شاعر در این متن از درد عشق و دلسوزیهایش میگوید. او از دیوانگی دلش در پی معشوق سخن میگوید و حیران است که چگونه معشوق بیدست و پا چنین تأثیری بر او دارد. بوی وفا از زلف معشوق، شاعر را مستانه به سوی خود میکشاند. یاد وصال معشوق، اشکهایش را جاری میکند و زخمهای عشق را با افسانه و افسون تسکین میدهد. در نهایت، شاعر از خیال معشوق در درونش میگوید و اینکه چگونه خیال دیگری از چشمش میرود.
متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و استفاده از استعارههای پیچیده است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی مفاهیم مانند 'سوز دل' و 'زخم عشق' نیاز به بلوغ عاطفی دارند.
شماره ۲۲۳ - گر همچونی دم می زنم از سوز دل خون می رود
ور خامشم در چنگ دل کارم به قانون می رود ۱
دل از سر دیوانگی شد در پی مقصود و من
حیران که آن بی دست و پادوراست ره چون می رود ۲
تا از سر زلفت صبا بوی وفاداری شنید
مستانه می آید در آن زنجیر و مجنون می رود ۳
از درّ وصلت کآن گهر در قعر عمان غم است
چون یاد می آرد دلم از دیده جیحون می رود ۴
افسانه خوانم چون مرا از زلف آزاری رسد
زخم چنان ماری اگر دانم به افسون می رود ۵
گر نه خیالش در درون آمد خیالی از چه رو
نقش خیال دیگری از دیده بیرون می رود ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.