عبارات مورد جستجو در ۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۱ - ما همه از الست هم‌دستیم
ما همه از اَلَست هم‌دَستیم
عاقِبَت، شُکر، بازپیوستیم
ما همه هم‌دلیم و هم‌راهیم
جُمله از یک شَرابْ سَرمَستیم
ما زِ کَوْنَینْ عشق بُگْزیدیم
جُز که آن عشقْ هیچ نَپْرستیم
چند تَلْخی کَشید جانْ زِ فِراق
عاقِبَت از فِراقْ وارَسْتیم
آفتابی دَرآمَد از روزَن
کرد ما را بُلند، اگر پَستیم
آفتابا مَکَش زِ ما دامَن
نی که بر دامَنِ تو بِنْشَستیم؟
از شُعاعِ تو است اگر لَعْلیم
از تو هستیم ما، اگر هستیم
پیشِ تو ذَرّه وار رَقْصانیم
از هوایِ تو بَندْ بِشْکَستیم
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را
چار کَس را داد مَردی یک دِرَم
آن یکی گفت این به انگوری دَهَم
آن یکی دیگر عَرَب بُد گفت لا
من عِنَب خواهم، نه انگور ای دَغا
آن یکی تُرکی بِدو گفت این بَنُم
من نمی‌خواهم عِنَب، خواهم اُزُم
آن یکی رومی بِگُفت این قیل را
تَرک کُن خواهیم اِسْتافیل را
در تَنازُع آن نَفَر جنگی شُدند
که زِ سِرِّ نام‌ها غافل بُدند
مُشت بَر هَم می‌زدند از اَبْلَهی
پُر بُدند از جَهْل و از دانش تَهی
صاحِبِ سِرّی، عزیزی صد زبان
گَر بُدی آن‌جا بِدادی صُلْحَشان
پس بِگُفتی او که من زین یک دِرَم
آرزویِ جُملَتان را می‌دَهَم
چون که بِسْپارید دل را بی‌دَغَل
این دِرَمْتان می‌کُند چندین عَمَل
یک دِرَمْتان می‌شود چار اَلْمُراد
چار دشمن می‌شود یک زِاتِّحاد
گفتِ هریک‌تان دَهَد جنگ و مِراق
گفتِ من آرَد شما را اتِّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا
تا زبانْ‌تان من شَوَم در گفت و گو
گَر سُخَنْتان می‌نِمایَد یک نَمَط
در اَثَر مایه‌یْ نِزاع است و سَخَط
گرمیِ عاریَّتی نَدْهَد اَثَر
گرمیِ خاصیَّتی دارد هُنر
سِرکه را گَر گرم کردی زآتش آن
چون خوری سَردی فَزایَد بی‌گُمان
زان که آن گرمیِّ او دِهْلیزی است
طَبْعِ اَصْلَش سردی است و تیزی است
وَرْ بُوَد یَخ‌بَسته دوشاب ای پسر
چون خوری، گرمی فَزایَد در جِگَر
پس ریایِ شیخ بِهْ زِاخْلاصِ ماست
کَزْ بَصیرت باشد آن، وین از عَماست
از حَدیثِ شیخ جمعیّت رَسَد
تَفْرقه آرَد دَمِ اَهْلِ جَسَد
چون سُلَیمان کَزْ سویِ حَضرت بِتاخت
کو زبانِ جُمله مُرغان را شِناخت
در زمانِ عَدلَش آهو با پَلَنگ
اُنْس بِگْرفت و بُرون آمد زِ جَنگ
شُد کبوتر ایمِن از چَنگالِ باز
گوسفند از گُرگ ناوَرْد اِحْتِراز
او میانجی شُد میانِ دشمنان
اِتِّحادی شُد میانِ پَرزَنان
تو چو موری بَهرِ دانه می‌دَوی
هین سُلَیمان جو، چه می‌باشی غَوی؟
دانه‌جو را دانه‌اَش دامی شود
و آن سُلَیمان‌جوی را هر دو بُوَد
مُرغِ جان‌ها را در این آخِر زمان
نیستْشان از هَمدِگَر یک‌دَم اَمان
هم سُلَیمان هست اَنْدَر دورِ ما
