شاعر در این متن از دردها و رنجهای روحی خود میگوید. او خود را درگیر تضادهای درونی میبیند؛ گاهی در مسجد و گاهی در خرابات، گاهی در دعا و گاهی با ساغر شراب. او از بیقدری خود در جهانی که خارها بر گلها غالباند شکایت دارد و احساس بیگانگی و تنهایی میکند. شاعر از درماندگی و ناامیدی سخن میگوید و خود را همچون پروانهای اسیر در بزم آفرینش میداند.
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، اشاره به مفاهیمی مانند خرابات، شراب، و تضادهای درونی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.
غزل ۴۹۶ - در جستجوی وصلت، آن رهرو بلایم
کز فرق همچو شانه بگذشته خار پایم ۱
یکپای در خرابات، پای دگر بمسجد
یکدست رهن ساغر یکدست در دعایم ۲
تا سینه چاک کردم ناخن تمام فرسود
اکنون بعقده دل درمانده چون درایم ۳
در گلشنی که خارش نگرفت قیمت گل
خاکم بسر که دایم چون آب کم بهایم ۴
تا آشنای مائی بیگانه ام ز عالم
مستغنی از طبیبان از درد بیدوایم ۵
از تازه گلبن خود پیوند تا بریدم
با هیچکس نسازم گوئیکه خار پایم ۶
پروانه اسیرم در بزم آفرینش
هر شمع ریسمانی می تابد از برایم ۷
باشد نمایش من پنهان در آزمایش
منگر که تیره بختم شمشیر بی جلایم ۸
از بس کلیم رفتم در زیر بار محنت
بر دوستان گرانم گر سایه همایم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.