هوش مصنوعی:
متن فوق زندگینامه و اشعاری از خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی است. این متن به شرح زندگی، تحصیلات، معاصران، مشرب عرفانی و اشعار او میپردازد. حافظ به عنوان یکی از بزرگترین شاعران فارسی زبان شناخته میشود که دیوانش سرشار از مضامین عرفانی، عاشقانه و حکمتآمیز است.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان زیر 16 سال قابل درک نباشد. همچنین برخی از اشعار حاوی مضامین عاشقانه و پیچیده هستند که نیاز به بلوغ فکری دارد.
بخش ۲۲ - حافظ شیرازی قُدِّسَ سِرُّه
وهُوَ فخرالمتألّهین، خواجه شمس الدین محمد الحافظ بن شیخ کمال الدین شیخ غیاث الدین. آبا و اجدادش از علما و فضلا بودهاند و خود تحصیل مراتب حکمیه پیش مولانا شمس الدین عبداللّه شیرازی که از معاریف فضلاست نموده و ظهورش در زمان دولت آل مظفر بوده. حکیمی است صاحب مایه و عارفی است بلندپایه. از فحول محققین و از اماجد کاملین. صاحب علم الیقین. با شیخ عماد فقیه و شاه نعمة اللّه ماهانی و شیخ علی کلاءِ شیرازی و زین الدین خوافی و شاه داعی اللّه و سید ابوالوفای شیرازی و جمعی کثیر از عرفا و فضلا معاصر بوده. ولی ثابت نیست که نسبت ارادت به کدام کامل درست نموده. اشعار حکمت آثارش چنان در دل هر طایفه نشسته که اکثر فِرَق مختلفه او را هم مسلک خویش دانستهاند. وقتی در محفل یکی از عرفا مذکور شد که جامی در نفحات نوشته که حافظ پیری نداشته، فرمود که اگر بی پیر چون حافظ توان شد، کاش مولوی جامی هم پیر نداشتی. بعضی گویند که این بیت خواجه حافظ در جواب بیت سید نورالدین نعمت اللّه ماهانی قُدِّسَ سِرُّه دلالت کند بر اخلاص او به خدمت سید. زیرا که سید نعمت اللّه ولی گفته است:
۱
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
هر درد را به گوشهٔ چشمی دوا کنیم ۲
و حافظ گوید: ۳
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشهٔ چشمی به ماکنند ۴
به هر صورت در جلالت قدر خواجه مجالِ سخن نیست. از سخنانش ظاهر است که مشرب عالی داشته و دیوان معرفت بنیانش در همهٔ آفاق رایت شهرت افراشته. او را جهت جذبه بر سلوک غالب و روش رندی را طالب بوده، چنان که سلطان احمد جلایر مکرر التماس مجالست وی کرده، مقبول نیفتاد و وقتی که امیر تیمور او را ملاقات نمود لباس وی در کمال اندراس بود. مجملاً فرزانهای است یگانه و مدقق و فاضلی است بینا و محقق. وفاتش در سنهٔ ۷۹۱ واقع گردید. مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه ارباب نیاز است. دیوانش ابیات ملحقهٔ بسیار دارد، گویند شاه قاسم انوار اغلب دیوان ایشان را مطالعه میفرموده. اگرچه فی الحقیقه همگیِ اشعار دیوان آن جناب عارفانه واقع شده. لیکن بنا بر تنگی حوصلهٔ این کتاب به بعضی از آن قناعت شد: ۵
فی الغزلیّات ۶
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها ۷
شبی تاریک و بیم موج، گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ۸
٭٭٭ ۹
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را ۱۰
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را ۱۱
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ می آلود
ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را ۱۲
٭٭٭ ۱۳
ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون
رو به سوی خانهٔ خمار آرد پیر ما ۱۴
عقلاگرداند کهدلدربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پیِ زنجیر ما ۱۵
٭٭٭ ۱۶
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش
خاک روبِ در میخانه کنم مژگان را ۱۷
ترسم آن قوم که بر دردکشان میخندند
در سرِ کارِ خرابات کنند ایمان را ۱۸
٭٭٭ ۱۹
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بی خبر ز لَذّتِ شربِ مدام ما ۲۰
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نانِ حلال شیخ ز آب حرام ما ۲۱
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما ۲۲
٭٭٭ ۲۳
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمارا ۲۴
٭٭٭ ۲۵
با دل آرامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را ۲۶
٭٭٭ ۲۷
گر چه بدنامی است نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ ونام را ۲۸
٭٭٭ ۲۹
رازِ درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را ۳۰
٭٭٭ ۳۱
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد به دست است دام را ۳۲
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را ۳۳
٭٭٭ ۳۴
شب تار است و رهِ وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا وعدهٔ دیدار کجاست ۳۵
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرمِ اسرار کجاست ۳۶
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجایی و ملامتگرِ بیکار کجاست ۳۷
٭٭٭ ۳۸
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسیِ مریم با اوست ۳۹
٭٭٭ ۴۰
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی
و آن می که در آنهاست حقیقت نه مجاز است ۴۱
٭٭٭ ۴۲
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی بِه ز مال اوقاف است ۴۳
٭٭٭ ۴۴
درین چمن گل بی خار کس نچید آری
چراغ مصطفوی با شرارِ بولهبی است ۴۵
٭٭٭ ۴۶
غلام همت آنم که زیرِ چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ۴۷
٭٭٭ ۴۸
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
از هر کسی که میشنوم نامکرر است ۴۹
در راه او شکسته دلی میخرند و بس
بازار خودفروشی از آن راه دیگر است ۵۰
٭٭٭ ۵۱
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست ۵۲
لطیفهایست نهانی که عشق از آن خیزد
که نام او نه لب لعل و خط زنگاری است ۵۳
٭٭٭ ۵۴
وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیر
ذکر تسبیح ملک در حلقهٔ زنار داشت ۵۵
٭٭٭ ۵۶
زمانه افسر شاهی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم درین کله دانست ۵۷
٭٭٭ ۵۸
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست ۵۹
٭٭٭ ۶۰
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ۶۱
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک اللّه از این فتنهها که در سر ماست ۶۲
٭٭٭ ۶۳
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست ۶۴
٭٭٭ ۶۵
طمع خام بین که قصّهٔ فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است ۶۶
٭٭٭ ۶۷
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست ۶۸
مستور و مست جمله چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست ۶۹
راز درون پرده چه داند، فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست ۷۰
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست ۷۱
٭٭٭ ۷۲
اگر به زلفِ سیاهِ تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست ۷۳
٭٭٭ ۷۴
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملامت علماء هم ز علم بی عملی است ۷۵
٭٭٭ ۷۶
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست ۷۷
گر من آلوده دامنم چه زیان
همه عالم گواهِ عصمت اوست ۷۸
٭٭٭ ۷۹
آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است ۸۰
٭٭٭ ۸۱
من آن نیام که دهم نقدِ دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانهٔ تست ۸۲
٭٭٭ ۸۳
یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین منست ۸۴
دیدن روی ترا دیدهٔ جان بین باید
این کجا مرتبهٔ چشم جهان بین من است ۸۵
٭٭٭ ۸۶
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست ۸۷
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتوِ روی حبیب هست ۸۸
٭٭٭ ۸۹
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست ۹۰
٭٭٭ ۹۱
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز اینکه بسپارند چاره نیست ۹۲
فرصت شمر طریقهٔ رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست ۹۳
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ۹۴
٭٭٭ ۹۵
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
هرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست ۹۶
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست ۹۷
اینچهاستغناستیاربوینچه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجالِ آه نیست ۹۸
هرچه هست از قامت ناسازِ بی اندامِ ماست
ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست ۹۹
بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست ۱۰۰
٭٭٭ ۱۰۱
رندان تشنه لب را آبی نمیدهدکس
گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت ۱۰۲
در این شب سیاهم گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکبِ هدایت ۱۰۳
این راه را نهایت صورت نمیتوان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت ۱۰۴
٭٭٭ ۱۰۵
شیدا ز آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و روببست ۱۰۶
حافظ هر آنکه عشق نورزید ووصل خواست
احرامِ طوفِ کعبهٔ دل بی وضو ببست ۱۰۷
٭٭٭ ۱۰۸
حدیث هول قیامت که گفت واعظِ شهر
کنایتی است که از روزگارِ هجران گفت ۱۰۹
٭٭٭ ۱۱۰
شرح مجموعهٔ گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست ۱۱۱
٭٭٭ ۱۱۲
به دُرد و صاف ترا حکم نیست دم درکش
که هرچه ساقیِ ما ریخت عینِ الطاف است ۱۱۳
٭٭٭ ۱۱۴
من هم اول که سرِ زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست ۱۱۵
٭٭٭ ۱۱۶
گرپیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست ۱۱۷
٭٭٭ ۱۱۸
معشوقه عیان میگذرد بر تو ولیکن
اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است ۱۱۹
٭٭٭ ۱۲۰
ز پادشاه و گدا فارغم بحمداللّه
گدایِ خاک در دوست پادشاه من است ۱۲۱
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است ۱۲۲
٭٭٭ ۱۲۳
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت ۱۲۴
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت ۱۲۵
٭٭٭ ۱۲۶
میدمد هر کسش افسونی و معلوم نشد
که دلِ نازک او مایل افسانهٔ کیست ۱۲۷
٭٭٭ ۱۲۸
ما در درون سینه هوایی نهفتهایم
بر باد گر رود سرِ ما بر هوا رود ۱۲۹
٭٭٭ ۱۳۰
گنج زر گر نبود کُنجِ قناعت باقی است
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد ۱۳۱
