این شعر عاشقانه و غمانگیز، بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر از دوری معشوق رنج میبرد و شبها را با یاد او و اشکهایش سپری میکند. او از بیقراری و سوزش دلش میگوید و آرزو میکند که ای کاش عمرش به افسوس نگذرد. شاعر با تصاویر زیبا و احساسی، حالات روحی خود را توصیف میکند و از خیال معشوق و تأثیر آن بر زندگی خود سخن میگوید.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تصاویر پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا به طور کامل درک شود.
غزل ۲۱۳ - دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد ۱
تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز
همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد ۲
چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من
گفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد ۳
آن نه می بود که دور از نظرت میخوردم
خون دل بود که از دیده به ساغر میشد ۴
از خیال تو به هر سو که نظر میکردم
پیش چشمم در و دیوار مصور میشد ۵
چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی
مدعی بود اگرش خواب میسر میشد ۶
هوش میآمد و میرفت و نه دیدار تو را
میبدیدم نه خیالم ز برابر میشد ۷
گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوخت
گاه چون مجمرهام دود به سر بر میشد ۸
گویی آن صبح کجا رفت که شبهای دگر
نفسی میزد و آفاق منور میشد ۹
سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت
ور نه هر شب به گریبان افق بر میشد ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.