خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از کلیم کاشانی، شاعر ایرانی، بیانگر ناامیدی و اندوه شاعر از روزگار و عشق نافرجام است. او از بخت بد، زمانه ناسازگار، و دلتنگیهایش میگوید و اشاره میکند که تنها اشک میتواند حال دلش را بفهمد. همچنین، او به عشق و تأثیر تربیت آن بر جانوران اشاره میکند و در نهایت، به خانه آرامش و خرابهای که در آن سر مینهد، اشاره دارد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، مضامین ناامیدی و یأس ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد و نیاز به تفسیر دارد.
غزل ۳۶۱ - کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد
کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد
نگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد ۱
چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت
عجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد ۲
بغیر اشک کسی حال دل نمی داند
همیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد ۳
همای تربیت عشق جانور کندش
اگرچه بیضه فولاد زیر پر گیرد ۴
نه آن دهان بشکایت گشاده زخم ستم
که سعی بخیه لبش را بیکدگر گیرد ۵
من آن نیم که کند یار اجتناب از من
همیشه صحبت آتش بشمع در گیرد ۶
بنای خانه آسودگی کلیم نهاد
کزین خرابه همین خشت زیر سر گیرد ۷
نگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد ۱
چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت
عجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد ۲
بغیر اشک کسی حال دل نمی داند
همیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد ۳
همای تربیت عشق جانور کندش
اگرچه بیضه فولاد زیر پر گیرد ۴
نه آن دهان بشکایت گشاده زخم ستم
که سعی بخیه لبش را بیکدگر گیرد ۵
من آن نیم که کند یار اجتناب از من
همیشه صحبت آتش بشمع در گیرد ۶
بنای خانه آسودگی کلیم نهاد
کزین خرابه همین خشت زیر سر گیرد ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۶۰ - چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبود
گوهر بعدی:غزل ۳۶۲ - مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.