خوش عروسی است جهان از رهِ صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد ۱۳۲
٭٭٭ ۱۳۳
ما و می و زاهدان و تقوی
تا یار سرِ کدام دارد ۱۳۴
٭٭٭ ۱۳۵
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند ۱۳۶
٭٭٭ ۱۳۷
اگر به بادهٔ رنگین دلم کشد شاید
که بویِ خیر ز زهد و ریا نمیآید ۱۳۸
مقیم حلقهٔ ذکر است دل بدان امید
که حلقهای ز سرِ زلف یار بگشاید ۱۳۹
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید ۱۴۰
نخواهد این چمن از سرو ولاله خالی ماند
یکی همی رود و دیگری همی آید ۱۴۱
٭٭٭ ۱۴۲
به خیر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
بسا شکست که بر افسر شهی آورد ۱۴۳
٭٭٭ ۱۴۴
منظر دل نیست جایِ صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته درآید ۱۴۵
صالح و طالح متاعِ خویش نمودند
تا که ز چشم افتد و که در نظر آید ۱۴۶
٭٭٭ ۱۴۷
به سرّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد
که خاکِ میکده کُحلِ بصر توانی کرد ۱۴۸
گداییِ در میخانه طُرفه اکسیری است
گر این عمل بکنی خاکِ زر توانی کرد ۱۴۹
جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبارِ ره بنشان تانظر توانی کرد ۱۵۰
ثواب روزه و حج قبول آن کس راست
که خاکِ میکدهٔ عشق را زیارت کرد ۱۵۱
٭٭٭ ۱۵۲
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند ۱۵۳
٭٭٭ ۱۵۴
مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد ۱۵۵
٭٭٭ ۱۵۶
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موج بی کران دارد ۱۵۷
٭٭٭ ۱۵۸
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید ۱۵۹
پندِ حکیم عین صوابست و محض لطف
فرخنده بخت آنکه به سمعِ رضا شنید ۱۶۰
٭٭٭ ۱۶۱
بس تجربه کردیم درین دیرِ مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد ۱۶۲
٭٭٭ ۱۶۳
بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه
که زیارتگهِ رندان جهان خواهد بود ۱۶۴
برو ای زاهد خود بین که به چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود ۱۶۵
٭٭٭ ۱۶۶
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خونِ جگر شود ۱۶۷
صد نکته غیر حسن بباید که تاکسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود ۱۶۸
٭٭٭ ۱۶۹
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد ۱۷۰
٭٭٭ ۱۷۱
مرا تو عهدشکن خواندهای و میترسم
که با تو روزِ قیامت همین خطاب رود ۱۷۲
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود ۱۷۳
٭٭٭ ۱۷۴
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد ۱۷۵
هر شبنمی در این راه صد بحر بی کران است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد ۱۷۶
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است در حق او کس این گمان ندارد ۱۷۷
٭٭٭ ۱۷۸
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف توام گامی چند ۱۷۹
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کِش خویش
که مگو حالِ دل سوخته با خامی چند ۱۸۰
زاهد از حلقهٔ رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند ۱۸۱
٭٭٭ ۱۸۲
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی است
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود ۱۸۳
بپوش دامنِ عفوی به ذلت منِ مست
که آبروی شریعت به این قدر نرود ۱۸۴
خستگان را که طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود ۱۸۵
٭٭٭ ۱۸۶
گر من از میکده همت طلبم عیب مکن
پیر ما گفت که در صومعه همت نبود ۱۸۷
٭٭٭ ۱۸۸
عجب راهی است راه عشق کانجا
کسی سر برکند کش سر نباشد ۱۸۹
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علمِ عشق در دفتر نباشد ۱۹۰
٭٭٭ ۱۹۱
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه درو دست اهرمن باشد ۱۹۲
٭٭٭ ۱۹۳
آن شرحِ بی نهایت کز حسن دوست گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد ۱۹۴
عیبم بپوش زنهار ای خرقهٔ می آلود
کاین پیرِ پاک دامن بهر زیارت آمد ۱۹۵
٭٭٭ ۱۹۶
آنچه سعی است من اندر طلبت خواهم کرد
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد ۱۹۷
٭٭٭ ۱۹۸
در کارخانهٔ عشق از کفر ناگزیر است
آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد ۱۹۹
٭٭٭ ۲۰۰
عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سرگردانند ۲۰۱
لاف عشق و گله از یار، زهی لافِ دروغ
عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند ۲۰۲
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مغبچگان
بعد ازین خرقهٔ صوفی به گرو نستانند ۲۰۳
٭٭٭ ۲۰۴
بگشای تربتم را بعد ازوفات و بنگر
کز آتشِ درونم دود از کفن درآید ۲۰۵
٭٭٭ ۲۰۶
ساقیا جام می ام ده که نگارندهٔ غیب
نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد ۲۰۷
آنکه بر نقش زد این دایرهٔ مینایی
کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد ۲۰۸
٭٭٭ ۲۰۹
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقهٔ صوفی میِ انگوری کرد ۲۱۰
٭٭٭ ۲۱۱
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تکفیر میکنند ۲۱۲
گویند رازِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر میکنند ۲۱۳
ما از برونِ پرده گرفتار صد فریب
تا خود درون پرده چه تصویر میکنند ۲۱۴
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند ۲۱۵
قومی به جد و جهد نهادند وصلِ دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند ۲۱۶
٭٭٭ ۲۱۷
بی خود از شعشعهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند ۲۱۸
٭٭٭ ۲۱۹
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند ۲۲۰
ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرویم
چون رهِ آدم خاکی به یکی دانه زدند ۲۲۱
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند ۲۲۲
آتش آن نیست که از شعلهٔ آن خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند ۲۲۳
٭٭٭ ۲۲۴
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود ۲۲۵
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود ۲۲۶
٭٭٭ ۲۲۷
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دو ساله بود ۲۲۸
٭٭٭ ۲۲۹
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان نرگس جادوی تو بود ۲۳۰
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکنِ طرّهٔ گیسویِ تو بود ۲۳۱
٭٭٭ ۲۳۲
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بارِ غم آزاد آمد ۲۳۳
٭٭٭ ۲۳۴
نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جانِ من برهانِ نادانی بود ۲۳۵
٭٭٭ ۲۳۶
به خط و خال گدایان مده خزانهٔ دل
به دست شاه وشی ده که محترم دارد ۲۳۷
ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرمِ دل ره درین حرم دارد ۲۳۸
نه هر درختِ تحمل کند جفایِ خزان
غلام همّتِ سروم که این قدم دارد ۲۳۹
٭٭٭ ۲۴۰
شب تیره چون سرآرم ره پیچ پیچ زلفت
مگر آنکه شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد ۲۴۱
٭٭٭ ۲۴۲
بس آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که یک موجش به صد گوهرنمیارزد ۲۴۳
٭٭٭ ۲۴۴
ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند
کسی که خدمت جام جهان نما بکند ۲۴۵
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند ۲۴۶
٭٭٭ ۲۴۷
در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ۲۴۸
جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد ازین غیرت و برآدم زد ۲۴۹
عقل میخواست کزین شعله چراغ افروزد
برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد ۲۵۰
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد ۲۵۱
٭٭٭ ۲۵۲
رطلِ گرانم ده ای مرید خرابات
شادیِ شیخی که خانقاه ندارد ۲۵۳
گوشهٔ ابروی تست منزلِ جانم
خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد ۲۵۴
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هرکه در این آستانه راه ندارد ۲۵۵
٭٭٭ ۲۵۶
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد شد ۲۵۷
٭٭٭ ۲۵۸
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام میِ مغانه هم با مغان توان زد ۲۵۹
٭٭٭ ۲۶۰
به کوی عشق منه بی دلیلِ راه قدم
که گم شد آنکه در این ره به رهبری نرسید ۲۶۱
٭٭٭ ۲۶۲
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه محنتی نکشید ۲۶۳
٭٭٭ ۲۶۴
در این خیال به سر شد دریغ عمر عزیز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمیآید ۲۶۵
٭٭٭ ۲۶۶
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ۲۶۷
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از گم شدگان لبِ دریا میکرد ۲۶۸
فیضِ روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد ۲۶۹
٭٭٭ ۲۷۰
ای خوشا حالت آن مست که درپایِ حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد ۲۷۱
٭٭٭ ۲۷۲
پیر یکرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود ۲۷۳
٭٭٭ ۲۷۴
سرِّ سودای تو اندر سرِما میگردد
تو ببین در سرِ شوریده چهها میگردد ۲۷۵
هرکه دل در خَمِ چوگانِ سر زلف تو بست
لاجرم، گوی صفت بی سر و پا میگردد ۲۷۶
٭٭٭ ۲۷۷
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ۲۷۸
٭٭٭ ۲۷۹
من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یارانِ شهر بی گنهاند ۲۸۰
جفا نه پیشهٔ درویشی است و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند ۲۸۱
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهاند ۲۸۲
غلام همت دردی کشان یک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهاند ۲۸۳
٭٭٭ ۲۸۴
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بندهٔ طلعت آن باش که آنی دارد ۲۸۵
در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز
هر کسی بر حسبِ فهم گمانی دارد ۲۸۶
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد ۲۸۷
مرغِ زیرک نشود در چمنش نکته سرای
هر بهاری که به دنبال خزانی دارد ۲۸۸
٭٭٭ ۲۸۹
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد ۲۹۰
صنعت مکن که هر که محب تو است راست
عشقش به رویِ دل درِ معنی فراز کرد ۲۹۱
٭٭٭ ۲۹۲
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه اندیشهٔ این کار فراموشش باد ۲۹۳
