خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن بیانگر احساسات عمیق و دردهای عاطفی شاعر است که از غمهای روزگار، فراق یار و بیقراری دل سخن میگوید. شاعر احساس میکند که بیان تمامی این دردها به زمان بسیار طولانی نیاز دارد و در نهایت، تنها بخش کوچکی از آنها را میتواند بازگو کند. او از تنهایی و نبود یارانی که درد دلش را بشنوند، شکایت میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات فارسی دارد.
غزل ۴۴۲ - گر غصه روزگار گویم
گر غصه روزگار گویم
بس قصه بی شمار گویم ۱
یک عمر هزارسال باید
تا من یکی از هزار گویم ۲
چشمم به زبان حال گوید
نی آن که به اختیار گویم ۳
بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراق یار گویم ۴
مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم ۵
یاران صبوحیم کجایند
تا درد دل خمار گویم ۶
کس نیست که دل سوی من آرد
تا غصه روزگار گویم ۷
درد دل بیقرار سعدی
هم با دل بیقرار گویم ۸
بس قصه بی شمار گویم ۱
یک عمر هزارسال باید
تا من یکی از هزار گویم ۲
چشمم به زبان حال گوید
نی آن که به اختیار گویم ۳
بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراق یار گویم ۴
مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم ۵
یاران صبوحیم کجایند
تا درد دل خمار گویم ۶
کس نیست که دل سوی من آرد
تا غصه روزگار گویم ۷
درد دل بیقرار سعدی
هم با دل بیقرار گویم ۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۴۱ - عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
گوهر بعدی:غزل ۴۴۳ - بکن چندان که خواهی جور بر من
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.