شاعر در این متن از ناامیدی و غمهای زندگی سخن میگوید و از روزگاری که حاصلی جز اندوه ندارد شکایت میکند. او به دنبال امید و نشاطی است که در بهار یافت میشود، اما اثری از آن نمیبیند. شاعر از نبودن یاریگران دردمند و آزادگان بیغرض مینالد، اما در عین حال به همت والا و قناعت خود افتخار میکند و بیان میکند که حتی اگر整个世界 به او داده شود، باز هم به آنچه دارد راضی است.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عاطفی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات ادبی ممکن است برای گروههای سنی پایینتر دشوار باشد.
شماره ۴۴٣ - عمر تا کی چنین بریم سر
حاصل روزگار بوک و مگر ۱
همچو بلبل گه خزان خاموش
ز آن شدم کز بهار نیست اثر ۲
کز نسیم بهار شاخ امید
دهد از لطف جانفزایش بر ۳
کو ببازار فضل جوهریئی
که شبه باز داند از گوهر ۴
گر چه روزی درین بار نجست
دل ما را بجز غم دلبر ۵
بر سر خستگان مسیح دمی
از برای شفا نکرد گذر ۶
هیچ آزاده غیر سرو نزد
دست از بهر کار ما بکمر ۷
شکر ایزد که همتی دارم
که بکونین در نیارد سر ۸
با چنین همتی قناعت نیز
دارم از هرچه دادم افزونتر ۹
گر جهانرا بمن دهند اقطاع
آنکه او هست بر جهان سرور ۱۰
منتی گر کشید باید از آن
بر شکستیم و کرده قطع نظر ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.