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد ۲۹۴
شاهِ ترکان سخنِ مدعیان میشنود
شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشش باد ۲۹۵
٭٭٭ ۲۹۶
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد ۲۹۷
٭٭٭ ۲۹۸
عشقت نه سر سریست که از سر به در شود
مهرت نه عارضی است که جایِ دگر شود ۲۹۹
عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو در دلم
با شیراندرون شد و با جان به در شود ۳۰۰
دردیست دردِ عشق که اندر علاجِ او
هر چند سعی بیش کنی بیشتر شود ۳۰۱
٭٭٭ ۳۰۲
عکس رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد
عارف از خندهٔ می در طمعِ خام افتاد ۳۰۳
حسنِ روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد ۳۰۴
این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود
یک فروغِ رخ ساقی است که در جام افتاد ۳۰۵
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
از کجا سرّ غمش در دهنِ عام افتاد ۳۰۶
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظِ دل سوخته بدنام افتاد ۳۰۷
٭٭٭ ۳۰۸
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحقِ کرامت گناهکارانند ۳۰۹
٭٭٭ ۳۱۰
سر ز حیرت به درِ میکدهها میکردم
چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود ۳۱۱
٭٭٭ ۳۱۲
گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود ۳۱۳
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود ۳۱۴
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود ۳۱۵
عشق میورزم و امید که این فنِّ شریف
چون عملهایِ دگر موجب حرمان نشود ۳۱۶
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمهٔ خورشید درخشان نشود ۳۱۷
٭٭٭ ۳۱۸
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد ۳۱۹
کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانه
که زیر تیغ تو هر دم سرِ دگر دارد ۳۲۰
٭٭٭ ۳۲۱
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند ۳۲۲
٭٭٭ ۳۲۳
طالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشید
همچنان در عملِ معدن و کانست که بود ۳۲۴
٭٭٭ ۳۲۵
در کارِ گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد ۳۲۶
جامی می و خونِ دل هر یک به کسی دادند
در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد ۳۲۷
غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد ۳۲۸
٭٭٭ ۳۲۹
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود ۳۳۰
٭٭٭ ۳۳۱
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد ۳۳۲
٭٭٭ ۳۳۳
برابر است که و کوه پیشِ حضرت مولی
گهی به کوه ببخشد گهی به کاه بگیرد ۳۳۴
٭٭٭ ۳۳۵
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد ۳۳۶
عالم از نالهٔ عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش نوایی دارد ۳۳۷
٭٭٭ ۳۳۸
برین مست و پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود ۳۳۹
٭٭٭ ۳۴۰
نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرفست
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید ۳۴۱
هر آان کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتویِ من نماز کنید ۳۴۲
٭٭٭ ۳۴۳
صوفی مباش منکر رندان که سرّ عشق
روز ازل به مردم قلاش میدهند ۳۴۴
زاهد از این حیات ندارد تمتّعی
امروز نیز وعدهٔ فرداش میدهند ۳۴۵
٭٭٭ ۳۴۶
کس ندانست که منزلگهِ معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید ۳۴۷
٭٭٭ ۳۴۸
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد
که کس به رند خرابات ظنِّ آن نبرد ۳۴۹
من این مرقّعِ پشمینه بهر آن دارم
که زیر خرقه کشم باده، کس گمان نبرد ۳۵۰
٭٭٭ ۳۵۱
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کند ۳۵۲
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمتِ شعیب کند ۳۵۳
کلید گنج سعادت قبول اهلِ دل است
مباد کس که در این نکته شک و ریب کند ۳۵۴
٭٭٭ ۳۵۵
زاهد و عجب و نماز و من و رندی و نیاز
تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد ۳۵۶
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوفِ هدایت باشد ۳۵۷
٭٭٭ ۳۵۸
غلامِ همت آن رندِ عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند ۳۵۹
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند ۳۶۰
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روشِ بنده پروری داند ۳۶۱
٭٭٭ ۳۶۲
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند ۳۶۳
مصلحت دیدِ من آنست که یاران همه کار
بگذارند و سرِ زلف نگاری گیرند ۳۶۴
خوش گرفتند حریفان سرِ زلف ساقی
گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند ۳۶۵
و له ایضاً قدّس سرّه ۳۶۶
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد ۳۶۷
راه عشق ار چه کمینگاهِ کماندارانست
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد ۳۶۸
٭٭٭ ۳۶۹
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد ۳۷۰
خوش بود گر محکِ تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ۳۷۱
ناز پروردِ تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد ۳۷۲
٭٭٭ ۳۷۳
حسن عالم سوز او چندان که عاشق میکشد
فرقهٔ دیگر به عشق از خاک سر بر میکنند ۳۷۴
٭٭٭ ۳۷۵
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند ۳۷۶
اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند ۳۷۷
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهنِ می و مطرب شد و زنار بماند ۳۷۸
٭٭٭ ۳۷۹
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر ترا گذری بر مقام ما افتد ۳۸۰
٭٭٭ ۳۸۱
حریم عشق را درگه بود از عقل بالاتر
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد ۳۸۲
٭٭٭ ۳۸۳
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاهدار سر رشته تا نگه دارد ۳۸۴
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد ۳۸۵
٭٭٭ ۳۸۶
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور ۳۸۷
٭٭٭ ۳۸۸
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه زبنیاد ببر ۳۸۹
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر ۳۹۰
٭٭٭ ۳۹۱
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقهٔ رند شراب خوار ۳۹۲
٭٭٭ ۳۹۳
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کارِدگر ۳۹۴
معرفت نیست در این قوم خدایا مددی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر ۳۹۵
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازار دگر ۳۹۶
٭٭٭ ۳۹۷
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من بود تقدیر ۳۹۸
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خورده مگیر ۳۹۹
٭٭٭ ۴۰۰
ساقیا یک جرعه ده زان آبِ آتشگون که من
در میان پختگانِ عشقِ او خامم هنوز ۴۰۱
٭٭٭ ۴۰۲
طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتیِ عشقش درست نیست نماز ۴۰۳
ز خوف بادیه دل بد مکن ببند احرام
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز ۴۰۴
٭٭٭ ۴۰۵
غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز ۴۰۶
٭٭٭ ۴۰۷
ما قصّهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس ۴۰۸
٭٭٭ ۴۰۹
فلک به مردم نادان دهد زمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس ۴۱۰
٭٭٭ ۴۱۱
به یکی جرعه که آزارِ کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس ۴۱۲
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس ۴۱۳
٭٭٭ ۴۱۴
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس ۴۱۵
از درِ خویش خدایا به بهشتم مفرست
که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس ۴۱۶
٭٭٭ ۴۱۷
گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما میباش ۴۱۸
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش ۴۱۹
٭٭٭ ۴۲۰
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان زچشم سکندر چو آب حیوان باش ۴۲۱
٭٭٭ ۴۲۲
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفایِ خار هجران صبر بلبل بایدش ۴۲۳
رندِ عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تأمّل بایدش ۴۲۴
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ۴۲۵
٭٭٭ ۴۲۶
در خرقه چو آتش زدی ای سالک عارف
جهدی کن و سر حلقهٔ رندان جهان باش ۴۲۷
٭٭٭ ۴۲۸
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهایِ سخت خویش ۴۲۹
٭٭٭ ۴۳۰
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایتِ لطف اله باش ۴۳۱
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه وگو شیخ راه باش ۴۳۲
مردِ خداشناس که تقوی طلب کند
خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش ۴۳۳
٭٭٭ ۴۳۴
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
آن قدر ای دل که توانی بکوش ۴۳۵
٭٭٭ ۴۳۶
عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا
نرود در حرم دل نشود خاص الخاص ۴۳۷
٭٭٭ ۴۳۸
هنر نمیخرد ایام غیر اینم نیست
کجا روم به تجارت به این کساد متاع ۴۳۹
خدای را به میام شست و شوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بویِ خیر از این اوضاع ۴۴۰
٭٭٭ ۴۴۱
از خمِ ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که درین خیالِ کجا عمر عزیز شد تلف ۴۴۲
٭٭٭ ۴۴۳
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق ۴۴۴
٭٭٭ ۴۴۵
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک ۴۴۶
٭٭٭ ۴۴۷
توی آن گوهر پاکیزه که در عالمِ قدس
ذکر خیر تو بود حاصلِ تسبیح ملک ۴۴۸
٭٭٭ ۴۴۹
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک ۴۵۰
٭٭٭ ۴۵۱
ترک ماسوی کس نمینگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال ۴۵۲
٭٭٭ ۴۵۳
رهروان را عشق بس باشد دلیل
آب چشمم در رهش کردم سبیل ۴۵۴
موج اشک ما کی آرد در حساب
آنکه کشتی راند بر خون قتیل ۴۵۵
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ۴۵۶
یا بنه بر خود که مقصد گم کنی
یا منه پا اندرین ره بی دلیل ۴۵۷
حافظا گر معنیی داری بیار
ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل ۴۵۸
٭٭٭ ۴۵۹
حلاج بر سرِدار این نکته خوش سراید
