هوش مصنوعی:
این متن به معرفی خاقانی شروانی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی، میپردازد. او با تخلص ابتدایی «حقایقی» و سپس «خاقانی» شناخته میشد. متن به شرح زندگی، آثار، و اندیشههای عرفانی و اخلاقی او پرداخته و نمونههایی از اشعارش را در قالب قصیده، قطعه، و مثنوی ارائه میدهد. مضامین اصلی اشعار او عشق الهی، عبرتگیری از دنیا، توحید، و نصیحتهای اخلاقی است. همچنین، متن به سیر و سلوک عرفانی خاقانی و تأثیرپذیری او از مکتب تصوف اشاره دارد.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است و درک آن نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی و اصطلاحات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند زهد، مرگ، و عبرتگیری از دنیا ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
بخش ۳۰ - خاقانی شیروانی
وهُوَ افضل الدین ابراهیم بن علی النجار الحقایقی. کنیتش ابی بدیل است و بی بدل و عدیل است. حکیمی است فاضل و فاضلی است کامل. شاعری است عاقل و سالکی است واصل. خود گوید:
۱
بدل من آمدم اندر جهان سنایی را
بدین دلیل پدر نام من نهاده بدیل ۲
بدین مضمون در قطعات دیگر هم فرموده است. در بدایت، حقایقی تخلص میکرد. چون به توسط ابوالعلای گنجوی به خاقان کبیر شروان شاه رسید، خاقانی تخلص گزید. بالجمله از فحول شعرا محسوب و در فن سخن او را طرزی مرغوب. مدتها به سبب میل به اهل اللّه و ترک مناصب و جاه محبوس بود. آخر الامر سالک مسلک تجرید وناهج منهج تفرید گشته و در سنهٔ ۵۲۹ در سرخاب تبریز درگذشت. مثنوی تحفة العراقین که در عرض راه حجاز به نظم آورده با دیوانش مکرر ملاحظه شده است. ابلغ البلغا و افصح الفصحای طریق خود است. او را کمالاتی است که نسبت بدان، شاعری، دون پایهٔ اوست. تیمّناً و تبرّکاً چند بیتی از قصاید عالیهاش که در حقایق و مواعظ گفته ایراد میشود: ۳
و مِنْقصایده ۴
عشق بیفشرد پا بر نمطِ کبریا
برد به دستِ نخست هستی ما را زما ۵
ما و شما را به نقد بی خودیی در خور است
زانکه نگنجد در او زحمتِ ما و شما ۶
٭٭٭ ۷
طفلی هنوز و بستهٔ گهوارهٔ فنا
مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا ۸
جان از درون به فاقه و تن از برون به عیش
دیوِ لعین به هیضه و جمشید ناشتا ۹
امروز سکه ساز که دلدار ضربِ تست
چون دل روانه شد نشود نقد تو روا ۱۰
اکنون دوا طلب که مسیح تو بر زمیست
کانگه که شد به سوی فلک فوت شد دوا ۱۱
جهدی بکن که زلزلهٔ صور در رسید
شاه دل تو تا کند این کاخ را رها ۱۲
رخشِ ترا بر آخورِ سنگینِ روزگار
برگ گیا نه و خر تو عنبرین چرا ۱۳
در رکعت نخست گرت رفت غفلتی
اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا ۱۴
از پیل کم نهای که چو مرگش فرا رسد
در حال استخوانش بیرزد بدان بها ۱۵
از استخوان پیل ندیدی که چرب دست
هم پیل سازد از پی شطرنج پادشا ۱۶
بیمار به، سواد دل اندر نیاز عشق
مجروخ به قبای گل از جنبش صبا ۱۷
عشق آتشی است کاتش دوزخ غذایِ اوست
از عشق روزه دار تو در دوزخ و هوا ۱۸
در این زمان سرای جهان نیست جای دل
دیر ازکجاو خلعت بیت اللّه از کجا ۱۹
فتراک عشق بند به دنبال عقل از آنک
عیسیات دوست به که حواریت آشنا ۲۰
در جستجوی حق شو و شبگیر کن از آنک
ناجسته خاکِ ره به کف آید نه کیمیا ۲۱
گر در سموم بادیهٔ لا تبه شوی
آرد نسیم کعبهٔ الا اللهت شفا ۲۲
لا را ز لات باز ندانی به کویِ دین
گر بی چراغ عقل روی راه انبیاء ۲۳
اول به پیشگاه عدم عقل زاد و بس
آری که از یکی یکی آمد به ابتدا ۲۴
عقل جهان طلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگهِ صفا ۲۵
کتف محمد از در مهر نبوت است
آن کتف بیوراسب بود جای اژدها ۲۶
