیغامم
بجز ترقی وارون ندیدم از طالع
همیشه رشک به آغاز برده انجامم
گرفته آینه مهر زنگ از صبحم
زبان بشمع سیه تاب گشته از شامم
ببزم عشرتم ار لب بخنده بگشاید
زمانه خون سیاووش خواهد از جامم
بباغ بی در و دیوار روزگار چو گل
همیشه منتظر دستبرد ایامم
کلیم در اثر بخت واژگون منست
که می شود شکر لطف حنظل کامم
طفیل احمد و محمود می برد نامم
اگر سحاب کرم سنگ خاص من سازد
بسی به است ز باران رحمت عامم
اگر ز گوشه خاطر نرانده است مرا
چرا بگوشه مکتوب می برد نامم
ز ننگ، نامم چون نامه وا نخواهد شد
همان به است که خوشدل کند به پیغامم
بجز ترقی وارون ندیدم از طالع
همیشه رشک به آغاز برده انجامم
گرفته آینه مهر زنگ از صبحم
زبان بشمع سیه تاب گشته از شامم
ببزم عشرتم ار لب بخنده بگشاید
زمانه خون سیاووش خواهد از جامم
بباغ بی در و دیوار روزگار چو گل
همیشه منتظر دستبرد ایامم
کلیم در اثر بخت واژگون منست
که می شود شکر لطف حنظل کامم