علیقلی خان از بزرگان لکزیه داغستان بود که در سال 1124 متولد شد. او در دوره صفویه زندگی میکرد و اجدادش مناصب عالی داشتند. پس از حمله افغانها به هندوستان رفت و به خلیفه ابراهیم بدخشانی خدمت کرد. او با وجود مقام، درویشمسلک بود و با صوفیان معاشرت داشت. دیوان شعرش حدود چهار هزار بیت است و در سال 1165 درگذشت. نمونههایی از غزلیات و رباعیات عرفانی و عاشقانه او در متن آمده است.
محتوا شامل اشعار عرفانی و مفاهیم فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک نیاز دارد. همچنین ممکن است برخی از مفاهیم عرفانی برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۱۶۴ - واله داغستانی
مِنْغزلیّاته ۲
اندیشه کسی راه به کنه تو ندارد
هرچیز که هست از تو نشان هست ونشان نیست ۳
٭٭٭ ۴
یک نغمه تراود ز لب قمری و بلبل
قانون وفامختلف آواز نباشد ۵
٭٭٭ ۶
عشق بازان سخن حق همه جا میگویند
از که ترسند سردار سلامت باشد ۷
٭٭٭ ۸
کفر کافر به ز دین ناقص است
این چنین فرمود پیر کاملم ۹
٭٭٭ ۱۰
چون به قاف عدمم راه تماشا افتاد
هر کجادیده گشودم همه عنقا دیدم ۱۱
قطره بودم سر هم چشمی بحرم میبود
نظر از خویش چو بستم رهِ دریا دیدم ۱۲
٭٭٭ ۱۳
چاک میشد به برت خرقهٔ تقوی چون ما
گر تو هم میشدی ای شیخ گرفتارِ کسی ۱۴
٭٭٭ ۱۵
بگشای سر ترکش مژگان جگردوز
شاید که رسد چاکِ دل ما به رفویی ۱۶
خوش آنکه به طوف حرم میکده آیم
گه پای خمی بوسم و گه دست سبویی ۱۷
مِنْرباعیّاته ۱۸
در معرکهٔ عشق ستیز دگر است
فتح دگر اینجا و گریز دگر است ۱۹
فریاد و فغان و گریه و ناله و آه
اینها هوس است و عشق چیز دگر است ۲۰
٭٭٭ ۲۱
ذرات جهان که جمله مرآت تواند
چون قطره به بحر، غرق در ذات تواند ۲۲
چون موج که هر نفس کشد سر در جیب
در نفی وجود خویش و اثبات تواند ۲۳
٭٭٭ ۲۴
من زنده به دوستم، نمیرم هرگز
مغزی بی پوستم نمیرم هرگز ۲۵
هر کس که نه اوست مردهاش دان ز ازل
من خود همه اوستم نمیرم هرگز ۲۶
٭٭٭ ۲۷
گاهی به فلک مهر درخشان بودم
گاهی به هوا ذرّهٔ پویان بودم ۲۸
گاهی دل و گاه تن، گهی جان بودم
زین پس همه آن شوم که هم آن بودم ۲۹
٭٭٭ ۳۰
مرآت جمال حق تعالی شدهام
در مملکتِ وجود والی شدهام ۳۱
در بحر خدا شکسته ظرفم چو حباب
از دوست پر و ز خویش خالی شدهام ۳۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.