از شافعی مپرسید امثال این مسائل ۴۶۰
٭٭٭ ۴۶۱
پیرِ میخانه سحر جام جهان بینم داد
وندران آینه از حسنِ تو کرد آگاهم ۴۶۲
٭٭٭ ۴۶۳
با منِ راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم ۴۶۴
٭٭٭ ۴۶۵
کاری کنیم ورنه خجالت برآورد
روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم ۴۶۶
٭٭٭ ۴۶۷
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم ۴۶۸
٭٭٭ ۴۶۹
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست
که بدان دست که می پروردم میرویم ۴۷۰
٭٭٭ ۴۷۱
یکی از عشق می لافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم ۴۷۲
٭٭٭ ۴۷۳
چون صوفیان به حالت وجدند و مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم ۴۷۴
٭٭٭ ۴۷۵
از جرعهٔ تو خاک و زمین دُرّ و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم ۴۷۶
٭٭٭ ۴۷۷
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دست گیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم ۴۷۸
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چارهٔ تیره شب وادیِ ایمن چه کنم ۴۷۹
٭٭٭ ۴۸۰
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم ۴۸۱
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم ۴۸۲
٭٭٭ ۴۸۳
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضرِ پی خجسته مدد کن به همتم ۴۸۴
هرچند غرق بحر گناهم ز شش جهت
تا آشنایِ عشق شدم ز اهل حرمتم ۴۸۵
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم ۴۸۶
٭٭٭ ۴۸۷
چنین که در دل من داغِ زلف سرکشِ تست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم ۴۸۸
به هر نظر بتِ من جلوه میکند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم ۴۸۹
٭٭٭ ۴۹۰
گوهرِ معرفت اندوز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم ۴۹۱
دام سخت است مگر یار شود لطفِ خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطانِ رجیم ۴۹۲
٭٭٭ ۴۹۳
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که یاد خویش گم شد از ضمیرم ۴۹۴
فراوان گنجها در سینه دارم
اگرچه مدعی بیند حقیرم ۴۹۵
٭٭٭ ۴۹۶
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
که دراز است رهِ مقصد و من نوسفرم ۴۹۷
٭٭٭ ۴۹۸
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام ۴۹۹
زلفِ دلدار چو زنار همی فرماید
برو ای شیخ که شد بر تنِ ما خرقه حرام ۵۰۰
٭٭٭ ۵۰۱
من آدم بهشتیام اما در این قفس
حالی اسیر عشقِ جوانانِ مهوشم ۵۰۲
بخت ار مدد کند که کشم رخت ازین دیار
گیسویِ حور گرد فشاند ز مفرشم ۵۰۳
٭٭٭ ۵۰۴
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم ۵۰۵
٭٭٭ ۵۰۶
مدد از خاطرِ رندان طلب ای دل ورنه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم ۵۰۷
سایهٔ طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایهٔ میمون همایی بکنیم ۵۰۸
٭٭٭ ۵۰۹
این تقوایم بس است که چون واعطان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم ۵۱۰
٭٭٭ ۵۱۱
رهروِ منزل عشقیم وز سرحدِّ عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم ۵۱۲
با چنین گنج که شد خازن او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم ۵۱۳
سبزهٔ خطّ تو دیدیم ز بستانِ بهشت
به طلب کاری این مهر گیاه آمدهایم ۵۱۴
٭٭٭ ۵۱۵
در خرمن صد زاهد و واعظ زند آتش
این داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم ۵۱۶
المنة اللّه که چو ما بیدل و دین بود
آن را که خرد پرور و فرزانه نهادیم ۵۱۷
در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود
بنیادش ازین شیوهٔ رندانه نهادیم ۵۱۸
٭٭٭ ۵۱۹
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم ۵۲۰
٭٭٭ ۵۲۱
مژدهٔ وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایرِ قدسم و از دام جهان برخیزم ۵۲۲
به ولایِ تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگی کون ومکان برخیزم ۵۲۳
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم ۵۲۴
وله رحمة اللّه علیه ۵۲۵
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم ۵۲۶
شرممان باد ز پشمینهٔ آلودهٔ خویش
که به این فضل و کرم نام کرامت بریم ۵۲۷
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجلت که ازین حاصل اوقات بریم ۵۲۸
٭٭٭ ۵۲۹
در شأن من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت خرقه ولی پاک دامنم ۵۳۰
شهبازِ دست پادشهم یارب از چه روست
کز یاد بردهاند هوایِ نشیمنم ۵۳۱
عیان نشد که کجا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم ۵۳۲
طرازِ پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی میان پیرهنم ۵۳۳
٭٭٭ ۵۳۴
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم ۵۳۵
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم ۵۳۶
٭٭٭ ۵۳۷
آن روز بر دلم درِ معنی گشاده شد
کز ساکنان درگهِ پیر مغان شدم ۵۳۸
٭٭٭ ۵۳۹
گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم ۵۴۰
حاش للّه که نیم معتقد طاعتِ خویش
این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم ۵۴۱
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم ۵۴۲
خرقه پوشی من ازغایتِ دینداری نیست
پردهای بر سرِ صد عیب نهان میپوشم ۵۴۳
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم ۵۴۴
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوهٔ رندی و مستی نرود از پیشم ۵۴۵
زهد رندان نوآموخته راهی به دهست
من که بی نام جهانم چه صلاح اندیشم ۵۴۶
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا درین خرقه ببینی که چه نادرویشم ۵۴۷
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چوجام
خونِ دل عکس برون میدهد از رخسارم ۵۴۸
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا درین پرده جز اندیشهٔ او نگذارم ۵۴۹
هر دوعالم یک فروغ از رویِ دوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم ۵۵۰
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم ۵۵۱
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا میبینم ۵۵۲
در رهِ عشق از آن سویِ اجل صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم ۵۵۳
میکشم چون قدحِ لاله شراب موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشم ۵۵۴
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
خدا گواست که هر جا که هست بااویم ۵۵۵
مکن در این چمنم سرزنش به خود رویی
چنانکه پرورشم میدهند میرویم ۵۵۶
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطعِ این مرحله با مرغ سلیمان کردم ۵۵۷
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراستهام ۵۵۸
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگهِ حادثه چون افتادم ۵۵۹
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد درین دیر خراب آبادم ۵۶۰
نیست بر لوح دلم جز الف قامتِ دوست
چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم ۵۶۱
برِ هوشمند سلسله ننهاد دستِ عشق
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن ۵۶۲
در راهِ عشق وسوسهٔ اهرمن بسی است
هشدار و گوشِ دل به پیامِ سروش کن ۵۶۳
زاهد از این نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه وسوز و گداز من ۵۶۴
قفا خوریم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافِریست رنجیدن ۵۶۵
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ۵۶۶
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من ۵۶۷
چندانکه گفتیم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان ۵۶۸
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن ۵۶۹
فرصت شمار صحبت کز این دو روزه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن ۵۷۰
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
دراز دستیِ این کوته آستینان بین ۵۷۱
به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرند
دماغ کبر گدایان و خوشه چینان بین ۵۷۲
پیرِ پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان ۵۷۳
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به سرچشمهٔ خورشید رسی چرخ زنان ۵۷۴
دلق گدای عشق را گنج بود در آستین
زود به سلطنت رسد هرکه بود گدایِ تو ۵۷۵
بهشت اگرچه نه جای گناه کاران نیست
بیار باده که مستظهرم به رحمت او ۵۷۶
بر آستانهٔ میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او ۵۷۷
مکن به چشم حقارت نگاه بر منِ مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او ۵۷۸
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشهٔ پروین به دو جو ۵۷۹
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو ۵۸۰
هر گلِ نو ز گلرخی یاد همی دهد ولی
گوشِ سخن شنو کجا دیدهٔ اعتبار کو ۵۸۱
برو این دام بر مرغ دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه ۵۸۲
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه ۵۸۳
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه ۵۸۴
ما را به رندی افسانه کردند
پیرانِ جاهل شیخان گمراه ۵۸۵
آیین تقوی ما نیز دانیم
لکن چه چاره با بخت گمراه ۵۸۶
در رهِ منزل لیلی که خطرهاست در او
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی ۵۸۷
یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی ۵۸۸
هشدار که گر وسوسهٔ عقل کنی گوش
آدم صفت از روضهٔ رضوان به درآیی ۵۸۹
تنها نه منم کعبهٔ دل بتکده کرده
در هر قدمی صومعهای هست و کنشتی ۵۹۰
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفترِ بی معنی غرق می ناب اولی ۵۹۱
چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی ۵۹۲
برتو گر جلوه کند شاهد ما ای واعظ
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی ۵۹۳
خواب و خورت ز مرتبهٔ عشق دور کرد
آنگه رسی به دوست که بی خواب و خورشوی ۵۹۴
دست از مس وجود چو مردانِ ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی ۵۹۵
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
بگذار تا بمیرد در عینِ خودپرستی ۵۹۶
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی ۵۹۷
