خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که درد عشق ناگفته و رنجهای ناشی از آن را بیان میکند. شاعر از ناتوانی در بیان اسرار عشق، تلاش بیثمر برای فراموشی و رنج دل شکسته سخن میگوید. اشکهایش را به دریا تشبیه میکند که تنها با سوزن مژه میتوان آن را نگه داشت.
متن دارای مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و احساسات سنگین ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
شماره ۱۳۸ - ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوان
ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوان
وز عشق، حالتی که نهفتن نمیتوان ۱
بسیار گفته شد سخن از نکته های عقل
اسرار عشق ماند که گفتن نمیتوان ۲
جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سود
چون کوی دوست رفتن و رفتن نمیتوان ۳
ما راست غنچه وار دلی مانده غرق خون
بادی چو نیست از تو شکفتن نمیتوان ۴
شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوار
کان جز به سوزن مژه سفتن نمیتوان ۵
وز عشق، حالتی که نهفتن نمیتوان ۱
بسیار گفته شد سخن از نکته های عقل
اسرار عشق ماند که گفتن نمیتوان ۲
جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سود
چون کوی دوست رفتن و رفتن نمیتوان ۳
ما راست غنچه وار دلی مانده غرق خون
بادی چو نیست از تو شکفتن نمیتوان ۴
شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوار
کان جز به سوزن مژه سفتن نمیتوان ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۳۷ - جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان
گوهر بعدی:شماره ۱۳۹ - مرا چشمی است از لعل تو در خون جگر پنهان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.