این شعر به بیان احساسات شاعر درباره عشق، جدایی، و روابط انسانی میپردازد. شاعر از عشق و وصال سخن میگوید و بیان میکند که بدون معشوق، دنیا برایش تنگ و بیمعناست. همچنین، او به موضوعاتی مانند وفاداری، خیانت، و تأثیر زمان بر روابط اشاره میکند. در پایان، شاعر به شهرت خود به عنوان یک رند (شخص آزاده و بیپروا) اشاره کرده و از ترس و نگرانیهای بیجا دوری میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند خیانت و تأثیر زمان بر روابط ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا نامفهوم باشد.
غزل ۱۱۹ - هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست ۱
در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم
چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست ۲
شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هست
صنع را آیینهای باید که بر وی زنگ نیست ۳
با زمانی دیگر انداز ای که پندم میدهی
کاین زمانم گوش بر چنگست و دل در چنگ نیست ۴
گر تو را کامی برآید دیر زود از وصل یار
بعد از آن نامت به رسوایی برآید ننگ نیست ۵
سست پیمانا چرا کردی خلاف عقل و رای
صلح با دشمن اگر با دوستانت جنگ نیست ۶
گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش
دوستان را جز به دیدار تو هیچ آهنگ نیست ۷
ور به سنگ از صحبت خویشم برانی عاقبت
خود دلت بر من ببخشاید که آخر سنگ نیست ۸
سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد
از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.