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق رندی چالاکی است و چستی ۵۹۸
تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی ۵۹۹
بر آستانِ جانان از آسمان میندیش
کز اوجِ سربلندی افتی به خاکِ پستی ۶۰۰
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی ۶۰۱
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ۶۰۲
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی ۶۰۳
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی ۶۰۴
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی ۶۰۵
بر حشمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی ۶۰۶
جایی که برقِ عصیان بر آدمِ صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی ۶۰۷
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
هر درد را به گوشهٔ چشمی دوا کنیم ۲
و حافظ گوید: ۳
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشهٔ چشمی به ماکنند ۴
به هر صورت در جلالت قدر خواجه مجالِ سخن نیست. از سخنانش ظاهر است که مشرب عالی داشته و دیوان معرفت بنیانش در همهٔ آفاق رایت شهرت افراشته. او را جهت جذبه بر سلوک غالب و روش رندی را طالب بوده، چنان که سلطان احمد جلایر مکرر التماس مجالست وی کرده، مقبول نیفتاد و وقتی که امیر تیمور او را ملاقات نمود لباس وی در کمال اندراس بود. مجملاً فرزانهای است یگانه و مدقق و فاضلی است بینا و محقق. وفاتش در سنهٔ ۷۹۱ واقع گردید. مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه ارباب نیاز است. دیوانش ابیات ملحقهٔ بسیار دارد، گویند شاه قاسم انوار اغلب دیوان ایشان را مطالعه میفرموده. اگرچه فی الحقیقه همگیِ اشعار دیوان آن جناب عارفانه واقع شده. لیکن بنا بر تنگی حوصلهٔ این کتاب به بعضی از آن قناعت شد: ۵
فی الغزلیّات ۶
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها ۷
شبی تاریک و بیم موج، گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ۸
٭٭٭ ۹
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را ۱۰
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را ۱۱
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ می آلود
ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را ۱۲
٭٭٭ ۱۳
ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون
رو به سوی خانهٔ خمار آرد پیر ما ۱۴
عقلاگرداند کهدلدربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پیِ زنجیر ما ۱۵
٭٭٭ ۱۶
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش
خاک روبِ در میخانه کنم مژگان را ۱۷
ترسم آن قوم که بر دردکشان میخندند
در سرِ کارِ خرابات کنند ایمان را ۱۸
٭٭٭ ۱۹
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بی خبر ز لَذّتِ شربِ مدام ما ۲۰
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نانِ حلال شیخ ز آب حرام ما ۲۱
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما ۲۲
٭٭٭ ۲۳
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمارا ۲۴
٭٭٭ ۲۵
با دل آرامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را ۲۶
٭٭٭ ۲۷
گر چه بدنامی است نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ ونام را ۲۸
٭٭٭ ۲۹
رازِ درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را ۳۰
٭٭٭ ۳۱
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد به دست است دام را ۳۲
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را ۳۳
٭٭٭ ۳۴
شب تار است و رهِ وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا وعدهٔ دیدار کجاست ۳۵
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرمِ اسرار کجاست ۳۶
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجایی و ملامتگرِ بیکار کجاست ۳۷
٭٭٭ ۳۸
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسیِ مریم با اوست ۳۹
٭٭٭ ۴۰
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی
و آن می که در آنهاست حقیقت نه مجاز است ۴۱
٭٭٭ ۴۲
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی بِه ز مال اوقاف است ۴۳
٭٭٭ ۴۴
درین چمن گل بی خار کس نچید آری
چراغ مصطفوی با شرارِ بولهبی است ۴۵
٭٭٭ ۴۶
غلام همت آنم که زیرِ چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ۴۷
٭٭٭ ۴۸
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
از هر کسی که میشنوم نامکرر است ۴۹
در راه او شکسته دلی میخرند و بس
بازار خودفروشی از آن راه دیگر است ۵۰
٭٭٭ ۵۱
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست ۵۲
لطیفهایست نهانی که عشق از آن خیزد
که نام او نه لب لعل و خط زنگاری است ۵۳
٭٭٭ ۵۴
وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیر
ذکر تسبیح ملک در حلقهٔ زنار داشت ۵۵
٭٭٭ ۵۶
زمانه افسر شاهی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم درین کله دانست ۵۷
٭٭٭ ۵۸
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست ۵۹
٭٭٭ ۶۰
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ۶۱
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک اللّه از این فتنهها که در سر ماست ۶۲
٭٭٭ ۶۳
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست ۶۴
٭٭٭ ۶۵
طمع خام بین که قصّهٔ فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است ۶۶
٭٭٭ ۶۷
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست ۶۸
مستور و مست جمله چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست ۶۹
راز درون پرده چه داند، فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست ۷۰
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست ۷۱
٭٭٭ ۷۲
اگر به زلفِ سیاهِ تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست ۷۳
٭٭٭ ۷۴
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملامت علماء هم ز علم بی عملی است ۷۵
٭٭٭ ۷۶
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست ۷۷
گر من آلوده دامنم چه زیان
همه عالم گواهِ عصمت اوست ۷۸
٭٭٭ ۷۹
آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است ۸۰
٭٭٭ ۸۱
من آن نیام که دهم نقدِ دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانهٔ تست ۸۲
٭٭٭ ۸۳
یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین منست ۸۴
دیدن روی ترا دیدهٔ جان بین باید
این کجا مرتبهٔ چشم جهان بین من است ۸۵
٭٭٭ ۸۶
عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست ۸۷
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتوِ روی حبیب هست ۸۸
٭٭٭ ۸۹
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست ۹۰
٭٭٭ ۹۱
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز اینکه بسپارند چاره نیست ۹۲
فرصت شمر طریقهٔ رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست ۹۳
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ۹۴
٭٭٭ ۹۵
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
هرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست ۹۶
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست ۹۷
اینچهاستغناستیاربوینچه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجالِ آه نیست ۹۸
هرچه هست از قامت ناسازِ بی اندامِ ماست
ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست ۹۹
بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست ۱۰۰
٭٭٭ ۱۰۱
رندان تشنه لب را آبی نمیدهدکس
گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت ۱۰۲
در این شب سیاهم گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکبِ هدایت ۱۰۳
این راه را نهایت صورت نمیتوان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت ۱۰۴
٭٭٭ ۱۰۵
شیدا ز آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و روببست ۱۰۶
حافظ هر آنکه عشق نورزید ووصل خواست
احرامِ طوفِ کعبهٔ دل بی وضو ببست ۱۰۷
٭٭٭ ۱۰۸
حدیث هول قیامت که گفت واعظِ شهر
کنایتی است که از روزگارِ هجران گفت ۱۰۹
٭٭٭ ۱۱۰
شرح مجموعهٔ گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست ۱۱۱
٭٭٭ ۱۱۲
به دُرد و صاف ترا حکم نیست دم درکش
که هرچه ساقیِ ما ریخت عینِ الطاف است ۱۱۳
٭٭٭ ۱۱۴
من هم اول که سرِ زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست ۱۱۵
٭٭٭ ۱۱۶
گرپیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست ۱۱۷
٭٭٭ ۱۱۸
معشوقه عیان میگذرد بر تو ولیکن
اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است ۱۱۹
٭٭٭ ۱۲۰
ز پادشاه و گدا فارغم بحمداللّه
گدایِ خاک در دوست پادشاه من است ۱۲۱
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است ۱۲۲
٭٭٭ ۱۲۳
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت ۱۲۴
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت ۱۲۵
٭٭٭ ۱۲۶
میدمد هر کسش افسونی و معلوم نشد
که دلِ نازک او مایل افسانهٔ کیست ۱۲۷
٭٭٭ ۱۲۸
ما در درون سینه هوایی نهفتهایم
بر باد گر رود سرِ ما بر هوا رود ۱۲۹
٭٭٭ ۱۳۰
گنج زر گر نبود کُنجِ قناعت باقی است
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد ۱۳۱
خوش عروسی است جهان از رهِ صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد ۱۳۲
٭٭٭ ۱۳۳
ما و می و زاهدان و تقوی
تا یار سرِ کدام دارد ۱۳۴
٭٭٭ ۱۳۵
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند ۱۳۶
٭٭٭ ۱۳۷
اگر به بادهٔ رنگین دلم کشد شاید
که بویِ خیر ز زهد و ریا نمیآید ۱۳۸
مقیم حلقهٔ ذکر است دل بدان امید
که حلقهای ز سرِ زلف یار بگشاید ۱۳۹
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید ۱۴۰
نخواهد این چمن از سرو ولاله خالی ماند
یکی همی رود و دیگری همی آید ۱۴۱
٭٭٭ ۱۴۲
به خیر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
بسا شکست که بر افسر شهی آورد ۱۴۳
٭٭٭ ۱۴۴
منظر دل نیست جایِ صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته درآید ۱۴۵
صالح و طالح متاعِ خویش نمودند
تا که ز چشم افتد و که در نظر آید ۱۴۶
٭٭٭ ۱۴۷
به سرّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد
