شاعر در این شعر از درد هجران و دوری از وطن مینالد. او حال خوش زنگهای کاروان را که به منزل رسیدهاند، ستایش میکند اما خود را اسیر هند میداند و از این سفر بیجا پشیمان است. او از ترس ندیدن شادی در ایران میگوید و با امید به صبر، بار سفر میبندد. در نهایت، با شوق همراهان به سوی ایران میرود، هرچند مانند زنگهای کاروان، مسیر را به پای دیگران طی کرده است.
مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی در این شعر وجود دارد که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۹ - بهر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را
خوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را ۱
زشوق دوست زانسان چشم حسرت بر قفا دارم
که روهم گر به راه آرم نمی بینم مقابل را ۲
چمن را غنچه ی نشکفته بسیارست، می ترسم
که در گلزار ایران هم نبینم شادمان دل را ۳
اسیر هندم و زین رفتن بی جا پشیمانم
کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را ۴
اگرچه هند گردابست امان از وی نمی خواهم
نگیرد دست استغنای من دامان ساحل را ۵
به امید صبوری از درش بار سفر بستم
خورند آری به امید دوا زهر هلاهل را ۶
به ایران می رود نالان کلیم از شوق همراهان
به پای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.