شاعر در این متن از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که صبر و تحمل او در برابر زیباییهای معشوق کم است. او از زهد و ریا دوری میکند و تأکید میکند که عشق به معشوق او را از هر چیز دیگری دور کرده است. شاعر همچنین از ناتوانی خود در کنترل احساساتش سخن میگوید و بیان میکند که هیچکس مانند معشوق او نیست. در پایان، شاعر از پایان عمر خود و بیپایانی عشقش به معشوق سخن میگوید.
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عشقی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعری کلاسیک نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۱۲۲ - در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست ۱
ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست ۲
ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک
چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست ۳
من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم
که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست ۴
ای پری روی ملک صورت زیباسیرت
هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست ۵
چشم برکرده بسی خلق که نابینااند
مثل صورت دیوار که در وی جان نیست ۶
درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست ۷
آن که من در قلم قدرت او حیرانم
هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست ۸
سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد
همچنان قصه سودای تو را پایان نیست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.