که خاکِ میکده کُحلِ بصر توانی کرد ۱۴۸
گداییِ در میخانه طُرفه اکسیری است
گر این عمل بکنی خاکِ زر توانی کرد ۱۴۹
جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبارِ ره بنشان تانظر توانی کرد ۱۵۰
ثواب روزه و حج قبول آن کس راست
که خاکِ میکدهٔ عشق را زیارت کرد ۱۵۱
٭٭٭ ۱۵۲
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند ۱۵۳
٭٭٭ ۱۵۴
مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد ۱۵۵
٭٭٭ ۱۵۶
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موج بی کران دارد ۱۵۷
٭٭٭ ۱۵۸
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید ۱۵۹
پندِ حکیم عین صوابست و محض لطف
فرخنده بخت آنکه به سمعِ رضا شنید ۱۶۰
٭٭٭ ۱۶۱
بس تجربه کردیم درین دیرِ مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد ۱۶۲
٭٭٭ ۱۶۳
بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه
که زیارتگهِ رندان جهان خواهد بود ۱۶۴
برو ای زاهد خود بین که به چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود ۱۶۵
٭٭٭ ۱۶۶
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خونِ جگر شود ۱۶۷
صد نکته غیر حسن بباید که تاکسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود ۱۶۸
٭٭٭ ۱۶۹
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد ۱۷۰
٭٭٭ ۱۷۱
مرا تو عهدشکن خواندهای و میترسم
که با تو روزِ قیامت همین خطاب رود ۱۷۲
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود ۱۷۳
٭٭٭ ۱۷۴
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد ۱۷۵
هر شبنمی در این راه صد بحر بی کران است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد ۱۷۶
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است در حق او کس این گمان ندارد ۱۷۷
٭٭٭ ۱۷۸
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف توام گامی چند ۱۷۹
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کِش خویش
که مگو حالِ دل سوخته با خامی چند ۱۸۰
زاهد از حلقهٔ رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند ۱۸۱
٭٭٭ ۱۸۲
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی است
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود ۱۸۳
بپوش دامنِ عفوی به ذلت منِ مست
که آبروی شریعت به این قدر نرود ۱۸۴
خستگان را که طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود ۱۸۵
٭٭٭ ۱۸۶
گر من از میکده همت طلبم عیب مکن
پیر ما گفت که در صومعه همت نبود ۱۸۷
٭٭٭ ۱۸۸
عجب راهی است راه عشق کانجا
کسی سر برکند کش سر نباشد ۱۸۹
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علمِ عشق در دفتر نباشد ۱۹۰
٭٭٭ ۱۹۱
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه درو دست اهرمن باشد ۱۹۲
٭٭٭ ۱۹۳
آن شرحِ بی نهایت کز حسن دوست گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد ۱۹۴
عیبم بپوش زنهار ای خرقهٔ می آلود
کاین پیرِ پاک دامن بهر زیارت آمد ۱۹۵
٭٭٭ ۱۹۶
آنچه سعی است من اندر طلبت خواهم کرد
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد ۱۹۷
٭٭٭ ۱۹۸
در کارخانهٔ عشق از کفر ناگزیر است
آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد ۱۹۹
٭٭٭ ۲۰۰
عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سرگردانند ۲۰۱
لاف عشق و گله از یار، زهی لافِ دروغ
عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند ۲۰۲
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مغبچگان
بعد ازین خرقهٔ صوفی به گرو نستانند ۲۰۳
٭٭٭ ۲۰۴
بگشای تربتم را بعد ازوفات و بنگر
کز آتشِ درونم دود از کفن درآید ۲۰۵
٭٭٭ ۲۰۶
ساقیا جام می ام ده که نگارندهٔ غیب
نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد ۲۰۷
آنکه بر نقش زد این دایرهٔ مینایی
کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد ۲۰۸
٭٭٭ ۲۰۹
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقهٔ صوفی میِ انگوری کرد ۲۱۰
٭٭٭ ۲۱۱
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تکفیر میکنند ۲۱۲
گویند رازِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر میکنند ۲۱۳
ما از برونِ پرده گرفتار صد فریب
تا خود درون پرده چه تصویر میکنند ۲۱۴
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند ۲۱۵
قومی به جد و جهد نهادند وصلِ دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند ۲۱۶
٭٭٭ ۲۱۷
بی خود از شعشعهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند ۲۱۸
٭٭٭ ۲۱۹
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند ۲۲۰
ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرویم
چون رهِ آدم خاکی به یکی دانه زدند ۲۲۱
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند ۲۲۲
آتش آن نیست که از شعلهٔ آن خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند ۲۲۳
٭٭٭ ۲۲۴
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود ۲۲۵
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود ۲۲۶
٭٭٭ ۲۲۷
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دو ساله بود ۲۲۸
٭٭٭ ۲۲۹
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان نرگس جادوی تو بود ۲۳۰
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکنِ طرّهٔ گیسویِ تو بود ۲۳۱
٭٭٭ ۲۳۲
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بارِ غم آزاد آمد ۲۳۳
٭٭٭ ۲۳۴
نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جانِ من برهانِ نادانی بود ۲۳۵
٭٭٭ ۲۳۶
به خط و خال گدایان مده خزانهٔ دل
به دست شاه وشی ده که محترم دارد ۲۳۷
ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرمِ دل ره درین حرم دارد ۲۳۸
نه هر درختِ تحمل کند جفایِ خزان
غلام همّتِ سروم که این قدم دارد ۲۳۹
٭٭٭ ۲۴۰
شب تیره چون سرآرم ره پیچ پیچ زلفت
مگر آنکه شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد ۲۴۱
٭٭٭ ۲۴۲
بس آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که یک موجش به صد گوهرنمیارزد ۲۴۳
٭٭٭ ۲۴۴
ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند
کسی که خدمت جام جهان نما بکند ۲۴۵
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند ۲۴۶
٭٭٭ ۲۴۷
در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ۲۴۸
جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد ازین غیرت و برآدم زد ۲۴۹
عقل میخواست کزین شعله چراغ افروزد
برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد ۲۵۰
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد ۲۵۱
٭٭٭ ۲۵۲
رطلِ گرانم ده ای مرید خرابات
شادیِ شیخی که خانقاه ندارد ۲۵۳
گوشهٔ ابروی تست منزلِ جانم
خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد ۲۵۴
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هرکه در این آستانه راه ندارد ۲۵۵
٭٭٭ ۲۵۶
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد شد ۲۵۷
٭٭٭ ۲۵۸
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام میِ مغانه هم با مغان توان زد ۲۵۹
٭٭٭ ۲۶۰
به کوی عشق منه بی دلیلِ راه قدم
که گم شد آنکه در این ره به رهبری نرسید ۲۶۱
٭٭٭ ۲۶۲
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه محنتی نکشید ۲۶۳
٭٭٭ ۲۶۴
در این خیال به سر شد دریغ عمر عزیز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمیآید ۲۶۵
٭٭٭ ۲۶۶
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ۲۶۷
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از گم شدگان لبِ دریا میکرد ۲۶۸
فیضِ روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد ۲۶۹
٭٭٭ ۲۷۰
ای خوشا حالت آن مست که درپایِ حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد ۲۷۱
٭٭٭ ۲۷۲
پیر یکرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود ۲۷۳
٭٭٭ ۲۷۴
سرِّ سودای تو اندر سرِما میگردد
تو ببین در سرِ شوریده چهها میگردد ۲۷۵
هرکه دل در خَمِ چوگانِ سر زلف تو بست
لاجرم، گوی صفت بی سر و پا میگردد ۲۷۶
٭٭٭ ۲۷۷
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ۲۷۸
٭٭٭ ۲۷۹
من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یارانِ شهر بی گنهاند ۲۸۰
جفا نه پیشهٔ درویشی است و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند ۲۸۱
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهاند ۲۸۲
غلام همت دردی کشان یک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهاند ۲۸۳
٭٭٭ ۲۸۴
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بندهٔ طلعت آن باش که آنی دارد ۲۸۵
در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز
هر کسی بر حسبِ فهم گمانی دارد ۲۸۶
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد ۲۸۷
مرغِ زیرک نشود در چمنش نکته سرای
هر بهاری که به دنبال خزانی دارد ۲۸۸
٭٭٭ ۲۸۹
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد ۲۹۰
صنعت مکن که هر که محب تو است راست
عشقش به رویِ دل درِ معنی فراز کرد ۲۹۱
٭٭٭ ۲۹۲
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه اندیشهٔ این کار فراموشش باد ۲۹۳
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد ۲۹۴
شاهِ ترکان سخنِ مدعیان میشنود
شرمی از مظلمهٔ خون سیاووشش باد ۲۹۵
٭٭٭ ۲۹۶
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد ۲۹۷
٭٭٭ ۲۹۸
عشقت نه سر سریست که از سر به در شود
مهرت نه عارضی است که جایِ دگر شود ۲۹۹
عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو در دلم
با شیراندرون شد و با جان به در شود ۳۰۰
دردیست دردِ عشق که اندر علاجِ او
هر چند سعی بیش کنی بیشتر شود ۳۰۱
٭٭٭ ۳۰۲
عکس رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد
عارف از خندهٔ می در طمعِ خام افتاد ۳۰۳
حسنِ روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد ۳۰۴
این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود
یک فروغِ رخ ساقی است که در جام افتاد ۳۰۵
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
از کجا سرّ غمش در دهنِ عام افتاد ۳۰۶
