خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر از گفتگوی خود با یاری محترم میگوید که در آن از رازهای دل و هنر سخنوری سخن میرود. او به تواناییهای ذهنی و هنری خود اشاره میکند اما اظهار میدارد که در این زمانه، نه مدح کسی را میسراید و نه هجو، چرا که دروغگویی رایج شده و گفتن راستی دشوار است.
متن دارای مفاهیم عمیق ادبی و اخلاقی است که درک آنها به سطحی از بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و تشبیهات ادبی ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد.
شماره ١١٣ - دی مرا گفت محترم یاری
دی مرا گفت محترم یاری
که دلم هیچ راز ازو ننهفت ۱
که بگلزار طبع وقادت
در بهار سخن چه غنچه شکفت ۲
نوک الماس فکر ثاقب تو
گوهر نظم در مدیح که سفت ۳
گفتم اکنون بمدح و هجو کسی
نشود فکر با ضمیرم جفت ۴
ز آنکه مرد دروغ نیست رهی
وندرین عهد راست نتوان گفت ۵
که دلم هیچ راز ازو ننهفت ۱
که بگلزار طبع وقادت
در بهار سخن چه غنچه شکفت ۲
نوک الماس فکر ثاقب تو
گوهر نظم در مدیح که سفت ۳
گفتم اکنون بمدح و هجو کسی
نشود فکر با ضمیرم جفت ۴
ز آنکه مرد دروغ نیست رهی
وندرین عهد راست نتوان گفت ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ١١٢ - دی شنیدم که ابلهی میگفت
گوهر بعدی:شماره ١١۴ - دیدم آنکس را که باز همتش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.