شاعر از عشق و دلباختگی خود به معشوق سخن میگوید. او از اولین لحظهای که معشوق را دیده، احساس کرده که در دام عشق او گرفتار خواهد شد. شاعر از آشفتگی و نگرانیهای خود در این عشق و رنجهایی که متحمل شده، سخن میگوید. او همچنین از تأثیرات این عشق بر زندگی خود و جدایی از دیگران صحبت میکند و در نهایت بیان میکند که هرچه در توان داشته، برای بیان احساساتش گفته است.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک و مفاهیم فلسفی و عرفانی موجود در متن، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۳۷۰ - من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
بیم آن است بدین دانه که در دام افتم ۱
هرگز آشفته رویی نشدم یا مویی
مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم ۲
هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد
گو بدانید که من با غم رویش جفتم ۳
رنگ رویم غم دل پیش کسان میگوید
فاش کرد آن که ز بیگانه همیبنهفتم ۴
پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار
معرفت پند همیداد و نمیپذرفتم ۵
هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز
گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم ۶
آتشی بر سرم از داغ جدایی میرفت
و آبی از دیده همیشد که زمین میسفتم ۷
عجب آن است که با زحمت چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم ۸
پیش از این خاطر من خانه پرمشغله بود
با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم ۹
سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی
آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.