با عقل پای کوب که پیریست ژنده پوش
بر فقردست زن که عروسی است خوش لقا ۲۷
تو توسنی و رایض تو قول لااله
تو اعمی ای و قاید تو شرع مصطفا ۲۸
و لَهُ قُدِّسَ سِرُّه العزیز ۲۹
به ترش و تلخ رضا ده بخوانِ گیتی بر
که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا ۳۰
جهان به بوالعجبی تا کیات نماید لعب
به هفت مهرهٔ زرین و حقّهٔ مینا ۳۱
ترا به حقه و مهره فریفتند از آن
چو حقه بی دل و مغزی چو مهره بی سر و پا ۳۲
زبان ثناگر درگاه مصطفی بهتر
که بارگیر سلیمان نکوتر است صفا ۳۳
در بیان سیر و سلوک و طریقت خود در بیست و پنج سالگی گفته ۳۴
مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش
دم تسلیم سر عشره سر زانو دبستانش ۳۵
همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تأویلش
همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش ۳۶
نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی
نهچوننایش زبان بایدنه چون بربط زبان دانش ۳۷
چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر من
نهشیطانماندووسواسشنه آدم ماند و عصیانش ۳۸
درین تعلیم شد عمر وهنوز ابجد همی خوانم
ندانم کی رقوم آموز خواهم شد ز دیوانش ۳۹
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میدارد
که این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش ۴۰
مگرمیخواست تا مرتد شود نفس از سرِ عادت
ورا آن سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش ۴۱
میان چاردیواری به خاکش کردم و از خون
سرِ گورش بیندودم چو تلقین کردم ایمانش ۴۲
که گور کشتگان باشد به خون اندوده بیرون سو
ولیکن از درون باشد به مشک آلوده رضوانش ۴۳
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم
اشارت کرد دولت را که بالاخوان و بنشانش ۴۴
بهخوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجا
که اشکم چون نمک بودو رخ زرین نمکدانش ۴۵
به دستم دوستگانی داد جام خاص خورسندی
کهخاکجرعهچینشدخضروجرعه آب حیوانش ۴۶
چومرغ آمیخت باعقلی نه سرماندو نه دستارش
چودزد آویخت در باری نه خرماند و نه پالانش ۴۷
فلکهمتنگچشمیدانکهبرخواندفع مهمان را
زروزوشب سگی بسته است خوانسالار ایوانش ۴۸
نترسی زین سگِ ابلق که درانده است پیش ازتو
بسی شیران دندان خای پی کرده است دندانش ۴۹
سلیمانی مکن دعوی نخست این دیو انسی را
بکش یا بنده کن یا کار فرما یا برون رانش ۵۰
چو جان کارفرمایت به باغ انس خواهد شد
حواس کار کن در حبس تن مگذار وبرهانش ۵۱
کهخوشنبودچوشاهنشه ز غربت وا به ملک آید
بمانده خواجگان دربند و او فارغ ز دیوانش ۵۲
نه درویش است هر کو تاج سلطانی هوس دارد
کهدرویشآنکهسلطانیودرویشیاست یکسانش ۵۳
وگر صف خاصتر بینی درو درویش سلطان دل
که خاک پای درویشان نماید تاج سلطانش ۵۴
چودرویشی،بهدرویشان نظر به کن که قرص خور
به عریانان دهد زربفت و خود بینند عریانش ۵۵
سخا بهر جزا کردن رباخواریست در همت
که یک بدهی وانگه ده جزا خواهی ز یزدانش ۵۶
میالا گر توانی دست ازین آلایش گیتی
کهدنیاسنگ استنجاست و آلوده است شیطانش ۵۷
بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شب
که هرکه ضعف نالان تر قویتر زخم پیکانش ۵۸
حذرکن ز آه مظلومان که بیدار است خون باران
تو خوش خفته به بالین تو آید سیل بارانش ۵۹
ز تعجیل قضای بد پناهی ساز کاندر وی
بهخاکافکندهایداری که لرزد عرش ز افغانش ۶۰
چو بیژن داری اندر چَهٔ مخسب افراسیاب آسا
که رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش ۶۱
مخوربادهکهآنخونیاست کزشخص جوانمردان
زمینخوردهاستوبیرون داده از خاک رزستانش ۶۲
اشارة الی توحید الوجودی ۶۳
صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم ۶۴
