شیخ در خواب بهشتی را میبیند که گروهی در آن نشستهاند، اما به او اجازه ورود نمیدهند زیرا او دو پیراهن دارد و آنها تنها یک پیراهن دارند. شیخ از این اتفاق به عنوان نمادی از ریاکاری در تصوف انتقاد میکند و اشاره میکند که برخی با پوشیدن مرقع (لباس صوفیان) خود را فریب میدهند و آن را به عنوان معبود خود میپندارند. او همچنین به آیهای از قرآن اشاره میکند که در آن سنگها و انسانها به یک اندازه در دوزخ عذاب میکشند و از این بیعدالتی ابراز تاسف میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و انتقادی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی تصوف و مفاهیم دینی دارد. همچنین، برخی از اشارات انتقادی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.
حکایت ۱۰۱ - شیخ گفت قدس اللّه روحه کی یکی بهشت بخواب دید و خوانی نهاده و جماعتی نشسته، اوخواست کی بدیشان نیز موافقت کند، یکی بیامد و دست او بگرفت و گفت جای تو نیس
شیخ ما گفت میگوید همه را میگفتیم قُولُو الااِلهَ اِلَّا اللّه ترا میگوییم فَاعْلَمْ انَّهُ لااِلهُ اِلَّاللّه بدان و ببین که جز ازو یکی نیست. پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود این آیت برخواند کی وُقُودُها النّاسُ وَالحِجارَةُ و شیخ در آیۀ عذاب کم سخن گفتی، گفت چون سنگ و آدمی به نزدیک تو بیک نرخست دوزخ به سنگ میتاب و این بیچارگان مسوز!
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.