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظِ دل سوخته بدنام افتاد ۳۰۷
٭٭٭ ۳۰۸
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحقِ کرامت گناهکارانند ۳۰۹
٭٭٭ ۳۱۰
سر ز حیرت به درِ میکدهها میکردم
چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود ۳۱۱
٭٭٭ ۳۱۲
گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود ۳۱۳
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود ۳۱۴
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود ۳۱۵
عشق میورزم و امید که این فنِّ شریف
چون عملهایِ دگر موجب حرمان نشود ۳۱۶
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمهٔ خورشید درخشان نشود ۳۱۷
٭٭٭ ۳۱۸
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد ۳۱۹
کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانه
که زیر تیغ تو هر دم سرِ دگر دارد ۳۲۰
٭٭٭ ۳۲۱
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند ۳۲۲
٭٭٭ ۳۲۳
طالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشید
همچنان در عملِ معدن و کانست که بود ۳۲۴
٭٭٭ ۳۲۵
در کارِ گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد ۳۲۶
جامی می و خونِ دل هر یک به کسی دادند
در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد ۳۲۷
غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد ۳۲۸
٭٭٭ ۳۲۹
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود ۳۳۰
٭٭٭ ۳۳۱
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد ۳۳۲
٭٭٭ ۳۳۳
برابر است که و کوه پیشِ حضرت مولی
گهی به کوه ببخشد گهی به کاه بگیرد ۳۳۴
٭٭٭ ۳۳۵
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد ۳۳۶
عالم از نالهٔ عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش نوایی دارد ۳۳۷
٭٭٭ ۳۳۸
برین مست و پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود ۳۳۹
٭٭٭ ۳۴۰
نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرفست
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید ۳۴۱
هر آان کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتویِ من نماز کنید ۳۴۲
٭٭٭ ۳۴۳
صوفی مباش منکر رندان که سرّ عشق
روز ازل به مردم قلاش میدهند ۳۴۴
زاهد از این حیات ندارد تمتّعی
امروز نیز وعدهٔ فرداش میدهند ۳۴۵
٭٭٭ ۳۴۶
کس ندانست که منزلگهِ معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید ۳۴۷
٭٭٭ ۳۴۸
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد
که کس به رند خرابات ظنِّ آن نبرد ۳۴۹
من این مرقّعِ پشمینه بهر آن دارم
که زیر خرقه کشم باده، کس گمان نبرد ۳۵۰
٭٭٭ ۳۵۱
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کند ۳۵۲
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمتِ شعیب کند ۳۵۳
کلید گنج سعادت قبول اهلِ دل است
مباد کس که در این نکته شک و ریب کند ۳۵۴
٭٭٭ ۳۵۵
زاهد و عجب و نماز و من و رندی و نیاز
تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد ۳۵۶
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوفِ هدایت باشد ۳۵۷
٭٭٭ ۳۵۸
غلامِ همت آن رندِ عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند ۳۵۹
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند ۳۶۰
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روشِ بنده پروری داند ۳۶۱
٭٭٭ ۳۶۲
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند ۳۶۳
مصلحت دیدِ من آنست که یاران همه کار
بگذارند و سرِ زلف نگاری گیرند ۳۶۴
خوش گرفتند حریفان سرِ زلف ساقی
گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند ۳۶۵
و له ایضاً قدّس سرّه ۳۶۶
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد ۳۶۷
راه عشق ار چه کمینگاهِ کماندارانست
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد ۳۶۸
٭٭٭ ۳۶۹
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد ۳۷۰
خوش بود گر محکِ تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ۳۷۱
ناز پروردِ تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد ۳۷۲
٭٭٭ ۳۷۳
حسن عالم سوز او چندان که عاشق میکشد
فرقهٔ دیگر به عشق از خاک سر بر میکنند ۳۷۴
٭٭٭ ۳۷۵
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند ۳۷۶
اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند ۳۷۷
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهنِ می و مطرب شد و زنار بماند ۳۷۸
٭٭٭ ۳۷۹
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر ترا گذری بر مقام ما افتد ۳۸۰
٭٭٭ ۳۸۱
حریم عشق را درگه بود از عقل بالاتر
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد ۳۸۲
٭٭٭ ۳۸۳
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاهدار سر رشته تا نگه دارد ۳۸۴
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد ۳۸۵
٭٭٭ ۳۸۶
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور ۳۸۷
٭٭٭ ۳۸۸
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه زبنیاد ببر ۳۸۹
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر ۳۹۰
٭٭٭ ۳۹۱
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقهٔ رند شراب خوار ۳۹۲
٭٭٭ ۳۹۳
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کارِدگر ۳۹۴
معرفت نیست در این قوم خدایا مددی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر ۳۹۵
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازار دگر ۳۹۶
٭٭٭ ۳۹۷
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من بود تقدیر ۳۹۸
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خورده مگیر ۳۹۹
٭٭٭ ۴۰۰
ساقیا یک جرعه ده زان آبِ آتشگون که من
در میان پختگانِ عشقِ او خامم هنوز ۴۰۱
٭٭٭ ۴۰۲
طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتیِ عشقش درست نیست نماز ۴۰۳
ز خوف بادیه دل بد مکن ببند احرام
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز ۴۰۴
٭٭٭ ۴۰۵
غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز ۴۰۶
٭٭٭ ۴۰۷
ما قصّهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس ۴۰۸
٭٭٭ ۴۰۹
فلک به مردم نادان دهد زمامِ مراد
تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس ۴۱۰
٭٭٭ ۴۱۱
به یکی جرعه که آزارِ کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس ۴۱۲
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس ۴۱۳
٭٭٭ ۴۱۴
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس ۴۱۵
از درِ خویش خدایا به بهشتم مفرست
که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس ۴۱۶
٭٭٭ ۴۱۷
گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما میباش ۴۱۸
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش ۴۱۹
٭٭٭ ۴۲۰
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان زچشم سکندر چو آب حیوان باش ۴۲۱
٭٭٭ ۴۲۲
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفایِ خار هجران صبر بلبل بایدش ۴۲۳
رندِ عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تأمّل بایدش ۴۲۴
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ۴۲۵
٭٭٭ ۴۲۶
در خرقه چو آتش زدی ای سالک عارف
جهدی کن و سر حلقهٔ رندان جهان باش ۴۲۷
٭٭٭ ۴۲۸
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهایِ سخت خویش ۴۲۹
٭٭٭ ۴۳۰
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایتِ لطف اله باش ۴۳۱
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه وگو شیخ راه باش ۴۳۲
مردِ خداشناس که تقوی طلب کند
خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش ۴۳۳
٭٭٭ ۴۳۴
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
آن قدر ای دل که توانی بکوش ۴۳۵
٭٭٭ ۴۳۶
عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا
نرود در حرم دل نشود خاص الخاص ۴۳۷
٭٭٭ ۴۳۸
هنر نمیخرد ایام غیر اینم نیست
کجا روم به تجارت به این کساد متاع ۴۳۹
خدای را به میام شست و شوی خرقه کنید
که من نمیشنوم بویِ خیر از این اوضاع ۴۴۰
٭٭٭ ۴۴۱
از خمِ ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که درین خیالِ کجا عمر عزیز شد تلف ۴۴۲
٭٭٭ ۴۴۳
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق ۴۴۴
٭٭٭ ۴۴۵
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک ۴۴۶
٭٭٭ ۴۴۷
توی آن گوهر پاکیزه که در عالمِ قدس
ذکر خیر تو بود حاصلِ تسبیح ملک ۴۴۸
٭٭٭ ۴۴۹
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک ۴۵۰
٭٭٭ ۴۵۱
ترک ماسوی کس نمینگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال ۴۵۲
٭٭٭ ۴۵۳
رهروان را عشق بس باشد دلیل
آب چشمم در رهش کردم سبیل ۴۵۴
موج اشک ما کی آرد در حساب
آنکه کشتی راند بر خون قتیل ۴۵۵
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ۴۵۶
یا بنه بر خود که مقصد گم کنی
یا منه پا اندرین ره بی دلیل ۴۵۷
حافظا گر معنیی داری بیار
ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل ۴۵۸
٭٭٭ ۴۵۹
حلاج بر سرِدار این نکته خوش سراید
از شافعی مپرسید امثال این مسائل ۴۶۰
٭٭٭ ۴۶۱
پیرِ میخانه سحر جام جهان بینم داد
وندران آینه از حسنِ تو کرد آگاهم ۴۶۲
٭٭٭ ۴۶۳
با منِ راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم ۴۶۴
٭٭٭ ۴۶۵
کاری کنیم ورنه خجالت برآورد
روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم ۴۶۶
٭٭٭ ۴۶۷
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم ۴۶۸
٭٭٭ ۴۶۹
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست
که بدان دست که می پروردم میرویم ۴۷۰
٭٭٭ ۴۷۱
یکی از عشق می لافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم ۴۷۲
٭٭٭ ۴۷۳
چون صوفیان به حالت وجدند و مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم ۴۷۴
٭٭٭ ۴۷۵
از جرعهٔ تو خاک و زمین دُرّ و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم ۴۷۶
٭٭٭ ۴۷۷
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دست گیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم ۴۷۸