نزنم هیچ دری تا که نگویند که کیست
چون بگویند مرا باید گفتن که منم ۶۵
چون به یکی پاره پوست شهر توانی گرفت
غبن بود در دکان کوره و دم داشتن ۶۶
همت و آنگه ز غیر برگ ونوا خواستن
عیسی و انگه به وام نیل و بقم داشتن ۶۷
ایضاً لَهُ در هنگام دیدن ایوان مداین و طاق کسری در بی ثباتی دنیا گفته ۶۸
هان ای دل عبرت بین از دیده نگه کن هان
ایوان مداین را آیینهٔ عبرت دان ۶۹
یک ره ز ره دجله منزل به مداین کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران ۷۰
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان ۷۱
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مداین را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان ۷۲
گه گه به زبان اشک آوازه ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان ۷۳
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان ۷۴
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اینک
گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان ۷۵
از نوحهٔ جغد الحق ماییم به درد سر
از دیده گلابی کن درد سر ما بنشان ۷۶
آری چه عجب داری کاندر چمن دنیا
جغد است پی بلبل نوحه است پی الحان ۷۷
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان ۷۸
گویی که نگون کرده است ایوان فلکوش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان ۷۹
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه میگرید
خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان ۸۰
این هست همان درگه کو را ز شهان بودی
دیلم ملک بابل هندو شه ترکستان ۸۱
از اسب پیاده شو بر خاک زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان ۸۲
نی نی که چونعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته ز پی دوران ۸۳
ای بس شه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجیِ تقدیرش در ماتگهٔ فرمان ۸۴
مستاستزمینزیراک خورده است به جای می
در کاسِ سرِ هرمز خونِ دلِ نوشروان ۸۵
بس پند که بودآنگه بر تاجِ سرش پیدا
صد پند نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان ۸۶
کسری و ترنج زر پرویز و به زرین
بر باد شده یک سر با خاک شده یکسان ۸۷
گفتی به کجا رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستنِ جاویدان ۸۸
خونِ دل شیرین است این می که دهد رزْبُنْ
ز آب و گل پرویز است این خم که نهد دهقان ۸۹
از خونِ دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو این مامِ سیه پستان ۹۰
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از درِ تو زین پس دریوزه کند خاقان ۹۱
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان ۹۲
و لَهُ ایضاً نوّر اللّه مَرقَده ۹۳
دهر سیه کاسهایست ما همه مهمانِ او
بی نمکی تعبیه است در نمکِ خوانی او ۹۴
گوهر خود را بدزد از بن صندوق او
یوسفِ خود را برآر از چَهِ زندانِ او ۹۵
دل که کنون بیدقی است باش که فرزین شود
چونکه به پایان رسد هفت بیابانِ او ۹۶
نیست ازین خاک و گل ز آب و هوانیست دل
کاتش بازی کند شیرِ نیستانِ او ۹۷
دل از تعلیم غم پیچد معاذاللّه که بگذارم
که غم پیر دبستان است و دل طفل دبستانی ۹۸
چو آزادند درویشان ز آسیب گران باری
چو محتاجند سلطانان به اسباب جهانبانی ۹۹
بدا سلطانیا کو را بود رنجِ دل آشوبی
خوشا درویشیان کو را بود گنج تن آسانی ۱۰۰
پس ازسیسال روشن گشت برخاقانی این معنی
کهسلطانیست درویش و درویشی است سلطانی ۱۰۱
مِنْ قطعاته فی النصیحة ۱۰۲
خاقانی از حدیث زمانه زبان ببست
کز هرچه هست به ز زبان کوتهیش نیست ۱۰۳
گیرم ز روی عقل همه زیر کیش هست
با کیدِ روزگار به جز ابلهیش نیست ۱۰۴
هدهد ز آب زیر زمین آگه است لیک
