شاعر در این متن از عشق و مستی سخن میگوید و بیان میکند که از عشق یارش سرمست و خمار است. او از توبه از زهد و بازگشت به عشق و مستی میگوید و از ساقی و مطرب میخواهد که او را در این حال همراهی کنند. شاعر همچنین از درد فراق و تمنا سخن میگوید و از یارش میخواهد که بازگردد. او از عقل و دل نیز سخن میگوید و بیان میکند که عشق بر عقل و دل او چیره شده است.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عشق، مستی، و فراق است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند توبه از زهد و بازگشت به عشق ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۳۸۹ - باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم ۱
سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم ۲
ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم ۳
سیلاب نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم ۴
شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم ۵
موسی طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم ۶
رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم ۷
چندم به سر دوانی پرگاروار گردت
سرگشتهام ولیکن پای استوار دارم ۸
عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم ۹
زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.