کو دَهَد صُلح و نَمانَد جورِ ما
قولِ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ را یاد گیر
تا به اِلّا و خَلا فیها نَذیر
گفت خود خالی نبوده‌ست اُمَّتی
از خَلیفَه‌یْ حَقّ و صاحِب‌هِمَّتی
مُرغِ جان‌ها را چُنان یک‌دل کُند
کَزْ صَفاشان بی‌غِش و بی‌غِل کُند
مُشْفِقان گردند هَمچون والِده
مُسلِمون را گفت نَفْسِ واحِده
نَفْسِ واحد از رَسولِ حَق شُدند
وَرْنه هر یک دُشمنِ مُطْلَق بُدند
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام
دو قبیله کَاوْس و خَزرَج نام داشت
یک زِ دیگر جانِ خون‌آشام داشت
کینه‌هایِ کُهنه‌شان از مُصْطَفیٰ
مَحْو شُد در نورِ اسلام و صَفا
اَوَّلا اِخْوان شُدند آن دُشمنان
هَمچو اَعْدادِ عِنَب در بوستان
وَزْ دَمِ اَلْمؤمنونْ اِخْوَه به پَند
دَر شِکَستَند و تَنِ واحد شُدند
صورتِ انگورها اِخْوان بُوَد
چون فَشُردی، شیرهٔ واحد شود
غوره و انگور ضِدّانند لیک
چون که غوره پُخته شُد، شُد یارِ نیک
غوره‌یی کو سنگ‌بَست و خام مانْد
در اَزَل حَق کافِرِ اَصلیش خوانْد
نه اَخی، نه نَفْسِ واحد باشد او
در شَقاوَت نَحْسِ مُلْحِد باشد او
گَر بگویم آنچه او دارد نَهان
فِتْنهٔ اَفْهام خیزد در جهان
سِرِّ گَبْرِ کورْ نامَذکور بِهْ
دودِ دوزخ از اِرَم مَهْجور بِهْ
غوره‌هایِ نیک کایشان قابِل‌اَند
از دَمِ اَهْلِ دِلْ آخِر یک دل‌اَند
سویِ انگوری هَمی رانَنْد تیز
تا دُوی بَرخیزد و کین و سِتیز
پس در انگوری هَمی دَرَّند پوست
تا یکی گردند و وَحْدَت وَصْفِ اوست
دوستْ دُشمن گردد ایرا هم دُو است
هیچ یک با خویش جنگی دَرنَبَست
آفرین بر عشقِ کُلِّ اوسْتاد
صد هزاران ذَرّه را داد اِتِّحاد
هَمچو خاکِ مُفْتَرِق در رَهْ‌گُذر
یک سَبوشان کرد دستِ کوزه‌گَر
کُاتِّحادِ جسم‌هایِ آب و طین
هست ناقص، جان نمی‌مانَد بدین
گَر نَظایِر گویم این‌جا در مِثال
فَهْم را تَرسَم که آرَد اِخْتِلال
هم سُلَیمان هست اکنون، لیک ما
از نَشاطِ دوربینی در عَمیٰ
دوربینی کور دارد مَرد را
هَمچو خُفته در سَرا، کور از سَرا
مولَعیم اَنْدَر سُخَن‌هایِ دقیق
در گِرِه‌ها باز کردن ما عَشیق
تا گِرِه بَندیم و بُگْشاییم ما
در شِکال و در جوابْ آیین‌فَزا
هَمچو مُرغی کو گُشایَد بَندِ دام
گاه بَندَد، تا شود در فَنْ تمام
او بُوَد مَحْروم از صَحرا و مَرْج
عُمرِ او اَنْدَر گِرِه کاری‌ست خَرْج
خود زَبونِ او نگردد هیچ دام
لیک پَرَّش در شِکَست اُفْتَد مُدام
با گِرِه کَم کوش تا بال و پَرَت
نَسْکُلَد یک یک ازین کَرّ و فَرَت
صد هزاران مُرغْ پَرهاشان شِکَست
وان کَمین‌گاهِ عوارض را نَبَست
حال ایشان از نُبی خوان ای حَریص
نَقَّبوا فیها بِبین هَلْ مِنْ مَحیص؟
از نِزاعِ تُرک و رومیّ و عَرَب
حَل نَشُد اِشْکالِ انگور و عِنَب
تا سُلَیمانِ لَسینِ مَعنوی
