شیخ بوسعید به همراه یارانش به روستایی در راه طوس میرسد. درویشی برای یافتن خانقاه پیش میرود، اما متوجه میشود اهالی روستا راهزن و مفسد هستند. تنها یک معلم صالح در روستا وجود دارد که به استقبال شیخ میآید و از او میخواهد به خانهی رئیس روستا نرود، زیرا او فردی فاسد است. رئیس روستا با شنیدن خبر آمدن شیخ، به دنبال یافتن چیزی حلال برای پذیرایی از او میگردد، اما چیزی نمییابد. مادر پیرش مقداری پول حلال از میراث خود به او میدهد. شیخ به خانهی رئیس میرود و با سخنانش، رئیس و بسیاری از اهالی روستا توبه میکنند. رئیس از آن پس به حسابداری دقیق مشغول میشود و پس از مدتی، نظامالملک اموالی را برای فرزندان استاد ابواحمد وقف میکند.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و عرفانی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی از واژهها و عبارات ممکن است برای کودکان کمسال نامفهوم باشد.
حکایت ۹۳ - هم از وی شنودم که گفت روزی شیخ به شهر طوس میشد براه سرداوه تا بدیه رفیقان منزل کند. درویشی پیشتر روانه شد تا اهل دیه را خبر کند کی شیخ میرسد و بنگرد
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.