از دام برفراز زمین آگهیش نیست ۱۰۵
خاقانیا ز نان طلبی آبِ رخ مریز
کان حرص کابِ رخ برد آهنگ جان کند ۱۰۶
آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید
با آدمی مطالبهٔ نان همی کند ۱۰۷
بس مورکان به بردن نان ریزهای ز راه
پی سودهٔ کسان شود و جان زیان کند ۱۰۸
آن طفل بین که ماهیکان چون کندشکار
بر سوزن خمیده چو یک پاره نان کند ۱۰۹
از آدمی چه طرفه که ماهی در آب نیز
جان را ز حرص بر سرِ کار دهان کند ۱۱۰
و له مِنْ مثنوی تحفة العراقین ۱۱۱
آن کس که به زرقوی است رایش
زر بنده شمر نه زر خدایش ۱۱۲
زر چیست جز آتشی فسرده
خاکی بیمار بلکه مرده ۱۱۳
لعل ارچه شرارهایست خوش رنگ
خونیست فسرده در دلِ سنگ ۱۱۴
مرد از پی لعل و زر نپوید
طفل است که زرد و سرخ جوید ۱۱۵
چند از من و من سخن فزودن
خود قبلهٔ راه خویش بودن ۱۱۶
حُجّاب غیور گرد درگاه
تو بار طلب نَعُوْذُ بِاللّه ۱۱۷
پرگارِ قَدَر چو واگشادند
اول نقط زمین نهادند ۱۱۸
گردون ز زمین جلال گیرد
خط هم ز نقط کمال گیرد ۱۱۹
در فضیلت خاک و نعت خواجهٔ لَوْلاک گوید ۱۲۰
صفوت ز صفات خاکیان خاست
فَضَّلْنا خاصِّ خاکدان راست ۱۲۱
خاکست امیر هر عناصر
خاک است امین هر جواهر ۱۲۲
دل آیینهٔ دو رویِ پاک است
وان آینه را غلاف خاک است ۱۲۳
رویی سویِ آن سرایِ پاکی
رویی سویِ این بساط خاکی ۱۲۴
این چرخ زدن که آسمان راست
خاص از پی طوف خاکیان راست ۱۲۵
گردون ز قضا شبی بها یافت
کاقبال رکاب مصطفی یافت ۱۲۶
پس خاک شریفتر ز افلاک
کارامش مصطفاست در خاک ۱۲۷
یک ره به حریم خاک پیوند
زین گنبد آبگینه تا چند ۱۲۸
برده است سبق به دولتِ خاک
چارم کشور ز هفتم افلاک ۱۲۹
سرها بینی کلاه در پای
در مشهد مرتضی زمین سای ۱۳۰
جان ها بینی چو نخل در جوش
بر خاک امیر نحل مدهوش ۱۳۱
رضوان به دو عید اضحی و فطر
از خاک مقدسش برد عطر ۱۳۲
جنت رقمی ز رتبتِ اوست
تبت اثری ز تربت اوست ۱۳۳
ز آن نافه که آهو آورد بر
خاک اسداللّه است بهتر ۱۳۴
کان خون کثیف تیره ناک است
وین خاک لطیف نور پاک است ۱۳۵
در خطاب به جناب خضرؑو جواب آن جناب به این کلام ۱۳۶
ای حافظ بحر و بحر حکمت
ای خازن کوه، کوه عصمت ۱۳۷
ما را خبری ده ای فلک پی
کاین شیب و فراز را فنا کی ۱۳۸
جانها که جواهر قدیماند
در عرضگه امید و بیماند ۱۳۹
زان سوتر پل شدن توانند
یا در پل آتشین بمانند ۱۴۰
از ششدر شش جهت توان رست
وز پنجهٔ پنج حس توان جست ۱۴۱
این بقعهٔ پست نیلگون چیست
این چتر بلند سرنگون چیست ۱۴۲
این دایره کی نشیند از پای
این نقطه چگونه خیزد از جای ۱۴۳
پس گفت که این چه دیو بوده است
کز پردهٔ کج رهت نموده است ۱۴۴
رو، کاین نه سؤال عارفان است
این خار ره مخالفان است ۱۴۵
پا از سرِ این حدیث درنه
فلسی ز هزارفلسفی به ۱۴۶
با نص و حدیث و نظم قرآن
یونی نرزد حدیث یونان ۱۴۷
قرآن گنج است و تو سخن سنج
هین قربان کرد بر سر گنج ۱۴۸
علمی که ز ذوق شرع خالی است
حالی سبب سیاه حالی است ۱۴۹
خواهی طیران به طور سینا
پر سست مکن به پور سینا ۱۵۰
دل در سخن محمدی بند
ای پور علی ز بوعلی چند ۱۵۱
چون دیدهٔ راه بین نداری
ناید قرشی به از بخاری ۱۵۲
از عالم خاک بر گذر پاک
گو خاک به فرق عالم خاک ۱۵۳
چرخ است کمان گروهه کردار
گل مهرهای اندرو گرفتار ۱۵۴
بر مهرهٔ گل مساز منزل
کانداختنی است مهرهٔ گل ۱۵۵
آنها که جهان قدیم دانند
زین نکته که رفت بی نشانند ۱۵۶
خاقانی از این سرایِ تزویر
بگریز و رکاب مصطفی گیر ۱۵۷
خطاب زمین بوس به حضرت خاتم النبیینؐ ۱۵۸
ای جود تو نیم عطسه داده
زو خندهٔ آفتاب زاده ۱۵۹
آدم ز خزان چرخ رخ زرد
چون لاله ز ژاله در خوی درد ۱۶۰
از تو اثر ربیع دیده
بر جرم خودت شفیع دیده ۱۶۱
ادریس به درس چاکرِ تو
تاریخ شناس اخترِ تو ۱۶۲
نوح از تو به بحر باز خورده
