شاعر در این متن از عشق و وابستگی شدید خود به معشوق سخن میگوید. او خود را گناهکار و خاک رهگذار معشوق میداند و از بیم جرم و بیقراری خود میگوید، اما با لطف معشوق امیدوار میشود. شاعر از پریشانی دل و بیقراری خود در عشق مینالد و آرزو میکند که بتواند از هوای معشوق سخن بگوید. در پایان، او عشق را تنها دستاورد زندگی خود میداند و خود را پیرِ کارِ عشق میخواند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد.
شماره ۳۰۷ - مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم
پی رضای تو رفتم گناهکار شدم ۱
به اختیار غلامیّ حضرتت کردم
که بر ولایت دل صاحب اختیار شدم ۲
ز بیم جرم پراکنده حال بودم لیک
چو فیض لطف تو دیدم امیدوار شدم ۳
به بازی سر زلفت دل پریشانم
قرار بست و من از غصه بیقرار شدم ۴
گذار تا ز هوای تو دم زنم نفسی
که از تصوّر خاک درت غبار شدم ۵
مرا به عهد جوانان ز عشق حاصل کار
همین بس است خیالی که پیر کار شدم ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.