این شعر از سعدی بیانگر احساسات شاعر نسبت به معشوق است که با وجود وفاداری و عشق شاعر، معشوق به او بیاعتنایی میکند و به صحرا میرود. شاعر از رفتار بیوفایانه معشوق شکایت میکند و در عین حال، عشق و وفاداری خود را به او ابراز میدارد. او از معشوق میخواهد که به خود بنگرد و رفتارش را تغییر دهد، اما در نهایت، شاعر همچنان عاشق و وفادار باقی میماند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، درک کامل این شعر نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی و مفاهیم شعری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۶۳۲ - سرو سیمینا به صحرا میروی
نیک بدعهدی که بی ما میروی ۱
کس بدین شوخی و رعنایی نرفت
خود چنینی یا به عمدا میروی ۲
روی پنهان دارد از مردم پری
تو پری روی آشکارا میروی ۳
گر تماشا میکنی در خود نگر
یا به خوشتر زین تماشا میروی ۴
مینوازی بنده را یا میکشی
مینشینی یک نفس یا میروی ۵
اندرونم با تو میآید ولیک
خائفم گر دست غوغا میروی ۶
ما خود اندر قید فرمان توایم
تا کجا دیگر به یغما میروی ۷
جان نخواهد بردن از تو هیچ دل
شهر بگرفتی به صحرا میروی ۸
گر قدم بر چشم من خواهی نهاد
دیده بر ره مینهم تا میروی ۹
ما به دشنام از تو راضی گشتهایم
وز دعای ما به سودا میروی ۱۰
گر چه آرام از دل ما میرود
همچنین میرو که زیبا میروی ۱۱
دیده ی سعدی و دل، همراه توست
تا نپنداری که تنها میروی ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.