این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از عشق، طبیعت، و حالات روحی خود سخن میگوید. او از زیباییهای طبیعت مانند سبزه و جوی آب لذت میبرد و از عشق و دلبستگی به معشوق خود میگوید. شاعر همچنین از دردها و رنجهای عشق و جدایی سخن میگوید و از دوست خود میخواهد که اگر قصد ترک او را دارد، صریحاً بیان کند. در پایان، شاعر به تفاوت بین زندگی عاشقانه و زاهدانه اشاره میکند.
متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و جدایی نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
غزل ۶۳۱ - وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی ۱
ور به خلوت با دلارامت میسر میشود
در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی ۲
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است
تا کجا بودی که جانم تازه میگردد به بوی ۳
مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع
شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی ۴
ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرود
گر به ترک من نمیگویی به ترک من بگوی ۵
ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی ۶
گر ببینی گریه زارم ندانی فرق کرد
کآب چشم است این که پیشت میرود یا آب جوی ۷
گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی ۸
ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی ۹
سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه
شاهد بازی فراخ و زاهدان تنگ خوی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.