شاعر در این متن از عشق و هجران میگوید و بیان میکند که نه به وصل تمایل دارد و نه به حضور عشق. او از خواری هجر و نگاه دور لذت میبرد و گشتن در کوی معشوق را هلاک جان خود میداند. شاعر خود را مانند پروانهای میبیند که به دور نور میگردد و از رنج فراق رنجور شده است. او از این که نتوانسته به مقصود برسد، شرمسار است و در پایان اشاره میکند که به بندگی معشوق در شهر مشهور شده است.
متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آن ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۱۰۱ - نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور
خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور ۱
بگرد کوی تو گشتن هلاک جان منست
چو پر گشودن پروانه در حوالی نور ۲
تنم چو موی شده، زرد و زار و نالانم
ز تاب حادثه، همچون بریشم طنبور ۳
به سعی پیش تو قدری نیافتم، چکنم
که شرمسارم از این گفتگوی نامقدور ۴
سروش غیب به شاهی خطاب کرد مرا
به بندگی تو در شهر تا شدم مشهور ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.