شاعر در این متن از غم و اندوه خود سخن میگوید و بیان میکند که در دنیا جز غم چیزی نمیبیند. او از نبود همدم و محرم راز شکایت دارد و با وجود درد و زخم، درمان و مرهمی نمییابد. شاعر به عشق اشاره میکند و میگوید که از زمانی که با عشق آشنا شده، شادی را در دل خود نمیبیند. او از گریههای فراوان خود میگوید و اینکه هیچ فایدهای از آن نمیبیند. در پایان، شاعر از ناامیدی خود سخن میگوید و اینکه دیگر امیدی به دیدار دوست ندارد.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی مانند عشق، غم، تنهایی و ناامیدی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. بنابراین، مناسب برای نوجوانان و بزرگسالان است.
غزل ۴۲۶ - دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم ۱
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم ۲
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم ۳
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم ۴
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم ۵
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم ۶
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.