در شهر مرو، پیرزنی به نام محمد بونصر زندگی میکرد که از مشایخ ماوراءالنهر بود. در زمان حمله بغراخان به صوفیان، گروهی از مشایخ به مرو فرار کردند، از جمله محمد ختنی. او از ابوبکر خطیب، شاگرد قفال، خواست تا از شیخ ابوسعید در نشابور سؤالی بپرسد: «آیا محو آثار ممکن است؟». ابوبکر به نشابور رفت و با استقبال گرم شیخ ابوسعید مواجه شد. شیخ پس از مدتی تأمل، پاسخ را در قالب اشعاری به ابوبکر داد. وقتی ابوبکر پاسخ را به محمد ختنی رساند، او از شدت تأثر بیهوش شد و پس از هفت روز درگذشت.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و تاریخی است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، موضوعاتی مانند مرگ و تأثرات روحی در آن مطرح شدهاند که برای سنین پایین مناسب نیست.
حکایت ۲۶ - پیری بود در شهر مرو و او را محمد بونصر گفتندی و او از جملۀ مشایخ ماوراءالنهر بود، در آن وقت کی بغراخان قصد کشتن صوفیان ماورالنهر کرد جماعتی از مشایخ ا
اَهْلاً بسعدی وَالرَّسولِ و حَبّذا
وَجْه الرَّسُولِ لحُبّ وَجْه الْمُرْسِل ۲
سلام گفتم جواب داد. گفت رسالت آن پیر تو سبک میداری سخن او به نزد ما بس عزیز است، و تو تا از مرو رفتۀ ما منزل منزل میشماریم. بوبکر خطیب گفت من بشکستم، پس شیخ گفت بیار تا چه داری و آن پیر چه گفتست؟ بوبکر خطیب گفت در آن ساعت جملۀ علوم فراموش کردم از هیبت شیخ، گفتم ای شیخ کاغذ در جیب جامۀ راهست، شیخ گفت متفق را و مختلف را یاد میداشتی، سؤال پیری را یاد نمیتوانستی داشت؟ از آن سخن نیز شکستهتر شدم. شیخ گفت اگر باتو بگویم سؤال را یادت آید؟ گفتم فرمان شیخ راست گفت سؤال اینست که محو آثار ممکن هست؟ گفتم همچنین است شیخ گفت اگر جواب اکنون گویم بر تو لازم آید کی همین ساعت بازگردی، شغلی که هست بگزار و چون میروی جواب گویم. ابوبکر خطیب گفت تا من در نشابور بودم هر شبی بر شیخ میآمدم و شیخ اعزازها میکرد و کرمها میفرمود و بوقت مراجعت به خدمت شیخ آمدم و گفتم جواب آن سؤال پیر پس شیخ گفت پیر را بگوی لاتبْقی ولاتَذَرْعین مینماند اثر کجا ماند. بوبکر خطیب گفت سر در پیش افگندم و گفتم شیخ بیان فرماید. شیخ گفت این در بیان دانشمندی نیاید، این بیت یادگیر و با او بگوی: ۳
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بیجسم همی باید زیست ۴
از من اثری نماند این عشق تو چیست
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست ۵
گفتم شیخ بفرماید تا بر جایی ثبت کنند، حسن مؤدب را فرمود تا بنوشت و بمن داد. چون به مرو رسیدم پیر محمد ختنی میآمد، گفتم که مرا به نزدیک سلطانی فرستادی که اسرار همه عالم پیش وی بر طبقی نهادهاند و قصه آنچ رفته بود همه باوی تقریر کرد و کاغذ بنمود، چون برخواند نعرۀ بزد و بیهوش بیفتاد، از آنجا بدو کس او را از جای برگرفتند و به خانه بردندو هفتم را در خاک رفت رحمةاللّه علیه. ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.