ملّاحی زورق تو کرده ۱۶۳
ابراهیم از تو مهره برده
تا آتش او فرو فسرده ۱۶۴
موسی فسرده ره نوشته
آتش خواه از درِ تو گشته ۱۶۵
خضر از تو شراب درکشیده
الیاس به جرعهای رسیده ۱۶۶
داوود مغنّیِ درِ تو
جم صاحب جیشِ لشکر تو ۱۶۷
عیسی ز حواریان خاصت
پرورده به فیض جانِ خاصت ۱۶۸
این عالم پیر طفل دیدار
چون پیرزنی ترا پرستار ۱۶۹
خاقانی را ز نیم فرمان
از پنجهٔ این عجوزه برهان ۱۷۰
بدل من آمدم اندر جهان سنایی را
بدین دلیل پدر نام من نهاده بدیل ۲
بدین مضمون در قطعات دیگر هم فرموده است. در بدایت، حقایقی تخلص میکرد. چون به توسط ابوالعلای گنجوی به خاقان کبیر شروان شاه رسید، خاقانی تخلص گزید. بالجمله از فحول شعرا محسوب و در فن سخن او را طرزی مرغوب. مدتها به سبب میل به اهل اللّه و ترک مناصب و جاه محبوس بود. آخر الامر سالک مسلک تجرید وناهج منهج تفرید گشته و در سنهٔ ۵۲۹ در سرخاب تبریز درگذشت. مثنوی تحفة العراقین که در عرض راه حجاز به نظم آورده با دیوانش مکرر ملاحظه شده است. ابلغ البلغا و افصح الفصحای طریق خود است. او را کمالاتی است که نسبت بدان، شاعری، دون پایهٔ اوست. تیمّناً و تبرّکاً چند بیتی از قصاید عالیهاش که در حقایق و مواعظ گفته ایراد میشود: ۳
و مِنْقصایده ۴
عشق بیفشرد پا بر نمطِ کبریا
برد به دستِ نخست هستی ما را زما ۵
ما و شما را به نقد بی خودیی در خور است
زانکه نگنجد در او زحمتِ ما و شما ۶
٭٭٭ ۷
طفلی هنوز و بستهٔ گهوارهٔ فنا
مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا ۸
جان از درون به فاقه و تن از برون به عیش
دیوِ لعین به هیضه و جمشید ناشتا ۹
امروز سکه ساز که دلدار ضربِ تست
چون دل روانه شد نشود نقد تو روا ۱۰
اکنون دوا طلب که مسیح تو بر زمیست
کانگه که شد به سوی فلک فوت شد دوا ۱۱
جهدی بکن که زلزلهٔ صور در رسید
شاه دل تو تا کند این کاخ را رها ۱۲
رخشِ ترا بر آخورِ سنگینِ روزگار
برگ گیا نه و خر تو عنبرین چرا ۱۳
در رکعت نخست گرت رفت غفلتی
اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا ۱۴
از پیل کم نهای که چو مرگش فرا رسد
در حال استخوانش بیرزد بدان بها ۱۵
از استخوان پیل ندیدی که چرب دست
هم پیل سازد از پی شطرنج پادشا ۱۶
بیمار به، سواد دل اندر نیاز عشق
مجروخ به قبای گل از جنبش صبا ۱۷
عشق آتشی است کاتش دوزخ غذایِ اوست
از عشق روزه دار تو در دوزخ و هوا ۱۸
در این زمان سرای جهان نیست جای دل
دیر ازکجاو خلعت بیت اللّه از کجا ۱۹
فتراک عشق بند به دنبال عقل از آنک
عیسیات دوست به که حواریت آشنا ۲۰
در جستجوی حق شو و شبگیر کن از آنک
ناجسته خاکِ ره به کف آید نه کیمیا ۲۱
گر در سموم بادیهٔ لا تبه شوی
آرد نسیم کعبهٔ الا اللهت شفا ۲۲
لا را ز لات باز ندانی به کویِ دین
گر بی چراغ عقل روی راه انبیاء ۲۳
اول به پیشگاه عدم عقل زاد و بس
آری که از یکی یکی آمد به ابتدا ۲۴
عقل جهان طلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگهِ صفا ۲۵
کتف محمد از در مهر نبوت است
آن کتف بیوراسب بود جای اژدها ۲۶
با عقل پای کوب که پیریست ژنده پوش
بر فقردست زن که عروسی است خوش لقا ۲۷
تو توسنی و رایض تو قول لااله
تو اعمی ای و قاید تو شرع مصطفا ۲۸
و لَهُ قُدِّسَ سِرُّه العزیز ۲۹
به ترش و تلخ رضا ده بخوانِ گیتی بر
که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا ۳۰
جهان به بوالعجبی تا کیات نماید لعب
به هفت مهرهٔ زرین و حقّهٔ مینا ۳۱
ترا به حقه و مهره فریفتند از آن
چو حقه بی دل و مغزی چو مهره بی سر و پا ۳۲
زبان ثناگر درگاه مصطفی بهتر
که بارگیر سلیمان نکوتر است صفا ۳۳
در بیان سیر و سلوک و طریقت خود در بیست و پنج سالگی گفته ۳۴
مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش
