عبارات مورد جستجو در ۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۸۷ - اگر تو همره بلبل، ز بهر گلزاری
اگر تو هَمرَهِ بُلبُل، زِ بَهرِ گُلْزاری
تو خار را همه گُل بین، چو بَهرِ گُل، زاری
نمی‌شِناسی، باشد که خارْ گُل باشد
اگر چه می‌خَلَدَت، عاقِبَت کُند یاری
دَرونِ خار گُل است و بُرونِ خار گُل است
به احتیاط نِگَر، تا سَرِ کِه می‌خاری
چه احتیاط؟ مرا عقل و احتیاط نَمانْد
تو احتیاط کُن آخِر، که مَردِ هُشیاری
غَلَط، تو هم نَتَوانی نگاه داشت مرا
عَجَب، زِ شمعْ تو پَروانه را نِگَه داری؟
خوش است تَلْخیِ دارو و سیلیِ اُستاد
غَنیمَت است زِ یارِ وَفا، جَفاکاری
به دستِ دِلْبَر اگر عاشقی زَبون باشد
زِ عشق و عقل وِیْ است آن، نه از سَبُک ساری
به غیرِ ناز و جَفا، هر چه می‌کُند معشوق
مَباش ایمِن، کان فِتْنه است و طَرّاری
زَبون و دست خوش و عشوه می‌خوریم ای عشق
اگر دروغ فُروشی، وَ گَر مُحال آری
دروغ و عِشوه و صِدْق و مُحالِ او حال است
وَلیک غیر نَبینَد، به چَشمِ اَغْیاری
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم
یا به حالِ اَوَّلینان بِنْگَرید
یا سویِ آخِر به حَزْمی دَر پَرید
حَزْم چِه بْوَد؟ در دو تَدبیر اِحْتیاط
از دو آن گیری که دور است از خُباط
آن یکی گوید دَرین رَهْ هفت روز
نیست آب و هست ریگِ پایْ‌سوز
آن دِگَر گوید دروغ است این بِران
که به هر شب چَشمه‌یی بینی رَوان
حَزْم آن باشد که بَر گیری تو آب
تا رَهی از تَرس و باشی بر صَواب
گَر بُوَد در راهْ آب این را بِریز
وَرْ نباشد وای بر مَردِ سِتیز
ای خَلیفه‌زادگان دادی کُنید
حَزْم بَهرِ روزِ میعادی کُنید
آن عَدوّی کَزْ پِدَرْتان کین کَشید
سویِ زندانَش زِ عِلّیّین کَشید
آن شَهِ شطرنجِ دل را مات کرد
از بِهِشتَش سُخْرهٔ آفات کرد
چند جا بَندَش گرفت اَنْدَر نَبَرد
تا به کُشتی دَر فَکَندَش رویْ‌زرد
این چُنین کرده‌ست با آن پَهْلَوان
سُستْ سُستَش مَنْگَرید ای دیگران
مادر و بابایِ ما را آن حَسود
تاج و پیرایه به چالاکی رُبود
کَردَشان آن جا بِرِهنه وْزار و خوار
سال‌ها بِگْریست آدم زارْ زار
که زِاشکِ چَشمِ او رویید نَبْت
که چرا اَنْدَر جَریده‌یْ لاست ثَبْت؟
تو قیاسی گیر طَرّاریْش را
که چُنان سَروَر کَنَد زو ریش را
اَلْحَذَر ای گِل‌پَرَستان از شَرَش
تیغِ لا حَوْلی زَنید اَنْدَر سَرَش
کو هَمی‌بینَد شما را از کَمین
که شما او را نمی‌بینید هین
دایما صَیّاد ریزَد دانه‌ها
دانه پیدا باشد و پنهانْ دَغا
هر کجا دانه بِدیدی اَلْحَذَر
تا نَبَندَد دامْ بر تو بال و پَر
زان که مُرغی کو به تَرکِ دانه کرد
دانه از صَحرایِ بی‌تَزویر خَورْد
هم بِدان قانِع شُد و از دامْ جَست
هیچ دامی پَرّ و بالَش را نَبَست
سعدی : غزلیات
غزل ۳۱۱ - متقلب درون جامه ناز
متقلب درون جامه ناز
چه خبر دارد از شبان دراز
عاقل انجام عشق می‌بیند
تا هم اول نمی‌کند آغاز
جهد کردم که دل به کس ندهم
چه توان کرد با دو دیده باز
زینهار از بلای تیر نظر
که چو رفت از کمان نیاید باز
مگر از شوخی تذروان بود
که فرودوختند دیده باز
محتسب در قفای رندانست
غافل از صوفیان شاهدباز
پارسایی که خمر عشق چشید
خانه گو با معاشران پرداز
هر که را با گل آشنایی بود
گو برو با جفای خار بساز
سپرت می‌بباید افکندن
ای که دل می‌دهی به تیرانداز
هر چه بینی ز دوستان کرمست
گر اهانت کنند و گر اعزاز
دست مجنون و دامن لیلی
روی محمود و خاک پای ایاز
هیچ بلبل نداند این دستان
هیچ مطرب ندارد این آواز
هر متاعی ز معدنی خیزد
شکر از مصر و سعدی از شیراز
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۸۴ - این دهر باشگونه چو بستیزد
این دهر باشگونه چو بستیزد
شیر ژیان به‌دام درآویزد
مرد دژ آگه آن بود و دانا
کز مکر او به وقت بپرهیزد
با آنک ازو جدا شود او فردا
امروز خود به طبع نیامیزد
زین زال دور باش که او دایم
چون گربه شوی جوید و برخیزد
از بهر چه دوی سپس جفتی
کو روز و شب همی ز تو بگریزد؟
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۶ - سر سخن دوست نمیرم گفت
سر سخن دوست نمیرم گفت
دریست گرانبها نمیرم سفت
ترسم که بخواب دربگویم سخنی
شبهاست که از بیم نمیرم خفت
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۷۵ - هر سو که مهیای سفر می‌گردم
هر سو که مهیای سفر می‌گردم
قدسی صفت از بهر ضرر می‌گردم
بی دغدغه‌ای نمی‌رود پایم پیش
گر بی‌خطرست راه، برمی‌گردم