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چارهٔ تیره شب وادیِ ایمن چه کنم ۴۷۹
٭٭٭ ۴۸۰
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم ۴۸۱
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم ۴۸۲
٭٭٭ ۴۸۳
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضرِ پی خجسته مدد کن به همتم ۴۸۴
هرچند غرق بحر گناهم ز شش جهت
تا آشنایِ عشق شدم ز اهل حرمتم ۴۸۵
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم ۴۸۶
٭٭٭ ۴۸۷
چنین که در دل من داغِ زلف سرکشِ تست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم ۴۸۸
به هر نظر بتِ من جلوه میکند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم ۴۸۹
٭٭٭ ۴۹۰
گوهرِ معرفت اندوز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم ۴۹۱
دام سخت است مگر یار شود لطفِ خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطانِ رجیم ۴۹۲
٭٭٭ ۴۹۳
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که یاد خویش گم شد از ضمیرم ۴۹۴
فراوان گنجها در سینه دارم
اگرچه مدعی بیند حقیرم ۴۹۵
٭٭٭ ۴۹۶
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
که دراز است رهِ مقصد و من نوسفرم ۴۹۷
٭٭٭ ۴۹۸
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام ۴۹۹
زلفِ دلدار چو زنار همی فرماید
برو ای شیخ که شد بر تنِ ما خرقه حرام ۵۰۰
٭٭٭ ۵۰۱
من آدم بهشتیام اما در این قفس
حالی اسیر عشقِ جوانانِ مهوشم ۵۰۲
بخت ار مدد کند که کشم رخت ازین دیار
گیسویِ حور گرد فشاند ز مفرشم ۵۰۳
٭٭٭ ۵۰۴
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم ۵۰۵
٭٭٭ ۵۰۶
مدد از خاطرِ رندان طلب ای دل ورنه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم ۵۰۷
سایهٔ طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایهٔ میمون همایی بکنیم ۵۰۸
٭٭٭ ۵۰۹
این تقوایم بس است که چون واعطان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم ۵۱۰
٭٭٭ ۵۱۱
رهروِ منزل عشقیم وز سرحدِّ عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم ۵۱۲
با چنین گنج که شد خازن او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم ۵۱۳
سبزهٔ خطّ تو دیدیم ز بستانِ بهشت
به طلب کاری این مهر گیاه آمدهایم ۵۱۴
٭٭٭ ۵۱۵
در خرمن صد زاهد و واعظ زند آتش
این داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم ۵۱۶
المنة اللّه که چو ما بیدل و دین بود
آن را که خرد پرور و فرزانه نهادیم ۵۱۷
در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود
بنیادش ازین شیوهٔ رندانه نهادیم ۵۱۸
٭٭٭ ۵۱۹
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم ۵۲۰
٭٭٭ ۵۲۱
مژدهٔ وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایرِ قدسم و از دام جهان برخیزم ۵۲۲
به ولایِ تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگی کون ومکان برخیزم ۵۲۳
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم ۵۲۴
وله رحمة اللّه علیه ۵۲۵
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم ۵۲۶
شرممان باد ز پشمینهٔ آلودهٔ خویش
که به این فضل و کرم نام کرامت بریم ۵۲۷
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجلت که ازین حاصل اوقات بریم ۵۲۸
٭٭٭ ۵۲۹
در شأن من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت خرقه ولی پاک دامنم ۵۳۰
شهبازِ دست پادشهم یارب از چه روست
کز یاد بردهاند هوایِ نشیمنم ۵۳۱
عیان نشد که کجا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم ۵۳۲
طرازِ پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی میان پیرهنم ۵۳۳
٭٭٭ ۵۳۴
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم ۵۳۵
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم ۵۳۶
٭٭٭ ۵۳۷
آن روز بر دلم درِ معنی گشاده شد
کز ساکنان درگهِ پیر مغان شدم ۵۳۸
٭٭٭ ۵۳۹
گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم ۵۴۰
حاش للّه که نیم معتقد طاعتِ خویش
این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم ۵۴۱
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم ۵۴۲
خرقه پوشی من ازغایتِ دینداری نیست
پردهای بر سرِ صد عیب نهان میپوشم ۵۴۳
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم ۵۴۴
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوهٔ رندی و مستی نرود از پیشم ۵۴۵
زهد رندان نوآموخته راهی به دهست
من که بی نام جهانم چه صلاح اندیشم ۵۴۶
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا درین خرقه ببینی که چه نادرویشم ۵۴۷
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چوجام
خونِ دل عکس برون میدهد از رخسارم ۵۴۸
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا درین پرده جز اندیشهٔ او نگذارم ۵۴۹
هر دوعالم یک فروغ از رویِ دوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم ۵۵۰
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم ۵۵۱
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا میبینم ۵۵۲
در رهِ عشق از آن سویِ اجل صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم ۵۵۳
میکشم چون قدحِ لاله شراب موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشم ۵۵۴
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
خدا گواست که هر جا که هست بااویم ۵۵۵
مکن در این چمنم سرزنش به خود رویی
چنانکه پرورشم میدهند میرویم ۵۵۶
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطعِ این مرحله با مرغ سلیمان کردم ۵۵۷
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراستهام ۵۵۸
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگهِ حادثه چون افتادم ۵۵۹
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد درین دیر خراب آبادم ۵۶۰
نیست بر لوح دلم جز الف قامتِ دوست
چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم ۵۶۱
برِ هوشمند سلسله ننهاد دستِ عشق
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن ۵۶۲
در راهِ عشق وسوسهٔ اهرمن بسی است
هشدار و گوشِ دل به پیامِ سروش کن ۵۶۳
زاهد از این نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه وسوز و گداز من ۵۶۴
قفا خوریم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافِریست رنجیدن ۵۶۵
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ۵۶۶
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من ۵۶۷
چندانکه گفتیم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان ۵۶۸
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن ۵۶۹
فرصت شمار صحبت کز این دو روزه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن ۵۷۰
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
دراز دستیِ این کوته آستینان بین ۵۷۱
به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرند
دماغ کبر گدایان و خوشه چینان بین ۵۷۲
پیرِ پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان ۵۷۳
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به سرچشمهٔ خورشید رسی چرخ زنان ۵۷۴
دلق گدای عشق را گنج بود در آستین
زود به سلطنت رسد هرکه بود گدایِ تو ۵۷۵
بهشت اگرچه نه جای گناه کاران نیست
بیار باده که مستظهرم به رحمت او ۵۷۶
بر آستانهٔ میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او ۵۷۷
مکن به چشم حقارت نگاه بر منِ مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او ۵۷۸
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشهٔ پروین به دو جو ۵۷۹
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو ۵۸۰
هر گلِ نو ز گلرخی یاد همی دهد ولی
گوشِ سخن شنو کجا دیدهٔ اعتبار کو ۵۸۱
برو این دام بر مرغ دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه ۵۸۲
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه ۵۸۳
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه ۵۸۴
ما را به رندی افسانه کردند
پیرانِ جاهل شیخان گمراه ۵۸۵
آیین تقوی ما نیز دانیم
لکن چه چاره با بخت گمراه ۵۸۶
در رهِ منزل لیلی که خطرهاست در او
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی ۵۸۷
یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی ۵۸۸
هشدار که گر وسوسهٔ عقل کنی گوش
آدم صفت از روضهٔ رضوان به درآیی ۵۸۹
تنها نه منم کعبهٔ دل بتکده کرده
در هر قدمی صومعهای هست و کنشتی ۵۹۰
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفترِ بی معنی غرق می ناب اولی ۵۹۱
چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی ۵۹۲
برتو گر جلوه کند شاهد ما ای واعظ
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی ۵۹۳
خواب و خورت ز مرتبهٔ عشق دور کرد
آنگه رسی به دوست که بی خواب و خورشوی ۵۹۴
دست از مس وجود چو مردانِ ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی ۵۹۵
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
بگذار تا بمیرد در عینِ خودپرستی ۵۹۶
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی ۵۹۷
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق رندی چالاکی است و چستی ۵۹۸
تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی ۵۹۹
بر آستانِ جانان از آسمان میندیش
کز اوجِ سربلندی افتی به خاکِ پستی ۶۰۰
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی ۶۰۱
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ۶۰۲
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی ۶۰۳
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی ۶۰۴
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی ۶۰۵
بر حشمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی ۶۰۶
جایی که برقِ عصیان بر آدمِ صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی ۶۰۷
تعداد ابیات: ۴۱۲
۶۷۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۱ - جمال اصفهانی قُدِّسَ سِرُّه
گوهر بعدی:بخش ۲۳ - حسین یزدی نَوَّرَ اللّهُ رَوْحَهُ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.