دم تسلیم سر عشره سر زانو دبستانش ۳۵
همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تأویلش
همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش ۳۶
نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی
نهچوننایش زبان بایدنه چون بربط زبان دانش ۳۷
چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر من
نهشیطانماندووسواسشنه آدم ماند و عصیانش ۳۸
درین تعلیم شد عمر وهنوز ابجد همی خوانم
ندانم کی رقوم آموز خواهم شد ز دیوانش ۳۹
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میدارد
که این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش ۴۰
مگرمیخواست تا مرتد شود نفس از سرِ عادت
ورا آن سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش ۴۱
میان چاردیواری به خاکش کردم و از خون
سرِ گورش بیندودم چو تلقین کردم ایمانش ۴۲
که گور کشتگان باشد به خون اندوده بیرون سو
ولیکن از درون باشد به مشک آلوده رضوانش ۴۳
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم
اشارت کرد دولت را که بالاخوان و بنشانش ۴۴
بهخوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجا
که اشکم چون نمک بودو رخ زرین نمکدانش ۴۵
به دستم دوستگانی داد جام خاص خورسندی
کهخاکجرعهچینشدخضروجرعه آب حیوانش ۴۶
چومرغ آمیخت باعقلی نه سرماندو نه دستارش
چودزد آویخت در باری نه خرماند و نه پالانش ۴۷
فلکهمتنگچشمیدانکهبرخواندفع مهمان را
زروزوشب سگی بسته است خوانسالار ایوانش ۴۸
نترسی زین سگِ ابلق که درانده است پیش ازتو
بسی شیران دندان خای پی کرده است دندانش ۴۹
سلیمانی مکن دعوی نخست این دیو انسی را
بکش یا بنده کن یا کار فرما یا برون رانش ۵۰
چو جان کارفرمایت به باغ انس خواهد شد
حواس کار کن در حبس تن مگذار وبرهانش ۵۱
کهخوشنبودچوشاهنشه ز غربت وا به ملک آید
بمانده خواجگان دربند و او فارغ ز دیوانش ۵۲
نه درویش است هر کو تاج سلطانی هوس دارد
کهدرویشآنکهسلطانیودرویشیاست یکسانش ۵۳
وگر صف خاصتر بینی درو درویش سلطان دل
که خاک پای درویشان نماید تاج سلطانش ۵۴
چودرویشی،بهدرویشان نظر به کن که قرص خور
به عریانان دهد زربفت و خود بینند عریانش ۵۵
سخا بهر جزا کردن رباخواریست در همت
که یک بدهی وانگه ده جزا خواهی ز یزدانش ۵۶
میالا گر توانی دست ازین آلایش گیتی
کهدنیاسنگ استنجاست و آلوده است شیطانش ۵۷
بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شب
که هرکه ضعف نالان تر قویتر زخم پیکانش ۵۸
حذرکن ز آه مظلومان که بیدار است خون باران
تو خوش خفته به بالین تو آید سیل بارانش ۵۹
ز تعجیل قضای بد پناهی ساز کاندر وی
بهخاکافکندهایداری که لرزد عرش ز افغانش ۶۰
چو بیژن داری اندر چَهٔ مخسب افراسیاب آسا
که رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش ۶۱
مخوربادهکهآنخونیاست کزشخص جوانمردان
زمینخوردهاستوبیرون داده از خاک رزستانش ۶۲
اشارة الی توحید الوجودی ۶۳
صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم ۶۴
نزنم هیچ دری تا که نگویند که کیست
چون بگویند مرا باید گفتن که منم ۶۵
چون به یکی پاره پوست شهر توانی گرفت
غبن بود در دکان کوره و دم داشتن ۶۶
همت و آنگه ز غیر برگ ونوا خواستن
عیسی و انگه به وام نیل و بقم داشتن ۶۷
ایضاً لَهُ در هنگام دیدن ایوان مداین و طاق کسری در بی ثباتی دنیا گفته ۶۸
هان ای دل عبرت بین از دیده نگه کن هان
ایوان مداین را آیینهٔ عبرت دان ۶۹
یک ره ز ره دجله منزل به مداین کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران ۷۰
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان ۷۱