دَرنَیایَد بَرنَخیزد این دُوی
جُمله مُرغانِ مُنازع بازْوار
بِشْنَوید این طَبْلِ بازِ شهریار
زِاخْتِلافِ خویشْ سویِ اِتِّحاد
هین زِ هر جانِب رَوان گردید شاد
حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمْ
کورْمُرغانیم و بَسْ ناساختیم
کان سُلَیمان را دَمی نَشْناختیم
هَمچو جُغْدان دُشمنِ بازان شُدیم
لاجَرَم وامانْدهٔ ویران شُدیم
می‌کُنیم از غایَتِ جَهْل و عَما
قَصْدِ آزارِ عزیزانِ خدا
جمعِ مُرغانْ کَزْ سُلَیمان روشن‌اَند
پَرّ و بالِ بی‌گُنَه کِی بَرکَنند؟
بلکه سویِ عاجزانْ چینه کَشَند
بی‌خِلاف و کینه آن مُرغان خَوشَند
هُدهُدِ ایشان پِیِ تَقْدیس را
می‌گُشایَد راهِ صد بِلْقیس را
زاغِ ایشان گَر به صورت زاغ بود
بازْهِمَّت آمد و مازاغ بود
لَکْلَکِ ایشان که لَکْ‌لَک می‌زَنَد
آتشِ توحید در شک می‌زَنَد
وان کبوترْشان زِ بازان نَشْکُهَد
بازْ سَر پیشِ کبوترشان نَهَد
بُلبُلِ ایشان که حالَت آرَد او
در دَرونِ خویش گُلْشَن دارد او
طوطیِ ایشان زِ قَند آزاد بود
کَزْ دَرونْ قَندِ اَبَد رویَش نِمود
پایِ طاووسانِ ایشان در نَظَر
بهتر از طاووسِ ‌پَرّانِ دِگَر
مَنْطِقُ الطَّیْرانِ خاقانی صَداست
مُنْطِقُ الطَّیرِ سُلَیمانی کجاست؟
تو چه دانی بانگِ مُرغان را هَمی
چون نَدیدسْتی سُلَیمان را دَمی؟
پَرِّ آن مُرغی که بانگَش مُطرب است
از بُرونِ مَشرق است و مغرب است
هر یک آهنگش زِ کُرسی تا ثَری‌ست
وَزْ ثَری تا عَرشْ در کَرّ و فَری‌ست
مُرغْ کو بی‌این سُلَیمان می‌رَوَد
عاشقِ ظُلْمَت چو خُفّاشی بُوَد
با سُلَیمان خو کُن ای خُفّاشِ رَد
تا که در ظُلْمَت نَمانی تا اَبَد
یک گَزی رَهْ که بِدان سو می‌رَوی
هَمچو گَزْ قُطْبِ مَساحت می‌شَوی
وان که لَنْگ و لوکْ آن سو می‌جَهی
از همه لَنْگیّ و لوکی می‌رَهی
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
مناظره
شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت
گه مناظره، یک روز بر سر گذری
یکی بگفت به آن دیگری، تو خون که‌ای
من اوفتاده‌ام اینجا، ز دست تاجوری
بگفت، من بچکیدم ز پای خارکنی
ز رنج خار، که رفتش بپا چو نیشتری
جواب داد ز یک چشمه‌ایم هر دو، چه غم
چکیده‌ایم اگر هر یک از تن دگری
هزار قطرهٔ خون در پیاله یکرنگند
تفاوت رگ و شریان نمیکند اثری
ز ما دو قطرهٔ کوچک چه کار خواهد خاست
بیا شویم یکی قطرهٔ بزرگتری
براه سعی و عمل، با هم اتفاق کنیم
که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری
در اوفتیم ز رودی میان دریائی
گذر کنیم ز سرچشمه‌ای بجوی و جری
بخنده گفت، میان من و تو فرق بسی است
توئی ز دست شهی، من ز پای کارگری
برای همرهی و اتحاد با چو منی
خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری
تو از فراغ دل و عشرت آمدی بوجود
من از خمیدن پشتی و زحمت کمری
