در این شعر، شاعر با معشوق خود گفتوگویی عاشقانه دارد. او از معشوق میپرسد که آیا او قبلهگاهش است و معشوق تأیید میکند. سپس شاعر از فراموشی عهد محبت میپرسد و معشوق پاسخ میدهد که آن عهد را در همان لحظه با ناز شکسته است. در ادامه، شاعر از ریختن باده و مستی معشوق میپرسد و معشوق با اشاره به مستی خود پاسخ میدهد. در پایان، شاعر از شکسته شدن دلش و خندههای معشوق میپرسد و معشوق باز هم مستی خود را دلیل میآورد. در نهایت، شاعر از دلی که معشوق از قصاب ربوده بود میپرسد و معشوق آن را از زیر پا برداشته و به شاعر میدهد.
این شعر دارای مفاهیم عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات ادبی کلاسیک نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۲۵۷ - روزی به دو زانو بر دلدار نشستم
گفتم که تویی قبله من گفت که هستم ۱
گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستی
گفتا که همان لحظهاش از ناز شکستم ۲
گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریخت
گفتم که چرا ریختیاش گفت که مستم ۳
گفتم ز که عاشقکشی آموختی امروز
گفتا که بدین شیوه من از روز الستم ۴
گفتم که شکستی دل ما گفت درست است
گفتم که چرا خندهزنان گفت که مستم ۵
گفتم چه شد آن دل که ز قصاب ربودی
برداشت ز زیر قدمش داد به دستم ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.