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مداین را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان ۷۲
گه گه به زبان اشک آوازه ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان ۷۳
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان ۷۴
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اینک
گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان ۷۵
از نوحهٔ جغد الحق ماییم به درد سر
از دیده گلابی کن درد سر ما بنشان ۷۶
آری چه عجب داری کاندر چمن دنیا
جغد است پی بلبل نوحه است پی الحان ۷۷
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان ۷۸
گویی که نگون کرده است ایوان فلکوش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان ۷۹
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه میگرید
خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان ۸۰
این هست همان درگه کو را ز شهان بودی
دیلم ملک بابل هندو شه ترکستان ۸۱
از اسب پیاده شو بر خاک زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان ۸۲
نی نی که چونعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته ز پی دوران ۸۳
ای بس شه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجیِ تقدیرش در ماتگهٔ فرمان ۸۴
مستاستزمینزیراک خورده است به جای می
در کاسِ سرِ هرمز خونِ دلِ نوشروان ۸۵
بس پند که بودآنگه بر تاجِ سرش پیدا
صد پند نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان ۸۶
کسری و ترنج زر پرویز و به زرین
بر باد شده یک سر با خاک شده یکسان ۸۷
گفتی به کجا رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستنِ جاویدان ۸۸
خونِ دل شیرین است این می که دهد رزْبُنْ
ز آب و گل پرویز است این خم که نهد دهقان ۸۹
از خونِ دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو این مامِ سیه پستان ۹۰
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از درِ تو زین پس دریوزه کند خاقان ۹۱
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان ۹۲
و لَهُ ایضاً نوّر اللّه مَرقَده ۹۳
دهر سیه کاسهایست ما همه مهمانِ او
بی نمکی تعبیه است در نمکِ خوانی او ۹۴
گوهر خود را بدزد از بن صندوق او
یوسفِ خود را برآر از چَهِ زندانِ او ۹۵
دل که کنون بیدقی است باش که فرزین شود
چونکه به پایان رسد هفت بیابانِ او ۹۶
نیست ازین خاک و گل ز آب و هوانیست دل
کاتش بازی کند شیرِ نیستانِ او ۹۷
دل از تعلیم غم پیچد معاذاللّه که بگذارم
که غم پیر دبستان است و دل طفل دبستانی ۹۸
چو آزادند درویشان ز آسیب گران باری
چو محتاجند سلطانان به اسباب جهانبانی ۹۹
بدا سلطانیا کو را بود رنجِ دل آشوبی
خوشا درویشیان کو را بود گنج تن آسانی ۱۰۰
پس ازسیسال روشن گشت برخاقانی این معنی
کهسلطانیست درویش و درویشی است سلطانی ۱۰۱
مِنْ قطعاته فی النصیحة ۱۰۲
خاقانی از حدیث زمانه زبان ببست
کز هرچه هست به ز زبان کوتهیش نیست ۱۰۳
گیرم ز روی عقل همه زیر کیش هست
با کیدِ روزگار به جز ابلهیش نیست ۱۰۴
هدهد ز آب زیر زمین آگه است لیک
از دام برفراز زمین آگهیش نیست ۱۰۵
خاقانیا ز نان طلبی آبِ رخ مریز
کان حرص کابِ رخ برد آهنگ جان کند ۱۰۶
آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید
با آدمی مطالبهٔ نان همی کند ۱۰۷
بس مورکان به بردن نان ریزهای ز راه
پی سودهٔ کسان شود و جان زیان کند ۱۰۸
آن طفل بین که ماهیکان چون کندشکار
بر سوزن خمیده چو یک پاره نان کند ۱۰۹
از آدمی چه طرفه که ماهی در آب نیز
جان را ز حرص بر سرِ کار دهان کند ۱۱۰
و له مِنْ مثنوی تحفة العراقین ۱۱۱
آن کس که به زرقوی است رایش
زر بنده شمر نه زر خدایش ۱۱۲
زر چیست جز آتشی فسرده
خاکی بیمار بلکه مرده ۱۱۳