ترا به مطبخ شه، پخته شد همیشه طعام
مرا به آتش آهی و آب چشم تری
تو از فروغ می ناب، سرخ رنگ شدی
من از نکوهش خاری و سوزش جگری
مرا به ملک حقیقت، هزار کس بخرد
چرا که در دل کان دلی، شدم گهری
قضا و حادثه، نقش من از میان نبرد
کدام قطرهٔ خون را، بود چنین هنری
درین علامت خونین، نهان دو صد دریاست
ز ساحل همه، پیداست کشتی ظفری
ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد
اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری
یتیم و پیره‌زن، اینقدر خون دل نخورند
اگر بخانهٔ غارتگری فتد شرری
بحکم نا حق هر سفله، خلق را نکشند
اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری
درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت
اگر که دست مجازات، میزدش تبری
سپهر پیر، نمیدوخت جامهٔ بیداد
اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری
اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار
بجای او ننشیند بزور ازو بتری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۰۱ - داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج
داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج
وقت شورش برنمی‌دارند سر از پای هم
ملک‌الشعرای بهار : ترجیعات
اتحاد اسلام
چندگویی چرا مانده ویران
هند و افغان و خوارزم و ایران
چندگویی چرا جسته مأوا
خرس پتیاره بر جای شیران
چندگویی چرا روز حاجت
مانده ازکار، دست دلیران
چندگویی چرا ما اسیریم
زانکه آزادی ما اسیران
جنبش و دوستی و وداد است
روز یکرنگی و اتحاد است
ثروت وملک و ناموس ومذهب
چار چیز است در ما مرکب
ثروت و ملک و ناموس ما را
برده این اختلافات مذهب
اختلافات مذهب در اسلام
روزما را سیه کرده چون شب
عزت ما به دو چیز بسته است
اتحاد اول و بعد مکتب
کاین دو، اول طریق ارشاد است
روز یکرنگی و اتحاد است
اجنبی یارگردد نگردد
خصم‌، غمخوارگردد نگردد
آنکه بیمار را زهر داده است
خود پرستارگردد نگردد
وآنکه صد بی‌وفایی به ماکرد
او وفادارگردد نگردد
زبن خرابی که درکار ما هست
سخت‌تر کار گردد نگردد
زین سبب چاره صلح و سداد است
روز یکرنگی و اتحاد است
هند و ترکیه و مصر و ایران
تونس و فاس و قفقاز و افغان
در هویت دو، اما به دین‌، یک
مختلف‌، تن ولی متحد، جان
جملگی پیرو دین احمد
جملگی تابع نص قرآن
مسلمی گر بگرید به طنجه
مؤمنی نالد اندر بدخشان
آری این راه و رسم عباد است
روز یکرنگی و اتحاد است
وقت حق‌خواهی و حقگزاری‌ست
روز دینداری و روز یاری است
حکم اسلام و حکم پیمبر
بر تو و او و ما جمله جاری است
ما و اویی نباشد در اسلام
کاین سخن‌ها ز دشمن شعاری است
چار یار نبی صلح بودند
زین سبب جنگ ما و تو خواری است
تیشهٔ ریشهٔ دین عناد است
روز یکرنگی و اتحاد است