این شعر عاشقانه و عرفانی از سعدی، بیانگر عشق و وفاداری بیقید و شرط شاعر به معشوق است. شاعر از عشق و دوستی بیپایان خود سخن میگوید و اعلام میکند که هرگز از معشوق قطع امید نخواهد کرد و پیمان دوستی را نخواهد شکست. او خود را غلام همت معشوق میداند و از زیباییهای او سخن میگوید. شاعر همچنین از بخشش و مهربانی معشوق درخواست میکند و خود را مقصر در ادای احسان او میداند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از صنایع ادبی و مفاهیم پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۴۸ - چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت ۱
به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستی که نخواهم شکست پیمانت ۲
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی
به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت ۳
اگر تو عید همایون به عهد بازآیی
بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت ۴
مه دوهفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که میتابد از گریبانت ۵
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ
خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت ۶
نظر به روی تو صاحب دلی نیندازد
که بیدلش نکند چشمهای فتانت ۷
غلام همت شنگولیان و رندانم
نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت ۸
بیا و گر همه بد کردهای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت ۹
به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی
مقصرست هنوز از ادای احسانت ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.