لعل ارچه شرارهایست خوش رنگ
خونیست فسرده در دلِ سنگ ۱۱۴
مرد از پی لعل و زر نپوید
طفل است که زرد و سرخ جوید ۱۱۵
چند از من و من سخن فزودن
خود قبلهٔ راه خویش بودن ۱۱۶
حُجّاب غیور گرد درگاه
تو بار طلب نَعُوْذُ بِاللّه ۱۱۷
پرگارِ قَدَر چو واگشادند
اول نقط زمین نهادند ۱۱۸
گردون ز زمین جلال گیرد
خط هم ز نقط کمال گیرد ۱۱۹
در فضیلت خاک و نعت خواجهٔ لَوْلاک گوید ۱۲۰
صفوت ز صفات خاکیان خاست
فَضَّلْنا خاصِّ خاکدان راست ۱۲۱
خاکست امیر هر عناصر
خاک است امین هر جواهر ۱۲۲
دل آیینهٔ دو رویِ پاک است
وان آینه را غلاف خاک است ۱۲۳
رویی سویِ آن سرایِ پاکی
رویی سویِ این بساط خاکی ۱۲۴
این چرخ زدن که آسمان راست
خاص از پی طوف خاکیان راست ۱۲۵
گردون ز قضا شبی بها یافت
کاقبال رکاب مصطفی یافت ۱۲۶
پس خاک شریفتر ز افلاک
کارامش مصطفاست در خاک ۱۲۷
یک ره به حریم خاک پیوند
زین گنبد آبگینه تا چند ۱۲۸
برده است سبق به دولتِ خاک
چارم کشور ز هفتم افلاک ۱۲۹
سرها بینی کلاه در پای
در مشهد مرتضی زمین سای ۱۳۰
جان ها بینی چو نخل در جوش
بر خاک امیر نحل مدهوش ۱۳۱
رضوان به دو عید اضحی و فطر
از خاک مقدسش برد عطر ۱۳۲
جنت رقمی ز رتبتِ اوست
تبت اثری ز تربت اوست ۱۳۳
ز آن نافه که آهو آورد بر
خاک اسداللّه است بهتر ۱۳۴
کان خون کثیف تیره ناک است
وین خاک لطیف نور پاک است ۱۳۵
در خطاب به جناب خضرؑو جواب آن جناب به این کلام ۱۳۶
ای حافظ بحر و بحر حکمت
ای خازن کوه، کوه عصمت ۱۳۷
ما را خبری ده ای فلک پی
کاین شیب و فراز را فنا کی ۱۳۸
جانها که جواهر قدیماند
در عرضگه امید و بیماند ۱۳۹
زان سوتر پل شدن توانند
یا در پل آتشین بمانند ۱۴۰
از ششدر شش جهت توان رست
وز پنجهٔ پنج حس توان جست ۱۴۱
این بقعهٔ پست نیلگون چیست
این چتر بلند سرنگون چیست ۱۴۲
این دایره کی نشیند از پای
این نقطه چگونه خیزد از جای ۱۴۳
پس گفت که این چه دیو بوده است
کز پردهٔ کج رهت نموده است ۱۴۴
رو، کاین نه سؤال عارفان است
این خار ره مخالفان است ۱۴۵
پا از سرِ این حدیث درنه
فلسی ز هزارفلسفی به ۱۴۶
با نص و حدیث و نظم قرآن
یونی نرزد حدیث یونان ۱۴۷
قرآن گنج است و تو سخن سنج
هین قربان کرد بر سر گنج ۱۴۸
علمی که ز ذوق شرع خالی است
حالی سبب سیاه حالی است ۱۴۹
خواهی طیران به طور سینا
پر سست مکن به پور سینا ۱۵۰
دل در سخن محمدی بند
ای پور علی ز بوعلی چند ۱۵۱
چون دیدهٔ راه بین نداری
ناید قرشی به از بخاری ۱۵۲
از عالم خاک بر گذر پاک
گو خاک به فرق عالم خاک ۱۵۳
چرخ است کمان گروهه کردار
گل مهرهای اندرو گرفتار ۱۵۴
بر مهرهٔ گل مساز منزل
کانداختنی است مهرهٔ گل ۱۵۵
آنها که جهان قدیم دانند
زین نکته که رفت بی نشانند ۱۵۶
خاقانی از این سرایِ تزویر
بگریز و رکاب مصطفی گیر ۱۵۷
خطاب زمین بوس به حضرت خاتم النبیینؐ ۱۵۸
ای جود تو نیم عطسه داده
زو خندهٔ آفتاب زاده ۱۵۹
آدم ز خزان چرخ رخ زرد
چون لاله ز ژاله در خوی درد ۱۶۰
از تو اثر ربیع دیده
بر جرم خودت شفیع دیده ۱۶۱
ادریس به درس چاکرِ تو
تاریخ شناس اخترِ تو ۱۶۲
نوح از تو به بحر باز خورده
ملّاحی زورق تو کرده ۱۶۳
ابراهیم از تو مهره برده
تا آتش او فرو فسرده ۱۶۴
موسی فسرده ره نوشته
آتش خواه از درِ تو گشته ۱۶۵
خضر از تو شراب درکشیده
الیاس به جرعهای رسیده ۱۶۶
داوود مغنّیِ درِ تو
جم صاحب جیشِ لشکر تو ۱۶۷
عیسی ز حواریان خاصت
پرورده به فیض جانِ خاصت ۱۶۸
این عالم پیر طفل دیدار
چون پیرزنی ترا پرستار ۱۶۹
خاقانی را ز نیم فرمان
از پنجهٔ این عجوزه برهان ۱۷۰
تعداد ابیات: ۱۵۶
۳۴۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۹ - حکیمی طبسی علیه الرّحمه
گوهر بعدی:بخش ۳۱ - خیام نیشابوری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.