این متن بیانگر درد و رنج یک عاشق است که از معشوق خود دور افتاده و در عشق و مستی سرگردان است. او از بیعدالتی و ظلمی که بر او رفته شکایت دارد و از این که دوستانش نصیحتهای خوبی به او میدهند اما او به حرفهای دشمنانش گوش میدهد، ناراحت است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید با سختیها و آسانیهای زندگی کنار بیاید و دیگر دل به یار جفاکار نبندد.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و اجتماعی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ظلم و بیعدالتی و درد عشق نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۳۳۸ - دلی که دید که غایب شدهست از این درویش
گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش ۱
به دست آن که فتادهست اگر مسلمان است
مگر حلال ندارد مظالم درویش ۲
دل شکسته مروت بود که بازدهند
که باز میدهد این دردمند را دل ریش ۳
مه دوهفته اسیرش گرفت و بند نهاد
دو هفته رفت که از وی خبر نیامد بیش ۴
رمیدهای که نه از خویشتن خبر دارد
نه از ملامت بیگانه و نصیحت خویش ۵
به شادکامی دشمن کسی سزاوار است
که نشنود سخن دوستان نیک اندیش ۶
کنون به سختی و آسانیش بباید ساخت
که در طبیعت زنبور نوش باشد و نیش ۷
دگر به یار جفاکار دل منه سعدی
نمیدهیم و به شوخی همیبرند از پیش ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.